تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
عروسی داریم.....................

سلام

امروز یکی از روزهای خوب خدا بود........

اول روز ولادت امام علی (ع )...روز پدر....تبریک میگیم به همه ی باباهای دنیا..مخصوصا بابای خوب خودم...الهی که سایه ی همه ی پدرای  خوب  دنیا بالا سر بچه های خوبشون باشه برای همیشه.

مهمتر از همه ............................

امروز مامان من به یکی از آرزوهاش رسید......نزدیک یک سال بود که کلی برای یه خاله و عموی مهربون دعا کرده بود...دعا کرده بود که به همدیگه برسن و امروز بالاخره این عمو و خاله ی مهربونم به امید خدا برای همیشه به همدیگه رسیدن...........

خاله مریم و عمو سید عزیزم....خودتون میدونین چه قدر برای ما عزیز هستین........علوسیتون مبالک....

مامان کل امروز و به یاد شما بود...همش حسرت میخورد که چرا نتونسته بیاد مراسمتون..چه قدر نقشه کشیده بودا........قسمت نبود......

الهی که به حق همین روز فرخنده خوشبخت بشین......خدا رو شکر...خدا رو شکر..خدا  رو شکر....

 

خوب اندر احوالات ما اینکه بعد از نوشتن پست قبلی من حسابی بیمار شدم ...از نوع دکتراش...

یه بیماریه ویروسی که جدیدا گریبانگیر اکثر کوچولوها میشه......یک هفته ی تمام تب شدید داشتم..(....)داشتمهیچی نمیخوردم جز آب...مامان از ترسش روزی ۲ بار منو میبرد دکتر...خیلی خیلی مامان و اذیت کردم...۲ کیلو هم کم کردم..دیگه لپ ندارم...خیلی ضعیف شدم...به قدری مظلوم شده بودم که خودمم تعجب کرده بودم...مامان خانم خیلی غصه میخورد...بعد از یه هفته تب و ..... )یه دفعه یه روز صبح مامان دید کل بدنم پر شده از لکه های صورتی رنگ........علاوه بر اون منم به شدت عصبی شده بودم و یه سره جیغ میکشیدم...مامان جون اینا هم رفته بودن اراک...مامان خیلی تنها بود..کار به آزمایش دادن رسید..آقای دکتر گفت اگه عفونتی باشه باید بستری بشه..خلاصه ......شکر خدا جواب آزمایش منفی بود و نتیجه این شد که بدن ما به یه چیز خاصی حساسیت پیدا کرده...که خودمون باید پیداش کنیم.........که ما هم نتیجه نگرفتیم... ۲ روزه خوب شدم...یعنی دیگه تب ندارم و لکه ها هم برطرف شده..منتها (...........)ادامه داره...به خاطر این اوضاع من نشد بریم عروسیه خاله مریم اینا..یعنی دکتر گفت :این یه نوع گرما زدگی هم محسوب میشه .خیلی باید مراقب باشین..

man va nazanin

من و نازنین کوچولو در پارک ریما(تهرانسر)قبل از بیماری

از عوارض این بیماری  برای من پرخاشگریه خیلی عجیبی باقی مونده..طوری که چشمامو میبندم و با تمام قوا جیغ میکشم...بهونه گیر هم شدم در حد دکترا..الان ۱۰ روزه مامانم اصلا استراحت نکرده...همش میترسه با کوچیکترین حرکتی من شروع کنم به داد و هوار کردن...بابا رسول با یه مشاور تغذیه صحبت کرده.گفتن که به خاطر وزنیه که از دست دادم....نظر شما چیه؟؟؟مامان که خیلی کم آورده...اصلا نمیدونه چه برخوردی باید با من داشته باشه؟؟؟؟؟خواهشا تو موارد مشاوره تون نگین منو بزنه ها.......

احتمالا این هفته وقت بگیریم بریم پیش دکتر سهامی روانشناس کودک..تا مامان خانم بپرسن چه برخوردی باید با من داشته باشن...آخه من هیچی رو قبول نمیکنم...دعوامم که میکنن بدتر میشم......

man va parnian

من و پرنیان کوچولو دخمل دوست مامان طالاله ..قبل از بیماری

ما منتظر راهنمایی هاتون هستیمممممممممم..............

(از مدل پست دادن معلومه مامان چه قدر بی حاله؟؟؟؟؟؟نه؟؟؟؟)

مامان از صورت لک لکیم عکس گرفته بود...از اونجایی که خیلی حواسش پرت شده ..اشتباهی پاکشون کرد...

دعا کنین من حالم بهتر بشه......مامان خیلی نگرانمه........

بازم مثل همیشه:دوستتون داریم............

(مامان طالاله : مریم عزیزم دوست داشتم یه پست استثنایی برای عروسیتون بزارم..حیف که کلی مشغولیت ذهنی پیدا کردم خانمی....ایشاله بتونم تلافی کنم براتون......ممنونم که امروز تو اون شلوغی جواب اس ام اس های منو میدادی عروس خانم...)

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 27 تیر1387 ::: ساعت 3:50 ::: لینک ثابت