تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
سفر نامه

سلاااااااااااااااااااااام......حالتون خوبه؟؟؟به قول چرا جونم...لبا خندونه؟؟؟دلا مهربون؟؟؟همه خوش زبون؟؟؟

جای همه گی خالی ما یه سفر ۲ روزه داشتیم به شهر قزوین..رفته بودیم خونه ی خاله ی مامان که هم سنه خود مامانه...شوهر خاله ی مامان که من بهش میگم عمو بهش ماموریت دادن بره قزوین..ما هم رفتیم تا یه خورده از تنهایی در بیان...که خیلی خوش گذشت...خونشون خیلی بزرگ بود..منم تا میتونستم شیطنت میکردم...از این سره خونه میدویدم اون سره خونه..اخه آشپزخونش ۲ تا در داشت...خیلی کِیف میداد..از این در میرفتم بیرون..خونه رو دور میزدم از این یکی در میاومدم.بیچاره دائی اجیدم هر جا میرفتم دنبالم مییومد که من نخورم زمین...دائی میرفت پشت یه دیوار قایم میشد تا من میرسیدم منو میترسوند..منم از خنده غش میکردم .خلاصه کلی بازی کردم...پریشب همه داشتن قسمت آخر اون سریاله رو میدیدن که یه آقاهه توش بود که بهش میگفتن الیاس...منم حوصله ام سر رفت..همینطور که رو مبل نشسته بودم شروع کردم الکی بلند بلند خندیدن...همش دستامو میگرفتم جلو دهنم و بلند میخندیدم...سرم رو هم میزاشتم رو مبل بعد بلند میکردم..مثلا خیلی اتفاق جالبی افتاده...خلاصه حواس همه رو حسابی پرت کردم...تازه اونم تو قسمتهای حساسه فیلم....بعدش دوباره همه حواسشون رفت پیشه اون اقا الیاسه منم گفتم چه کنم چه نکنم؟؟؟که یه دستمال از تو یقه ام انداختم تو لباسم...بعدش به دائی اجید گفتم:لَلَف...(رفت)اَجید منظورمو نگرفت..منم دستمو کشیدم به شیکمم...بعد عمو گفت:بابا جان این بچه خارش گرفته...آخه من لباسمو کشیده بودم بالا...بعد عمو اومد شروع کرد به خاروندن من..که یه دفعه اون دستماله اومد بیرون....منم خندیدم.........دوباره از تو یقه ام انداختم تو تنم..بلند گفتم:لَََلَف............که همه بلند بلند شروع کردن به خندیدن...همه ۱ ماه نشستن ببینن آخر این فیلمه چی میشه...که من نذاشتم.....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینم عکسهای خونه ی خاله اینا

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 اینم برای شما... 

اگه دوست داشتین عکسها رو واضح تر ببینین روشون کلیک کنین

باز هم یاد آوری میکنم که همتونو خیلی دوست دارم

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ شنبه 28 مهر1386 ::: ساعت 6:10 ::: لینک ثابت
از خودم میگم..........

سلام سلام هوارتا سلام......

امروز میخوایم تو بازی که خاله بهاره جونم خواسته بود شرکت کنیم.

دینگ دینگ شروع میکنیم.....

۱ـخودتو معرفی کن.

من فاطمه زهرا احمدی جوزانی هستم.(خیلی اسمو فامیلم طولانیه .مگه نه؟)مامان هر کار کرد بابایی این جوزانیه آخر فامیلمو نزاره نشد که نشد.بابای که رفته بود شناسنامه مو بگیره آقاهه بهش گفته بود اگه میخواین بردارین باید جوزانیه برای خودتونم بردارین.از اونجایی که بابای منم عرق وطنیش بالاست ،قبول نکرد.(جوزان یکی از روستاهای شهر ملایره)۶/۱۱/۸۴به دنیا اومدم.۳ کیلو وزنم بود و ۴۸ سانت قدم.زردی هم داشتم.خیلی دختر اجتماعی هستم.یعنی هر جا برم سره ۶۰ ثانیه یخم باز میشه و شروع میکنم به شیطنت کردن.آب بازی رو هم خیلی دوست دارم.ولی از شستن سر متنفرم.به همه ی پسر بچه ها میگم علی وفقط به دائی مجیدم میگم اجید.به همه ی خانمها و دختر هام میگم عممه.هنوز نمیتونم خوب حرف بزنم.ولی تا دلتون بخواد با زبون خودم که فقط خودم متوجه میشم کلی مخ میخورم.۳بار تکرار من معروفه.خیلی هم میخندم.تو جمع اگه همه به خاطر یه موضوعی بخندن منم ازخنده ی اونا بلندتر میخندم.طوری که همه میریزن سرم و میگن:آخه تو به چی میخندی؟(البته این وسط یه خورده هم چلونده میشما)

 ۲ـ فصل مورد علا قتون:

من از تابستون و بهار خیلی خوشم میاد.آخه لباسام خیلی خوب بودن.لختی میپوشیدم.راحت میتونستم بازی کنم. ولی الان که هوا یه خورده سرد شده.مامانی یه چیزی پام میکنه که خیلی بلنده.خیلی هم تنگه.همش خودمو میخارونم(جوراب شلواری)۱۰۰ تا هم باید لباس بپوشم.این طوری که نمیشه راحت بازی کرد....

۳ـ غذای مورد علاقتون:

من کلا خیلی خوش اشتهام.هر چی بهم بدن میخورم.ولی ماکارونی رو خیلی دوست دارم.

۴ـرنگ مورد علاقتون:

فقط قرمز

۵ـ موسیقیه  مورد علا قتون؟

فقط اهنگهای عروسک محبوبم (چرا)و اهنگهای عمو پورنگ جونم.

۶ـ بدترین ضد حالی که خوردین:

من خیلی ضد حال میخورم.هر وقت میرم یه کاری انجام بدم،نمیزارن.کلی ذوق میکنما ولی میان ذوقمو کور میکنن.به نظرتون چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

۷ـ بزرگترین قولی که دادی:

اصولا من قول زیاد میدم.

مثلا: مامانی: فاطمه زهرا دختر خوبی باش یه جا بگیر بشین..باشه؟

و من: باچچه........۲ثانیه بعد بلند میشم.

۸ـ ناشیانه ترین کاری که انجام دادی:

همه ی کارهام ناشیانه ست که همش ضد حال میخورم دیگه.

۹ـ بهترین خاطره ی زندگیتون:

روز تولدم.

۱۰ـ بدترین خاطره ی زندگیتون:

۲۰روزه بودم که همون روز هم روز سوم امام حسین بود..که داشتم خفه میشدم.طوری که منو بردن اتاق احیا.همه دست و پاشونو گم کرده بودن....خاله جون داشت با تلفن حرف میزد که دید من سیاه شدم و از بینی ام شیر میاد بیرون.همونجا نشست زمین و میزد تو سرش که بچه خفه شد.بعد باباجون خیلی سریع منو برد پیش آقا دکتره و آقا دکتره به دادم رسید.از همون موقع مامانی نذر کرد که هر سال محرم شیر کاکائو . کیک بده.

۱۱ـ حرف دلت:

خدا جونم همه ی بچه هایی که بیمارن رو شفا بده.مخصوصا ابوالفضل کوچولو رو که سرطان داره

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

حالا میخوام کلماتی رو که بلدم بگم براتون.

دلام(سلام)....اع(آره)....باچچه(باشه)بابایی....مامانی...طئب(اسم خاله جونم)....اجید....مالا(مارال)....متتا(مهسا)....بلله(بله)....آغوس(باز کن)....بیچین(بشین)....بیلا(بیا)....طاعله(طاهره)...باتتا(وایسا)...آب بودی(اب بازی)...دتس(دست).....موون(نون)....میچی(مرسی)...یه(یک)...دووو(دو)....ده(سه)به همراهه جیغ و داد.........................

وقتی هم که حرف میزنم لبامو خیلی غنچه میکنم...

وقتی هم که بیکار میشم،اینارو دونه دونه با خودم تکرار میکنم تا یادم نره.....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

همتونو خیلی خیلی خیلی دوست دارم.............

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 24 مهر1386 ::: ساعت 6:31 ::: لینک ثابت
بازی بازی بازی

سلام سلام سلام......

باز من اومدم.......عیدتون مبارک باشه.......

خاله محدثه جونم...از اونجایی که به من خیلی لطف داره منو از بین این همه بازدید کننده ی وبلاگش انتخاب کرده تا تو بازیشون باهاشون شریک باشم.......خاله جونم ممنونم

عنوان بازی:

شما در چه صورت به یاد دوستان (واقعی یا مجازی)خود میافتید؟

میدونین؟؟؟؟؟؟؟؟از وقتی که ما این وبلاگو راه انداختیم هر جا میریم یا هر کسی رو که میبینیم ذکر خیر دوستامونه مامانی از شیرین کاریهای دوستام میگه....از خاله هایی که پیدا کردم تعریف میکنه...خلاصه که همه جا ذکر خیر شما عزیزانه

ولی بیشتر از همه........

اول خاله مریم جون و عمو سید عزیزم.......مخصوصا که این چند روزه مامان خیلی به یادشونه

خاله بهاره جونم......که خیلی مهربونه.......و خیلی هم دوست داشتنی

خاله محدثه جونم......که مامانی خیلی دوست داره از نزدیک ببینمیشون...خاله جون راستی شما تهرانین؟؟؟؟؟؟تازه خاله محدثه خیلی هم مهربونه...اگه بدونین چه قدر دوست داره

خاله خانمچه جون که خیلی دوستش دارم..........

خاله تانی و عمو نیما جون که خیلی به ما لطف دارن

خاله فاطمه و ستایش کوچولو...که از خواهر زاده اش دوره.نمیتونه زیاد براش بنویسه

و حالا دوستای خوب خودم...اول بزرگا رو گفتیم دیگه.....

من و مامانی بیشتر از همه یاد دل آرام جونم میکنیم با شیرین زبونیهاش

آرش وروجک و مامان مهربونشم هیچ وقت یادمون نمیره

پرنیان کوچولو که خیلی دوست داشتنیه

و همه ی دوستام....آخه همشمونو خیلی دوست دارم

و از نزدیکای خودم....اونایی که خیلی دوستشون دارم و همیشه تو بازیهام باهاشون حرف میزنم  اول همه دائی اجید.....خاله طئبهبابا یی ...مامانی......بابای خودماینارو چون خیلی میبینم از همه بیشتر دوستشون دارم و به یادشونم جدیدا هم یه طوطیه ناز که کلی باهاش دوست شدم..بعدا براتون تعریف میکنم

حالا باید ۱۰ نفر رو به بازی دعوت کنیم........

دوستای عزیزم لطف کنین و دعوت منو قبول کنین

خاله مریمعمو سیدخاله بهارهخاله فاطمهخاله تانی جون...(خاله جون چون میدونم شما خیلی سرت شلوغه اگه دوست داشتین شرکت کنین)خاله خانومچه جون دل آرام جونمارش جونپرنیان جونهانا جون

خیلی خیلی خیلی ممنونم

خوب حالا یه خورده از خودم بگم...دیشب که شب جمعه ی اخر ماه بود ما با نازنین زهرا اینا رفتیم هیئت و منو نازنین زهرا کلی اتیش سوزوندیمجای همه گی خالی...برای اتیش خاموش کردن نه...برای دعا کردنبعدشم همه گی با هم رفتیم شاه عبدالعظیم....بازم جاتون خالیساعت ۲ شب رسیدیم اونجا و انگار نه انگار که ساعت ۲ شبهآخه اونجا خیلی قشنگه...کلی ایینه داره..من که خیلی خوشم میادمامانی هر کار کرد من و نازنین زهرا رو کناره هم گیر بیاره ازمون عکس بندازه نشدبس که ما همدیگه رو دوست داریم

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 این اقاهه که خیلی هم دوستش دارم باباجونمه(بابای مامان)

 اون یکی عکس هم منو نازنین زهرا 

هیئت که بودیم نازنین زهرا کلی ژست گرفته بود...تو تاریکی عینک آفتابی زده بود برای خودش قدم میزد...هر کاری هم کردن عینکشو در نیاورد

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 با عینک و بی عینک

 این نازنین زهرا همیشه با این موهای خوشگلش به من پز میده

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینم مهمونیه چند روز پیش خونه ی یکی از دوستای بابا جون..

 کلی از این هاپو هه خوشم اومده بود

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

من و بع بعیم

همتونو خیلی خیلی خیلی دوست دارم

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ جمعه 20 مهر1386 ::: ساعت 8:11 ::: لینک ثابت
مخملی شدم

سلام به همه ی دوستای عزیزم...

روز جهانیه کودک مبارک

خوب هستین؟؟منم خیلی خوبم۳روز پیش مامانی داشت لباسامو عوض میکرد که بریم خونه ی دائی اجید اینا که یه دفعه قیافه ی مامان اینطوری شد

رو شکمم و پاهام کلی لکه های قرمز زده بودوای خدا جون بازم اقا دکترخلاصه با مامان و بابا رفتیم دکتر.اقا دکتر معا ینه ام کرد و گفت که من مخملک گرفتم..یعنی مخملی شدم؟؟؟

خلاصه رفتیم سوار ماشینمون شدیم..

مامان:بابای فاطمه زهرا این مدت انقدر غصه ی فاطمه زهرا رو خوردم اعصابم خراب شدهدلم گرفته..

بابا:خوب حالا چی کار کنیم دله مامان فاطمه زهرا باز بشه..؟؟؟؟

مامان:خوووب...بریم برای فاطمه زهرا لباس بخریمهوا داره سرد میشه ها.....

بابا:یعنی اگه بریم جیبمونو خالی کنیم شما اعصابت میاد سره جاش؟؟؟

مامان:حالا برییییییییم دیگه..

بابا: اگه دلتون باز میشه..باشه بریم

و ما رفتیم و جیب بابایی حسابی خالی شد

بابا جون دستت درد نکنه...لباسام خیلی قشنگن....

میدووووونین؟؟؟من یه عادتی دارم هر جای خونمون که خوابیده باشم نصفه شب از خواب بلند میشم ..بالشتمم بر میدارم میرم یه جای مخصوصه خنک میخوابممامان اینا هر کار میکنن درست نمیشم...

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

خوب اینجا سنگه..خیلی خنکه..کیف میده 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 مثلاُ دائی اجید داره درس میخونه...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

هویجوووووری

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

من و عروسکهام

راستی از شب ۲۳ نگفتم بهتون..اونشبم من و مامان جون با هم دیگه تنها بودیم..تو تلوزیون دیدم که اقاها دارن گریه میکنن...

فاطمه زهرا:ماما ماما ماما ....اون اون اون......(یعنی دستمال بده)

مامان جون دستمال میده...منم یکی دادم مامانی ..یکی برای خودم برداشتم..بعد به مامان جون گفتم..

ماما ماما ماما...هی هی هی..(یعنی گریه کنیم)و من و مامانی با هم دیگه گریه کردیم..بعد از گریه هم دستمالا رو بردم یه گوشه ریز ریزشون کردممامان اینا که اومدن من لالا بودمولی بازم برای سحری بیدار شدم..بازم میدووونین؟؟بابا جون من از وقتی کوچیک بوده ماههای رمضان موقع سحر اذان میداده..هنوزم اذان میده...این چند شبی که من خونشون بودم تا باباجون میرفت حیاط اذان بده منم میرفتم پشت پنجرهبلند داد میزدم........بابا  بابا بابا ...بلندم میخندیدم...بابا جونم یادش میرفت چی میخواد بگه..قاطی میکردبعد که میومد بالا منو میچلوند عینه یه لباس خیس

راستی تا اخر ماه رمضان چیزی نمونده هااااااااااا

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 16 مهر1386 ::: ساعت 17:11 ::: لینک ثابت
ماجراهای شبهای احیا

سلام به همه ی دوست جونای خوبم..سلام به مامانای مهربونشون..سلام به همه ی خاله های مهربونمسلام ب عموهای مهربونترمدیگه سلام به همه ی اونایی که این شبا خیلی دعا کردن..به قول بزرگتر ها..طاعاتتون قبوله حق باشه......

خوب.......اول از همه"اول از همه"اول از همهمیخوام از یه خاله ی خوب و مهربون...از یه خاله ی جییییییییییییییگر تشکر کنم....

خاله بهاره جون بابت قالبم خیلی خیلی خیلی ممنون

خاله بهاره ی مهربون طی یک عملیات غافلگیر کننده قالب منو این مدلی کرد

من و مامانی رو کلی خوشحال کرد

راستی یه تشکر دیگه..............

خاله مریم جووووون بابت لوگو خیلی خیلی خیلی ممنونم

این محبتهاتونو چه طوری جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا یه خورده از شبای احیا بگم که چی کارا کردم...

از اونجایی که مراسمی که مامانی اینا میرن برای احیا ..بالای ۱۰۰ هزار نفر جمعیت میره و اینکه مجبور هستن بیرون بشینن و هوا هم که سرده..منو میزارن پیش مامان جونمنم که اصلاْ مامانی رو اذیت نمیکنم...

مامان میگفت تو راه برگشت از مراسم بابا میگفته :الان که برین خونه میبینین مامان جون داره چرت میزنه..فاطمه زهرا قران گرفته رو سرشمامان:نه بابا...فاطمه زهرا خوابش مییومد....

ساعت ۲:۳۰ بامداددر باز شد...مامان و خاله جون دیدن برقا خاموشه...

یه دفعه فاطمه زهرا جیغ میکشه...........بچه جون تو خواب نداری؟؟؟؟؟؟؟

مامان جون:و من تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم و خندیدم..........هیچ کس هم نتونست بخوابه

و حالا شب ۲۱ رمضان........مامان جون از اونجایی که دید من یه خورده حالتهای سرما خوردگی دارم با خودش گفت:آخ جون الان به فاطمه زهرا شربت سرما خوردگی و دیفن هیدرامین و استامینوفن میدم...

(اینا یعنی من خوابم بگیره زود)منم که........

خلاصه اینا رو خوردم و مشغول بازی شدم.....

مامان جون:فاطمه زهرا خوابت نمیاد؟؟؟؟

من:نههههههههههه

با مامان جون داشتیم مراسما رو از تلوزیون میدیدم...که دیدم همه یه چیز گرقتن رو سرشون..منم مداد رنگیهامو گذاشتم رو سرممامان جون هم که خیلی ذوق زده شده بود..یه قران کوچولو آورد گفت اینو بزار رو سرت..منم گذاشتم...تازه .......برای همه دعا کردممامانی اینا که اومدن من خوابیده بودم..ولی برای سحر بلند شدم..امشبم دوباره مامان اینا میرن احیامن و مامان جون چه بکنیییییییم امشباحتمالا مامان جون از الان به فکره شبه

مامانی میخواد از عکسهای معنوی من بزاره

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اولین سفر من به مشهد...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

محرم پارسال........

 ما دیشب مهمون بابایی بودیم محل کارش...آخه اونجا هتله دیگه

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

من و محدثه فکر کردیم اونجا خونه ی خاله ست...

بابایی:فاطمه زهرا من هر چی برای خودم کلاس گذاشته بودم اینجا

تو یه شبه خراب کردی رفت

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

میدونین؟؟من دیدم فرش انداختن وسط اون سالنه

فکر کردم باید بشینم دیگه

چه پست طولانی شدا....ببخشید....دیگه تکرار نمیشه.....

این شبا بازم یادتون نره ما رو دعا کنین...بازم ممنونیم

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 12 مهر1386 ::: ساعت 6:45 ::: لینک ثابت
مسموم شدن یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام

ببخشید انقدر سلام میدما..آخه حالم خوب نیست به جای ۳ بار تکرار ۱۰ بار تکرار شدم

شما خوبین؟من که خوب نیستم..چند روزه که مریض شدم..آقا دکتره میگفت مسموم شدم...یعنی چی مسموم شدم؟؟؟؟؟؟؟

مامانی: یعنی اینکه هر چیزی رو زمین میبینی برنداری بخوری...

بازم مامانی:یعنی اینکه خیارو نندازی تو لیوان آب ،به جای قاشق آبو هم بزنی بعد هم آبو بخوری

مامانی:یعنی اینکه کش سر هاتو به زور از من نگیری، بعد بزاری لای دندونهات از صداشون لذت ببری

و باز هم مامانی:یعنی اینکه هر چیزی که دیدی قابل خوردنه نگی منم میخوام....مَ  مَ  مَ   (ترجمه:من)....

آخه مامان جان همه چیزو که شما نمیتونی بخوریببین چه قدر حالت بد شده...تا حالا ۵ بار بردیمت دکتر...دوست داری بری اونجا پیش آقا دکتره ،همش گریه کنی؟ببین ۲ بار آمپول زدی..جیز شدی...

ببین مامانی چه قدر برات ناراحته؟؟؟

فاطمه زهرا:

و در ادامه فاطمه زهرا:ماما ماما ماما   .......... مَ  مَ  مَ ....(ترجمه:یعنی اینکه باز هم از اونا میخوام)

مامان جونی انقدر منو خجالت ندا دیگه...دیگه تکرار نمیشه...ولی خیلی روزای سختیه...تا چشم باز میکنم میبینم منو بردن پیش یه آقا یا یه خانم با یه روپوش سفیدمن هم زود میزنم زیر گریه...دارو هامم نمیخورم..اُ آر اِس هم نمیخورم....غذا هم نمیخورم........شما بگین چه طوری باید آب بدنم تامین بشه؟؟؟؟؟؟

راستی گزارش مهمونیا نشد که بشه...آخه همش گریه میکردم...یعنی خالم نا خوش بودایشاله مهمونیهای بعدی...

حالا مامانی برای خالی نبودن عریضه چند تا از عکسهامو میزاره

خواهشا دعا کنین حالم خوب بشه..............................

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

یادش به خیر....چه قدر راحت میخوردما

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

من و دائی اجید پرسپولیسی بعد از برد پرسپولیس

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

من و گارفیلدکم

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ شنبه 7 مهر1386 ::: ساعت 7:29 ::: لینک ثابت
تشکر از بابائی جون

سلام سلام به دوستای خوب خودم...

امروز میخوایم سفارشیه سفارشی از بابا جونم تشکر کنیم...اگه گفتین چرا؟؟؟

بهتون میگم....بابائی جونم به خاطر اینکه مامانی راحت تر بتونه وبلاگ منو به روز کنهیه سیستم جدید و پیشرفته جای اون قدیمیه برای مامانی گرفتاگه بدونین مامانی چه قدر خوشحاله

بابا رسول جونم خیلی خیلی خیلی ممنون

اندازه ی یه دنیا دوستت داریم

خوب این از ادای تکلیف و این حرفاشماها خوبین؟؟منم خیلی خوبم..حسابی بازی میکنم.حسابی شیطونی میکنم.مخصوصاٌ که دائی اجید داره میره مدرسه،من کلی ذوق کیف و کتابشو میکنمانقدر کتاباشو دوست دارمپاره نمیکنمااین هفته ما تا آخرش مهمونیم مامانی سعی میکنه از مهمونیا گزارشی تهیه کنه. اگه فاطمه زهرا بزاره

با مامانی کلی فکر کردیم این پست چی بزاریم..مامانی گفت بهتره عکسهای تولدمو بزاره.از اونجایی که تولد من تا شیش سالگیم مییو فته تو ماه محرم...مامانی اینا تصمیم گرفتن تولد یک سالگیمو مفصل بگیرن..همه میگفتن فاطمه زهرا دخمل شادیه..تولدش قشنگ میشه(یعنی باهاشون خوب همکاری میکنم)و باز هم از اونجایی که تعداد مهمانها هوارتا بود و خونه ی ما کوچک..(به قول مامانی دلمون بزرگه)باز هم بابائی مهربون تصمیم گرفت تولد منو تو هتل بگیره...حالا قسمت جالب ماجرا اینکه یک روز مانده به اجرای مراسم من سرماخوردگی شدید گرفتمو کل مراسم قیافم این شکلی بودمامانی هم کلی غصه خورد...و باز هم اینکه چند تا عکس بیشتر ندارم..یعنی عکسی که بتونم بهتون نشون بدم..حالا اینارو از ما قبول کنین لطفاٌ..............

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اول قسمت خوشمزه ی داستان

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

فاطمه زهرا ،دوستاش و کادوهاش

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مهمونهای عزیزمون

خوب اینا تموم شد...یعنی دیگه عکس نداریم

حالا دو تا عکس متفرقه...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                       اونوقتا که نی نی بودم.....الان که ادای نی نی ها رو در میارم...

پاهامم گیر کرده بود...بازم میخندیدم

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

ما تقریبا شبهای جمعه میریم زیارت شاه عبدالعظیم

اینم عکس یکی از زیارتها

خوب دیگهفکر کنم کافی باشه...تا پست بعدی خداوند یار ونگهدارتان باشد...

باز هم من جو گیر شدم..الان جو مجریه تلویزیون و این حرفا........

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 3 مهر1386 ::: ساعت 4:49 ::: لینک ثابت