سلام سلام صد تا سلام...
احوالاتتون چه طوره؟.....
اول از همه میخوام از عمو سید خوبم تشکر کنم.از خاله جونم هم تشکر میکنم
برای من تو وبلاگشون یه پست مخصوص گذاشتن...عمو سید جون
خاله جون یه دنیا ممنونم........................![]()
![]()
![]()
این روزا همه میرن مهمونی یا براشون مهمون میاد..خیلی خوبه ها....برای ما نی نی ها که خیلی خوبتره...امروز مامان جون اینا مهمون داشتن..ما هم که طبق معمول اونجا بودیم.محدثه این هام بودن![]()
کلی شیطنت کردیم..در همین حین شیطنتها نمیدونم چی شد؟ چی بود؟ کی زد؟که یه دفعه با کله از پشت خوردم زمین...از گریه غشیدم...محدثه هم گیج مونده بود![]()
فکر کنم حولم دادی محدثه جونی
منم آی گریه کردما....خودمو حسابی لوس کردم...از اونجایی که در چنین موواقعی فقط بخل خاله جونم ساکت میشم پریدم بخل خاله جون. انقدر بخلش موندم تا خوابم برد
بعدشم بیدار شدم دیدم مامانی خانم تا چشم منو دور دیده با اون یکی مامانیا رفتن دَدَ...
منم باز با محدثه مشغول بازی کردن شدم تا اومدن.مامانی برای تولد محدثه یه لباس خیلی ناز خریده بود که براش کوچیک بود
خوب رسید به من دیگه
کلی خوش به حالم شد..
دائی بابا جونی داشت نماز میخوند..منم از اونجایی که با همه غریبی میکنم
(از الکی..به قول مامانی اگه یه آقاهه بیاد بگه نی نی بیا بخلم باهاش راه میوفتی میری.
)خوب مگه بده؟هر کی بگه بوسم کن بوسش میکنم
بخل همه هم میرم
خلاصه رفتم کنار دائی بابا جونی کلی باهاش نماز خوندم.بعدش دائی اومد برای همه تعریف کرد. منم باز کلی ذوق کردم.روزی ۱۰ بار نماز میخونم.هر کی نماز بخونه منم باهاش میخونم.میترسم ناراحت بشن اگه باهاشون نماز نخونم![]()
خوب قرار بود عکسهای مهمونی خونه عمه ی مامانی رو بزاریم.
من و نازنین زهرا و هستیا...(از نازنین زهرا تو پستهای قبلی گفته بودم.دختر عمه ی مامانی)
و اینک عکسهای روز ۳ شنبه. کرج.منزل عمه الی...........خاله ی نازنین زهرا.عمه ی مامانیه من....
از اونجایی که بنزین سهمیه بندی شده و ما هم نفسای آخره بنزینمونه.
با ماشین باباجون اینا رفتیم کرج
اینم تو راهه![]()
تازه رسیدیم. منم که طبق معمول اول باید کفشامو دربیارم.![]()
من نازنین زهرا هستیا
دعوا سر یه دونه بالشت![]()
به نظر شما این عکسه کدوم وریه؟؟؟
و باز هم دخمل مامانی![]()
روز و روزگار همتون خوش وخرم در پناه خدا![]()










































