سلاااااااااااااااااااااام......حالتون خوبه؟؟؟
به قول چرا جونم...لبا خندونه؟؟؟دلا مهربون؟؟؟همه خوش زبون؟؟؟
جای همه گی خالی ما یه سفر ۲ روزه داشتیم به شهر قزوین..
رفته بودیم خونه ی خاله ی مامان که هم سنه خود مامانه...شوهر خاله ی مامان که من بهش میگم عمو بهش ماموریت دادن بره قزوین..ما هم رفتیم تا یه خورده از تنهایی در بیان...که خیلی خوش گذشت...خونشون خیلی بزرگ بود..منم تا میتونستم شیطنت میکردم...از این سره خونه میدویدم اون سره خونه..
اخه آشپزخونش ۲ تا در داشت...خیلی کِیف میداد..از این در میرفتم بیرون..خونه رو دور میزدم از این یکی در میاومدم.بیچاره دائی اجیدم هر جا میرفتم دنبالم مییومد که من نخورم زمین...دائی میرفت پشت یه دیوار قایم میشد تا من میرسیدم منو میترسوند..
منم از خنده غش میکردم .خلاصه کلی بازی کردم...
پریشب همه داشتن قسمت آخر اون سریاله رو میدیدن که یه آقاهه توش بود که بهش میگفتن الیاس...
منم حوصله ام سر رفت..همینطور که رو مبل نشسته بودم شروع کردم الکی بلند بلند خندیدن...
همش دستامو میگرفتم جلو دهنم و بلند میخندیدم...سرم رو هم میزاشتم رو مبل بعد بلند میکردم..مثلا خیلی اتفاق جالبی افتاده...خلاصه حواس همه رو حسابی پرت کردم...تازه اونم تو قسمتهای حساسه فیلم....
بعدش دوباره همه حواسشون رفت پیشه اون اقا الیاسه
منم گفتم چه کنم چه نکنم؟؟؟
که یه دستمال از تو یقه ام انداختم تو لباسم...بعدش به دائی اجید گفتم:لَلَف...(رفت)اَجید منظورمو نگرفت..منم دستمو کشیدم به شیکمم...بعد عمو گفت:بابا جان این بچه خارش گرفته...آخه من لباسمو کشیده بودم بالا...بعد عمو اومد شروع کرد به خاروندن من..که یه دفعه اون دستماله اومد بیرون....منم خندیدم.........دوباره از تو یقه ام انداختم تو تنم..بلند گفتم:لَََلَف............که همه بلند بلند شروع کردن به خندیدن...
همه ۱ ماه نشستن ببینن آخر این فیلمه چی میشه...که من نذاشتم.....
اینم عکسهای خونه ی خاله اینا![]()
اینم برای شما...
اگه دوست داشتین عکسها رو واضح تر ببینین روشون کلیک کنین![]()
باز هم یاد آوری میکنم که همتونو خیلی دوست دارم![]()





مامان هر کار کرد بابایی این جوزانیه آخر فامیلمو نزاره نشد که نشد.بابای که رفته بود شناسنامه مو بگیره آقاهه بهش گفته بود اگه میخواین بردارین باید جوزانیه برای خودتونم بردارین.
از اونجایی که بابای منم عرق وطنیش بالاست ،قبول نکرد.(جوزان یکی از روستاهای شهر ملایره)۶/۱۱/۸۴به دنیا اومدم.
۳ کیلو وزنم بود و ۴۸ سانت قدم.زردی هم داشتم.خیلی دختر اجتماعی هستم.
یعنی هر جا برم سره ۶۰ ثانیه یخم باز میشه و شروع میکنم به شیطنت کردن.
آب بازی رو هم خیلی دوست دارم.
ولی از شستن سر متنفرم.به همه ی پسر بچه ها میگم علی وفقط به دائی مجیدم میگم اجید.به همه ی خانمها و دختر هام میگم عممه.هنوز نمیتونم خوب حرف بزنم.ولی تا دلتون بخواد با زبون خودم که فقط خودم متوجه میشم کلی مخ میخورم.
۳بار تکرار من معروفه.خیلی هم میخندم.تو جمع اگه همه به خاطر یه موضوعی بخندن منم ازخنده ی اونا بلندتر میخندم.طوری که همه میریزن سرم و میگن:آخه تو به چی میخندی؟(البته این وسط یه خورده هم چلونده میشما)











.





















