سلام میدهیم...
باز هم یه ویروس جدید از سرماخوردگی..
که فقط گلومو اشغال کرده...باعث شده۴ تا آمپول ناقابل نوش جان کنم...البته مامان خانمی خبر نداره که من شنیدم به اون آقا دکتره که خیلی هم پیر بود
گفت :آقا دکتر دارو نمیخوره..اگه میشه آمپول بدین..درسته درد داره ولی زود خوب میشه...بله مامان خانمی من شنیدم..آ![]()
آقا دکتره که داشت به مامانی میگفت چی بخورم چی نخورم..منم کیف پول مامانو گرفتم ازش ..از توش یه دونه پول دراوردم دادم به مامان ..آروم به مامان گفتم ماماااابییر...
(یعنی بده آقا دکتره..
سوار تاکسی هم که میشیم دوست دارم من پولو بدم به آقاهه..دوست میدارم...)کار بدی که نیست؟
آخه هر کاری ما کوچولوها میخوایم انجام بدیم شما بزرگترا میگین:وااااااااااای...این کارو نکنیا..خیلی بده...پس ما چی کار کنیم که شما راضی باشین؟؟؟
شبا که میرفتم آمپول میزدم اولش کلی ذوق میکردم..
آخه در درمانگاهه مثل در هتل بابا ایناست..میری جلوش باز میشه...خیلی باحاله ها.کلی میخندیدم..
بعدش که مامان میرفت یه کاغذ میگرفت و با هم راهیه اون اتاق بده میشدیم خبر دار میشدم که الان باز میخوان سوراخم کنن..
امشب که همچین دست خانمه رو فشار دادم که خانمه به مامان گفت :وروجکو ببین چه طوری دستمو گرفته..
حقته خانمه...
۴تا آمپول زدین به من..۲ تا تو یه شب ...مگه من چه قدر کشش دارم؟
بابا هم که بعد از آمپول زدنه من برام شعر ساخته بود..بدتر من حرسم میگرفت...![]()
اگه دارو میخوردی
دیگه آمپول نمیخوردی
مامانی خیلی اعصابش داغونه...البته اینو خودش میگه ها...هم به خاطر اینکه من اینمدلی شدم..یعنی سرما خوردم..هم برای اینکه من هنوز هم شبها میرم رو اون تیکه سنگه خونمون میخوابم..هر کار میکنن من ترک کنم نمیشه...
مامانی هر چی میندازه اونجا من تو اوج خوابآلودگی برش میدارم.رو سنگه میخوابم..چه کار کنم؟خیلی کیف میده...خوشمان میآید..فکر کنم اگه اینطوری پیش برم..شبا دست و پامو میبندن..
جدیدا صدا کردنم یه مدلی شده..با التماس حرف میزنم..همه خوششون میاد..مخصوصا بابا...دلش غش میره...
بالاخره ما دخترا بلدیم چه طوری دلبری کنیم دیگه..مگه الکیه؟؟؟؟
هنوز هم درست حسابی حرف نمیزنیم...خودمو بکشم جمله ام میشه :ماما بیییییا....
دست بزنین برام....




البته مامان همش میگه این دخمله همینطوریش مخمونو میخوره حرف بزنه چی میشه دیگه..خوب مامان منم گذاشتم یه دفعه غافلگیرت کنم دیگه...هنگ کنی اساسی....
اینم از خاله بازی کردن ما..هر چی که میخوام باهاش بازی کنمو به زور جا میدم تو این یه تیکه جا...
این عکس هم برای یاد کردن از گذشته..
مامان هنوز به خاطر اینکه فونتها ..سایزش قاطی شده ناراحته..شما نمیدونین چرا این مدلی شده؟ریزه ها..نمیدونم چی میشه که یه دفعه درشت میشه
از همین جا من میخوام از بابابزگ جونیم(بابای مامان)که تو پست قبلی منو غافلگیر کرده و برام کامنت گذاشته کلی تشکر کنم..ممنونم بابایی امیر جونم...ایشاله که ماشاله...




دخمل خاله الناز که ۷ماه از من کوچیکتره رفتیم سرزمین عجایب...مامان با مامانی دوستام اونجا قرار گذاشته بود تا همدیگه رو ببینیم......




آخه هر چی که ما سوار میشدیم اونا هم سوار میشدن...کلی ذوق میکردن..مخصوصا تو قطارا...





اگه گفتین چرا؟؟بلله....برای اینکه خاله مریم و عمو محمد عروس دوماد شدن...
همه گی دتس (دست) بزنین براشون....
هوراااااااا...
ما که یه عالمه خوشحالیم...۵شنبه شب با همدیگه نامزدنگ شدن...


مامان عزیزمون هم یه سره هوای منو داشت...
الکی ها...همش داشت با خاله مریم اس ام اس بازی میکرد...گزارش لحظه به لحظه میدادن به همدیگه.


کلی خوشمان آمده بود..

























همیشه وقتی شیر خشکمو میخورم..
(البته من فقط شبا شیر خشک میخورما)مامان منو میزاره رو پاهاش...انقدر تکون میده تا من خوابم ببره...چند شبه مدلمون عوض شده.شیرمو که میخورم " بساطمو جمع میکنم تو تاریکی میرم همونجایی که قبلا عکسشو دیدین.با ۲ تا از عروسکهام که خیلی دوستشون دارم...و بازیه ما شرو ع میشود..........................
هنوز نرسیده که من....

ایشاله که خوب میشم...نمیدونم چرا چند شبه انقدر نسبت به نی نی هام احساس مسئولیت میکنم..از خواب که میپرم اگه پتو روشون نباشه میندازم روشون..حالا خودم از پتو فراری ام ها.
خاله هم به مامان میگفت : اصلا فکر میکردی یه روز دخمل خودت تاب ما رو سوار شه...؟؟؟و مامان خیلی حس خوبی بهش دست داد....


