تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
سرما میخوریم

سلام میدهیم...

باز هم یه ویروس جدید از سرماخوردگی..که فقط گلومو اشغال کرده...باعث شده۴ تا آمپول ناقابل نوش جان کنم...البته مامان خانمی خبر نداره که من شنیدم به اون آقا دکتره که خیلی هم پیر بود گفت :آقا دکتر دارو نمیخوره..اگه میشه آمپول بدین..درسته درد داره ولی زود خوب میشه...بله مامان خانمی من شنیدم..آ

آقا دکتره که داشت به مامانی میگفت چی بخورم چی نخورم..منم کیف پول مامانو گرفتم ازش ..از توش یه دونه پول دراوردم دادم به مامان ..آروم به مامان گفتم ماماااابییر...

(یعنی بده آقا دکتره..سوار تاکسی هم که میشیم دوست دارم من پولو بدم به آقاهه..دوست میدارم...)کار بدی که نیست؟

آخه هر کاری ما کوچولوها میخوایم انجام بدیم شما بزرگترا میگین:وااااااااااای...این کارو نکنیا..خیلی بده...پس ما چی کار کنیم که شما راضی باشین؟؟؟

شبا که میرفتم آمپول میزدم اولش کلی ذوق میکردم..آخه در درمانگاهه مثل در هتل بابا ایناست..میری جلوش باز میشه...خیلی باحاله ها.کلی میخندیدم..بعدش که مامان میرفت یه کاغذ میگرفت و با هم راهیه اون اتاق بده میشدیم خبر دار میشدم که الان باز میخوان سوراخم کنن..امشب که همچین دست خانمه رو فشار دادم که خانمه به مامان گفت :وروجکو ببین چه طوری دستمو گرفته..حقته خانمه... ۴تا آمپول زدین به من..۲ تا تو یه شب ...مگه من چه قدر کشش دارم؟

بابا هم که بعد از آمپول زدنه من برام شعر ساخته بود..بدتر من حرسم میگرفت...

اگه دارو میخوردی

دیگه آمپول نمیخوردی

مامانی خیلی اعصابش داغونه...البته اینو خودش میگه ها...هم به خاطر اینکه من اینمدلی شدم..یعنی سرما خوردم..هم برای اینکه من هنوز هم شبها میرم رو اون تیکه سنگه خونمون میخوابم..هر کار میکنن من ترک کنم نمیشه...مامانی هر چی میندازه اونجا من تو اوج خوابآلودگی برش میدارم.رو سنگه میخوابم..چه کار کنم؟خیلی کیف میده...خوشمان میآید..فکر کنم اگه اینطوری پیش برم..شبا دست و پامو میبندن..

جدیدا صدا کردنم یه مدلی شده..با التماس حرف میزنم..همه خوششون میاد..مخصوصا بابا...دلش غش میره...

بالاخره ما دخترا بلدیم چه طوری دلبری کنیم دیگه..مگه الکیه؟؟؟؟

هنوز هم درست حسابی حرف نمیزنیم...خودمو بکشم جمله ام میشه :ماما بیییییا....

دست بزنین برام....

البته مامان همش میگه این دخمله همینطوریش مخمونو میخوره حرف بزنه چی میشه دیگه..خوب مامان منم گذاشتم یه دفعه غافلگیرت کنم دیگه...هنگ کنی اساسی....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 اینم از خاله بازی کردن ما..هر چی که میخوام باهاش بازی کنمو به زور جا میدم تو این یه تیکه جا...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

این عکس هم برای یاد کردن از گذشته..

مامان هنوز به خاطر اینکه فونتها ..سایزش قاطی شده ناراحته..شما نمیدونین چرا این مدلی شده؟ریزه ها..نمیدونم چی میشه که یه دفعه درشت میشه

از همین جا من میخوام از بابابزگ جونیم(بابای مامان)که تو پست قبلی منو غافلگیر کرده و برام کامنت گذاشته کلی تشکر کنم..ممنونم بابایی امیر جونم...ایشاله که ماشاله...

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 29 آبان1386 ::: ساعت 4:23 ::: لینک ثابت
مامانا و بچه های وبلاگ نویس در سرزمین عجایب....

سلام سلام........

جای همه گی خالی ...روز پنجشنبه من و مامانی با خاله الناز(دوست دوران دبیرستان مامانی)با پرنیان دخمل خاله الناز که ۷ماه از من کوچیکتره رفتیم سرزمین عجایب...مامان با مامانی دوستام اونجا قرار گذاشته بود تا همدیگه رو ببینیم......

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

خیلی خیلی خیلی خوش گذشت...جای همگیتون خیلی خالی بود...

اونایی که اومده بودن..

آرش وروجک که مامانی هر کاری کرد نتونست ازش عکس بگیره..بس که ماشاله وروجک بود دیگه...

نازنین فاطمه خانم.....که مثل عکسهاش خانم و نازه..

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

پویان کوچولو که ۵ ماهش بود و ۱ ماهه از آلمان اومدن اینجا مهمونی...(از پویان هم عکس ندارم)

دانیل کوچولو که تازه ۱ سالش تموم شده بود و اونم با مامانیه مهربونش از آلمان اومدن مهمونی...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

آندیا جونم........که خیلی اذیتش کردم...آخه عروسکمو بهش نمیدادم....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینجا خودمو زده بودم به کوچه ی علی چپ..

که مثلا نمیدونم آندیا ازم چی میخواد

مهدیار جون که یه مامانیه خیلی مهربون داشت...

نارگل عزیزم که خیلی دوست داشتنیه...

دیبا جون که خیلی نانازه....

. رادین جون که یه خورده دیر تر از بقیه اومدن...(از رادین عکس دارم..ولی  کنار مامانیشه..مامانی میگن شاید مامانشون راضی نباشن)

خیلی خیلی بهمون خوش گذشت به مامانا بیشتر..آخه هر چی که ما سوار میشدیم اونا هم  سوار میشدن...کلی ذوق میکردن..مخصوصا تو قطارا...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

یه خانمه به مامانی گفت چه مهد خوبی میرن بچه هاتون... گذاشتن شماها هم اومدین باهاشون...اسم مهدشون چیه؟

مامانی هم به خانمه گفت:مهد بلاگفا...شما هم میخواین؟؟؟خانمه کلی خندید...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

این پرنیان ما از اون آتیش پاره هاست...مامانی میگه عینه خود خاله النازه...مامان همیشه تعریف میکنه از شیطونی های خودش و خاله الناز تو مدرسه...به منم میگه تو و پرنیانم باید مثل ما آتیش بسوزونینا...ببینین چه مامان خوبی دارم من...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

خلاصه که مامان خانمیا به من که خیلی خیلی خوش گذشت...

دست همتون درد نکنه...بازم ازاین کارا بکنین...

خوشحال میشویم ما...

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ شنبه 26 آبان1386 ::: ساعت 3:43 ::: لینک ثابت
تولدت مبارک خاله مریم جون

 
 
 خوش اومدین..صفا آوردین...
 میدونین تولد کیه امروز.....؟؟؟؟
 تولد یه خاله ی مهربون....
.یه تازه عروس.
 


خاله جونم ..من و مامانی و همه دوستای عزیزمون
برات بهترینها رو در کنار عمو سید آرزو میکنیم...
 دوستت دارم خیلی زیاد...

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 24 آبان1386 ::: ساعت 2:51 ::: لینک ثابت
نامزدنگ داریم...هوراااااااا

سلام سلام...یه سلام پر از خوشحالی

من و مامانی کلی خوشحالیم...اگه گفتین چرا؟؟بلله....برای اینکه خاله مریم و عمو محمد عروس دوماد شدن...همه گی دتس (دست) بزنین براشون....هوراااااااا...ما که یه عالمه خوشحالیم...۵شنبه شب با همدیگه نامزدنگ شدن...ایشاله که خوشبخت بشن...

جمعه شب ما با باباجون اینا رفتیم خونه ی مامان بزرگ مامان ..کرج..جای همه گی خالی کلی خوش گذشت..آخه برای اولین بار من و نازنین زهرا کلی با همدیگه بازی کردیم...کلی باهامون رفیق شده بود این نازنین زهرا..از عجایب بود...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

  نازنین زهرا متعجب از نوع غذا خوردن من

همش تو راه پله بودیم...دوست داشتم خودمو از اون بالا پرت کنم پایین..ببینم چه مزه ای میده..ولی نمیدونم این بزرگا چرا نمیزاشتن...بعدشم کلی رفتیم حیاط و تا میتونستیم آتیش سوزوندیم...مامان عزیزمون هم یه سره هوای منو داشت...الکی ها...همش داشت با خاله مریم اس ام اس بازی میکرد...گزارش لحظه به لحظه میدادن به همدیگه.

خلاصه جاتون خیلی خالی بود...

شنبه شب هم بابا بزرگ خودم..از سمت پدری..بعد از چند وقت اومدن خونمون...کلی خوشحال بودم و کلی با عمه شیرین بازی کردم...

امروز عصر هم داشتم بازی میکردم..که نمیدونم چی شد که دیدم روی پام یه چیز قرمز داره میاد بیرون...با خنده رفتم پیش مامان...

من:مامانیییییییی.........هه هه هه...یعنی میخندیدم و فکر میکردم اینم یه بازیه..

مامان:واااااای...فاطمه زهرا....پاتو به کجا زدی؟چرا اووخ شده مامانی؟

منم که تازه فهمیدم این یعنی اووخ..نشستم زمین و هی اووخ اووخ کردم..مامانی یه دستمال داد دستم ..گفت بگیر روش..منم هی میزاشتم رو پام..بعد برمیداشتم و میگفتم..مامانی اووخ...صدامم خیلی نازک کرده بودم...خیلی بامزه بودا...با دستمال که پاک میکردم دوباره اون قرمزه میزد بیرون..کلی خوشمان آمده بود..

تا اینکه مامان با یه چیزی اومد و گفت میخواد بزاره رو اووخم...منم که کلی ترسیدم...تازه فهمیدم که قضیه اووخ خیلی جدیه..و خیلی بلند گریه کردم....

من با گریه:مامانی....اووخ...دتسم(دستم)...مامانی.......دتسم.......

حالا مامان هم دلش سوخته بود ..هم میخندید.........

مامان:مامان جان این پاته ..نه دست...

و من همچنان....:مامانی...دتسم.......اووخ

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

پامم رو هوا نگه داشته بودم..تکون نمیدادم...فقط دتسم دتسم میکردم.تا اینکه مامان اومد حاضرم کنه  بریم بیرون..تا جوراب شلواری پوشیدم..انگار اووخم خوب شد...

من:مامانی...اووخ لَفت............بعدشم تند تند رفتم کفشمو آوردم که بریم دَدَ..........

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 تاب بازیه بعد از مهمونیه امشب

اینم از تئاتر ما...............خوشتون اومد؟؟

 

دینگ دینگ:تو وبلاگهای شما هم فونتهاتون عجیب غریب شدن؟

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 21 آبان1386 ::: ساعت 3:20 ::: لینک ثابت
من و محدثه

سلام...حالتون خوفه؟؟؟

اول ممنونم از این همه خاله ی خوب و مهربون...وعموهای خوبتراز همه و همه ممنونم که این همه منو دوست دارن...منم همتونو خیلی خیلی دوست دارم

جمعه شب ما و محدثه اینا شام خونه ی مامانی اینا بودیم..جاتون خالی خیلی خوش گذشت..مامان محدثه که خاله مامان خودم میشه میگفت:محدثه از خواب که بلند میشه تا شب که میخواد بخوابه یه سره میگه فاطه زلا(منو میگه ها)میگفت همش با من بازی میکنه..با من تلفنی حرف میزنه..البته تو خیالاتشا...برای همین اومده بودن تا محدثه منو ببینه دلتنگیش کمتر بشهالبته وقتی به میرسم ابمون با هم تو یه جوب نمیره...ولی خوب این بار شکر خدا خیلی بهتر بودیم..مثلا یه بار من دستشو گرفتم رفتیم تو اتاق دایی اجید که خیلی هم تاریک بود گرفتیم لالا کردیم..که دیدیم همه دارن دنبالمون میگردن...بعدش یه دفعه ما رو پیدا کردن و باز هم طبق معمول دوربین بود که ازمون عکس میگرفت..هیج جا این دوربینا ولمون نمیکنن...دیگه خسته شدیم بابا جان..اگه خودتون باشین طاقت میارین؟؟؟

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

۲ شب پیش بالشتمو برداشتم رفتم کنار بابا دراز کشیدم..بابایی داشت تلوزیون میدید..البته فکر کنم اخبار بود..اخه بابای من عشقه اخباره...از اونجایی که محو تلوزیون شده بود ..خوب متوجه نمیشد من چی میگم...

من:بابا...بابا...باباااااااا.

بابا:جانم بابا..

من:با دستم میزدم رو پاهام..(این حرکت یعنی پتو میخوام)

بابا که متوجه نشد فکر کرد من میگم تو هم بزن رو پاهات..اونم میزد رو پاهاش که مامان رسید و کلی خندید....

اینم از روابط بین دخمل و پدر...

خوب میخوام بگم برای همه ی خاله ها و عمو ها خیلی خیلی دعا کنین..مخصوصا خاله خودم و خاله مریم و عمو محمد....باچچه؟؟؟؟؟

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 17 آبان1386 ::: ساعت 8:0 ::: لینک ثابت
ملاقات با سید و خانم

سلام...مامان فاطمه زهرا هستم...

یه بار از زبون خودم نوشتم..بهم مزه داد..شما به بزرگیه خودتون ببخشید...

خوب..میخوام از یه ملاقات خیلی جالب بنویسم براتون...دیدن مریم عزیزم و داداش خوبم اقا سید محمد..

من از قبل با مریم برای روز ۵ شنبه ساعت ۱۰ صبح همون جایی که همیشه با اقا سید میره قرار گذاشتم...برای خنده هم همیشه میگفتم من همه ی فامیلو میارم .ولی نمیدونستم جدی جدی همه میاناز ۸ صبح اماده ی رفتن بودم...در ویلای همه رو زدم و گفتم اگه میاین ساعت ۹:۳۰ اماده باشین...من قرار دارما...زود باشین....ماشاله هزار ماشاله همه راس ساعت حاضر بودنساعت ۹:۳۰ شد ساعت ۹:۴۵...که دیدم هنوز یه سری دارن آسه آسه میان...به اقامونگفتم ما بریم..که به امید این خوش قولا بمونیم تا شب اینجاییمخلاصه حرکت کردیم و قرار شد اونا وقتی رسیدن اونجا به ما زنگ بزنن...

اقامون به خاطر من خیلی سریع ما رو رسوند اونجا... از دور دیدم یه خانم و اقا بغل یه کیوسک ایستادن و میخوان زنگ بزنن..حدس زدم خودشونن...به اقامون گفتم برو بغلشون..منم شیشه رو کشیدم پایین و گفتم کجا زنگ میزنین..که اونا برگشتنو با دیدن فاطمه زهرا ما رو شناختن...وای که چه قدر خوشحال شدم از دیدنشون...کلی ذوق کرده بودم...همون طوری بودن که تو ذهنم تصور میکردم...ساده و صمیمی ....علاقه م بهشون صد برابر شد....وقتی اقامون ماشینو پارک کرد ..همه گی راه افتادیم بریم جایی که داداش و  ابجیم میگن....البته ۲ تا خواهر شوهرام و اقا سید مهدی و علیرضا پسر عمه م باهامون بودن...راستی دخملیم هم بودا...البته کمی بی حس وحالاز اونجایی که بارون اومده بود و همه جا خیس بود رفتیم داخل یه آلاچیق...که یه ساندویچیه کوچولو هم اونجا بود....اقامون برامون رانی سفارش داد اوردن...که علیرضا گفت :من ساندویچ میخوامرسول:ای داد بیداد...حالا بیا درستش کن....علیرضا چیز دیگه ای نمیخوای؟؟؟حالا چی باشه؟علیرضا:ساندویچ دیگه...خلاصه یه ساندویچ براش سفارش دادیم و کلی هم با هم دیگه خندیدم...بماند که این وسطا بابا اینا همش زنگ میزدن که شما کجایین؟اونا یه قسمت دیگه ی بلوار رفته بودن..قرار شد همون جا بمونن تا ما بریم اونجا...اقاهه که ساندویچ علیرضا رو اورد ..علیرضا گفت پیتزا دارین؟؟دیگه بلندش کردیم و بردیمش....جیبمونو میخواست حسابی خالی کنه...قدم زنون میرفتیم سمت بقیه . و کلی هم حرف میزدیم و میخندیدیم...دفتر این ۲ تا مرغ عشقم دیدم....ولی هر کار کردم نتونستم یه اسم براش انتخاب کنم...از اولی هم که حرکت کردیم بریم پیش مامان اینا دخملی بغل عمو سیدش بود...عموش هم کلی براش حرف میزد..مریم هم با زبون نی نیها براش حرف میزد..که خیلی هم قشنگ صحبت میکرد...از دور بابا اینارو نشون مریم و داداش دادم و گفتم:اقا سید امروز میخوام حسابی کل بندازم با شمابابامو ببینین....تازه اینم شوهر خواهر شوهرمحالا کی بلندتره...؟؟؟.اقا سید با دیدن بابام گفت معلومه دیگهاولش فکر میکردم شاید دوستای عزیزمون از دیدن بقیه خجالت بکشن...ولی این فامیل ما مگه میزارن کسی خجالت بکشه...من که همش عرق روی پیشونیمو پاک میکردم..بس که شیطونن ماشاله...اقا داداش..اینا جو گیر شده بودنا...همیشه اینطوری نیستن...یکی از روزای خوب زندگیه من روز ۵شنبه بود...من دوستای نتی زیادی داشتم..و تا حالا چند تاشونو از نزدیک دیده بودم..ولی این ۲ نفر واقعا برای من مثل یه خواهر و برادر میمونن..و همیشه از خدا خوستم تا مراد دلشون رو خیلی زود بده...تا بتونن ۲ تایی زیر یه سقف با هم دیگه زندگی کنن...به من قول دادن تا وقتی تکلیفشون روشن شد حتما بیان تهران پیشمون....میدونم که خیلی زود میاین...منتظرما...نترسین...منظورم از فامیلامونهراستی همه میگفتن خیلی به هم میاین و همه ازتون خیلی خیلی تعریف میکردن...مامان بزرگم هم از ته دل براتون ارزوی خوشبختی کرد

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینجا همون بلواره...

با داداش و مریم جونم هم عکس انداختیم که امکان گذاشتنش نیست..شرمنده...

اگه دوست دارین جریان ما رو مفصل بخونین ..یه سر به وبلاگ سید و خانم بزنین...اقا داداش خیلی قشنگ توضیح داده..مخصوصا شیطنتهای فامیل منو...که روم نشد بنویسم

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 

برای واضح تر دیدن عکسها..روی عکسها کلیک کنین...

با تشکر

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ یکشنبه 13 آبان1386 ::: ساعت 0:26 ::: لینک ثابت
سفر نامه 2

سلام و صد سلام به همه ی دوستای گل خودم........

ما از سفر برگشتیم...خیلی خیلی خیلی هم بهمون خوش گذشت....چونکه همسفرهای خیلی خوبی داشتیم..روی هم رفته ۲۷ نفر بودیم۶ تا ماشین بودیم...به قول مامانی یه کاروان عروسی راه انداخته بودیم...ساعت ۶ صبح روز ۴شنبه حرکت کردیم 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 ساعت ۱ بعد از ظهر رسیدیم کجا؟؟؟؟؟؟انزلی...دیاره خاله مریم جونم و عمو سید جون.....هوا خیلی عالی بود....مامانی میگفت:حسابی هوا بخور مامان جون..که برگردیم باید دود بخوریخلاصه نقدر محوطه ی جایی که بابا جون برامون گرفته بود قشنگ بود که من همش میگفتم تاب بازی....آخه خیلی شبیه پارک بود....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

یه اسکله ی خیلی قشنگ داشت وسط دریا ..خیلی خوب بود....اونجا نشد مامانی از من عکس بگیره..آجه یه خورده میترسیدم ...شبا تا دیر وقت مامانا یه طرف میشستن....بابا ها یه طرف....کلی میگفتن و میخندیدن....منم یا نازنین زهرا و علی رضا و یه نازنین زهرای دیگه کلی بازی میکردیم...دائی اجید بیچاره هم دنبالمون میدوید تا زمین نخوریمکلی هم بازار رفتیم و جیب بابا رو خالی کردیم....همش میرفتم جلوی غرفه ها..هر چی خوشم میومد بمیداشتم ...بعد بلند داد میزدم...با بااااااا...بابا میومد:جانم؟؟؟من:ای...ای...ای...(یعنی اینو میخوام..).آخه میدونستم کاره بدیه که همینطوری بردارم و برمبابا هم برام میخرید...حالا هیچ کدوم هم به دردم نمیخوردا..مثلا دفترچه یادداشت....توپ ۷ سنگ....تا مامان میدید بابا داره میخره:رسووووول نخر دیگه..آخه به چه دردش میخوره اینا؟؟؟بابا هم گوش میداد و میخرید...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

دیگه براتون بگم از آب بازی که نشد این دفعه حسابی آب بازی کنم..آخه آب خیلی سرد بود...ولی همش میرفتم طرفه موجا...تا میومدن طرفم بلند میخندیدمو فرار میکردم..خیلی کیف میداد....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 بابابزرگ مامان ...نتیجه اش و ۲ تا نوه هاش نازنین زهرا و علیرضا

حالا بگم که همراهامون کیا بودن....

اول همه بزرگتر از همه..مامان بزرگ و بابا بزرگ مامان..که من میشم نتیجه شون...که خیلی خیلی ماهن....بعدش بابابزرگ خودم....با مامانی و خاله و دائی اجید...یکی از دوستای باباجون که فامیلشون اقای سعیدیه..که خیلی مهربونه....عمه بزرگه ی مامان با اقاشونو علیرضا که ۷ سالشه....عمه کوچیکه ی مامان با اقاشونو نازنین زهرا که همسن خودمه...خاله ی مامان با اقاشون..که میشه عمو سید مجتبی...پسر داییه مامان با زندائی و نازنین دخملشون که ۳ ماهشه...عمه ی خودم با اقاشون که میشه عمو سید مهدی...و اون یکی عمه ام که هنوز اقا ندارهیه خونواده دیگه هم با ما بودن که از دوستای بابا جونم بودن به اسم اقای اله وردیان با خانمشو دخملش نازنین زهرا و پسرش مهدی....

همینا بودیمکمه؟؟؟؟اینارو گفتم برای عمو سید که براش یاد آوری بشه

از دیدن عمو و خاله مریم بگم براتون...که خیلی خوب بودن....عمو جون میدونی؟؟؟من خوابم خیلی بهم ریخته بود..برای همین اونروز سر حال نبودم...ولی به جاش کلی بخلت بودم که...تازه اون همه بهتون لواشک دادم...ببخشید دیگه..ایشاله دفعه ی بعدی حسابی تلافی میکنم...و کلی از سر و کولتون بالامیرممامانی مفصل مینویسه از ملاقات اونروز....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینم از سفر ما....

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ یکشنبه 13 آبان1386 ::: ساعت 0:0 ::: لینک ثابت
دعا برای یه کوچولو
سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستای خوب وبلاگیمون...

مامان فاطمه زهرا هستم...اصلا قصد نداشتم تو وبلاگ دخترم از زبون خودم هم بنویسم...ولی الان تصمیم گرفتم بنا به دلایلی این کار را انجام بدم....میخوام یه درد دل کوچیکی با یه خانم داشته باشم...اجازه هست.......؟؟؟؟

بی بی جان سلام....امروز اومدم سراغتون تا کمی باهاتون درد دل کنم....اومدم درخواستی ازتون داشته باشم....

بی بی جان....اینجا خیلی ها میان و میرن....خیلی از مامانایی که بچه های کوچولو یی دارن که دلاشون پاکه پاکه....مثل اب زلال و شفاف........خدا رو شکر همه شون صحیح و سالمن...هر وقت میرم سراغشون از خدا تشکر میکنم به خاطر وجود این همه کودک ناز و دوست داشتنی...به خاطر برکتی که این کوچولو ها به زندگیها میدن....به خاطر همه چیز از خدا تشکر میکنم...ولی خانوم این وسط چشمم خورده به یه کودک یک ساله منو هوایی کرده...خانمم یه پسر کوچولوی یک ساله که الان ۶ ماهه تو بستر بیماریه...سرطان.....سه ساله ی عاشورا.....به دل مادر این ابوالفضل کوچولوی ما که هم نام عمویتان هست نگاهی کن.....خانم به دل پدر این کوچولو نگاهی کن....شفاشو بخواه...بزار بمونه تا برای پدرت....برای برادر ۶ ماهه ات..برای علی اکبر...برای عموی رشیدت.. و برای همه ی عاشورائیان نوکری کنه...مولاتی یا رقیه....مدد.......

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامانای مهربون....دستای کوچولوهای عزیزتون رو بیارین بالا..روبه آسمون...بهشون بگین تا برای این هدیه ی آسمونی دعا کنن....دعا کنن تا خدا دوباره اونو به پدر ومادرش هدیه کنه.....ازتون خیلی ممنونم....

- اصلا دوست نداشتم این قدر غمگین بیام اینجا....ولی دیگه طاقت نیاوردم....منو ببخشین...

- خیلی دوست داشتم ادرس وبلا گ خاله  و مادر این کوچولو رو اینجا بزارم .ولی میدونم با رفتن به اونجا خیلی ناراحت میشین..پس ازتون میخوام که خیلی براش دعا کنین...

-اگه خدا بخواد صبح زود راهیه شمال کشوریم....قراره بریم پیش مریم عزیزم و اقا سید....

برگشتیم گزارش مفصلی براتون میزاریم.......

ممنون که تحمل کردین........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ چهارشنبه 9 آبان1386 ::: ساعت 0:34 ::: لینک ثابت
گوناگونچه......

سلام سلام......حال و احوالتون چه طوره؟؟

من و مامانی خیلی دلمون گرفته...آخه عمو محمد و خاله مریم تا ۱ ماه به روز نمیشن....ما هم خیلی بهشون عادت کردیم..ایشاله که زود بیان........

امروز زیاد نمینویسیم...به جاش از عکسهام میزاریم تا ببینین.......آخه چند تا پست قبلی خیلی حرف زدم..میخوام یه خورده تنوع بشه....هدف ما جلب رضایت شماست

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

همون طور که مشاهده میفرمایین..اینا خیلی بهم میان...

تازه کفششون کردم

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینجا رفته بودیم عروسی.. مثلاً خوشگل کرده بودیم. .

لازم به ذکر است که این لباس رو مامان برام دوخته بودا..

یکی برای من ..یکی برای نازنین زهرا

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

این هم من در مدلهای مختلف خندیدن....

از کوچولویی تا الان که برای خودم خانمی شدم

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

چند وقت پیشا خاله خانمچه جونم گفتش که از خوابیدن نی نی ها خوشش میاد.......

 اینم برای خاله خانمچه جون

البته تو یکیش چشمام بازه

خوب دیگه........بسه....

مامان میگه اگه مامانای دوستام دوست دارن که عکسهای دوستامم این شکلی کنیم براشون...بی تعارف عکساشونو بدین..تا مامانی براتون درست کنه..باچچه؟؟؟؟؟؟

 دوستتون دارم

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ یکشنبه 6 آبان1386 ::: ساعت 4:22 ::: لینک ثابت
شیرین کاری های من

سلااااااااام...باز می آییم.......

با کوله باری از شیطنت..........

میخوام یه خورده از کارایی که بلدم براتون تعریف کنم...

اتل متل........کلاغ پر.....توپ بازی به سبک پرسپولیسیها.....لی لی ..لی لی حوضک...شعر خوندن به سبک خودم....حسین حسین خوندن...اینو دیگه حرفه ای هستم. از بس دائی احید تو خونه حسین حسین میخونه..منم حسابی راه افتادم...۳ ضرب میزنم..شور میگیرم...تک ضرب میزنم...تازه با دائی همرا هیم میکنم..حسابی حرفه ای هستم..هر کس خواست یاد بگیره بهش یاد میدما.

این وسط یه چیزی براتون تعریف کنم... ما یه هیئت هفته گی داریم به اسم مولاتی رقیه...بعضی وقتها که حوصله ام سر میره..از دست مامانی فرار میکنم..میرم قسمت مردونه...تا مامانی بیاد منو بگیره ..من رفتم داخل...تا میرم تو..بلند داد میزنم...اَ جیییییییییید...... حالا تو تاریکی یا وسط شور مداح...همه بر میگردن منو نگاه میکنن و بعدش خندشون میگیره........برای همین تا من میخوام برم داخل به دائی میگن نزار بیاد تو.......خوب نخندن  دیگه...مگه من چی کار میکنم؟؟؟

داشتم میگفتم....یکی از شعر هایی که بلدم بخونم اینه...کلی تمرین کردما...(راستی من یه عادتی هم که دارم اینه که  هر کاری میخوام انجام بدم..سرمو چپ و راست میکنم..مثلا میخوام بگم بلله..بل اولشو سرمو میگیرم به راست له اخرشو میگیرم به چپ...)متوجه این که؟؟؟؟؟؟

حالا شعرمو براتون میخونم که کلی تمرین کردن باهام....اینو که میخونین سرتونو چپ و راست کنین لطفاً

اَجید:ببعی میگه؟

من:(چپ و راست)بع بع

اَجید:دنبه داری؟

من:بع بع(به جای نه نه بازم میگم بع بع)

اّجید:پس چرا میگی؟

من:بع بع.........

تشویقم کنین دیگه....... تموم شد....بعدشم بلافاصله انگشت اشاره مو میزارم زمین..میگم.......بَر.........یعنی حالا کلاغ پر.......کلاً دوست دارم شیرینکاری هامو تند تند انجام بدم تا همه فیض ببرن.........با کامپیوتر هم بلدم کار کنم.میشینم جای مامانو دستمو میزارم رو موس.بعدش فقط مونیتورو نگاه میکنم و کار میکنم باهاش.......شما شک نداشته باشین که خودم وبلاگمو مینویسم...پس چی فکر کردین؟؟؟؟؟؟

یکی دیگه از کارهام اینه که برنجا رو از تو سطل برنج خالی میکنم..میریزم زمین..به جاش جای ادویه های مامانو میندازم تو سطل..اینطوری خیلی با کلاس تره...

دیگه اینکه در عرض۱۰ ثانیه تو اتاقم زلزله ی ۶ ریشتری میاد..زلزله هیچ گاه خبر نمیکند...

کار کردن با ضبط هم کاملا بلدم..خودم در جای سیدی رو باز میکنم..سیدیه دلخواهمو میزارم توش...میشینم تا نشون بده...بعضی وقتا ۱ ساعت میشینما ولی نمیدونم چرا نیماد...

هر کی میخواد کانال عوض کنه..من بلند بلند میگم دو....۲......دو....انقدر میگم تا بزنه کانال دو...

راستی نانای هم بلدما...در سطح حرفه ای...باباجون همیشه میگه؟اخه تو اینارو از کجا یاد گرفتی؟؟؟دیگه شده دیگه...وقتی یه اهنگ تموم میشه من بلند میگم..:دددددتس....یعنی دست بزنین

خیلی زیاد شد..بقیه اش برای قسمتهای بعدی........

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

اینجا رفته بودم تو حس....

یکی از کارام که خودم فکر میکنم خیلی خنده داره ..اینه که دستامو میکنم تو گوشم و بلند بلند میخندم..تازه به گوش هم میگم الو..

راستی عمو سید شک نداشته باش پرسپولیس برنده میشه......

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

وای که چه قدر کِیف میده اتاق خاله جونو بریزم به هم....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 اینجا هد بند و ساق دست برداشتم..دارم ادای بزرگا رو در میارم

دینگ دینگ: برای واضح تر دیدن عکسها روشون کلیک کنید.
  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 3 آبان1386 ::: ساعت 4:49 ::: لینک ثابت
لا ..لا..لا.............

سلام و صد سلام به همه ی شما .حالتون خوفه؟؟؟

یه چند شبیه من و مامانی به خاطر خوابیدن بساطی داریم دیدنی.همیشه وقتی شیر خشکمو میخورم..(البته من فقط شبا شیر خشک میخورما)مامان منو میزاره رو پاهاش...انقدر تکون میده تا من خوابم ببره...چند شبه مدلمون عوض شده.شیرمو که میخورم " بساطمو جمع میکنم تو تاریکی میرم همونجایی که قبلا عکسشو دیدین.با ۲ تا از عروسکهام که خیلی دوستشون دارم...و بازیه ما شرو ع میشود..........................

فاطمه زهرا:ماما...ماما...ماماااااااا....

مامان:بلللههههه

فاطمه زهرا:بیلا

مامان میاد...بله .........

فاطمه زهرا:لا لا لا........یعنی من میخوابم پتو بنداز روم....(و مامان انجام میده)بعدش میره یه گوشه تا چرت بزنه من خوابم بگیره..هنوز نرسیده که من....

فاطمه زهرا:ماما ...ماما...مامااااااااااااااا.......بیلا......................

مامان میاد....بلله....فاطمه زهرا لالا کن دیگه..

فاطمه زهرا:باچچه........لا ..لا ..لا......(این یکی یعنی اینکه پتو رو بنداز رو عروسکهام)

بعد صدای من میاد که خیلی آروم دارم به عروسکم میگم...

نی ...نی....پیش.پیش...آروم آروم هم میزنم رو کمره نی....بعد یه دفعه با صدای فوق بلند طوری که همسایه ها بیدار میشن براشون لالایی میخونم.............لااااااااااااااااا لااااااااااااااااا لااااااااااااااااااااا..........

طوری که دکورمون خراب میشه ...و دوباره از نو........

فاطمه زهرا:مامااااااااااااااااا..بیلااااا

مامان در حالی که چرتش پاره میشه........فاطمه زهرا بخواب دیگه..این چه مدلشه دیگه....؟؟؟

و من با کمی التماس.......ماااااااا بیللا..

و این بساط تا ۴ صبح ادامه دارد.................ایشاله که خوب میشم...نمیدونم چرا چند شبه انقدر نسبت به نی نی هام احساس مسئولیت میکنم..از خواب که میپرم اگه پتو روشون نباشه میندازم روشون..حالا خودم از پتو فراری ام ها.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

دینگ دینگ:بابا جون تاب بچه گی های مامان و خاله رو آورد برام وصل کرد...خاله هم به مامان میگفت : اصلا فکر میکردی یه روز دخمل خودت تاب ما رو سوار شه...؟؟؟و مامان خیلی حس خوبی بهش دست داد....

دینگ دینگ:جدیدا یاد گرفتم خیلی که احساساتی میشم و خیلی میخندم... سرمو میکوبم به دیوار..البته محکم نمیزنما....

دینگ دینگ:به مناسبت هفته ی پلیس به بابا سیدی سیا ساکتی دادن...منم فعلا سیدی چرای لپ کشانی رو گذاشتم کنار...روزی ۴ بار سیا ساکتی میبینم........

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 تقدیم به همه ی پرسپولیسیها...

دایی اجیدم خیلی خوشحاله که تیمش بالای جدول نشسته

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 1 آبان1386 ::: ساعت 3:50 ::: لینک ثابت