تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
عید شما مبارک

یه سلام پر از تبریک...

تبریک به مناسبت عید قربان...شب یلدا....وای که چه قدر خوش بگذره بهمون...

البته این روزا به خاطر اجرای یکی از پروژه های من.به من اصلا خوش نمیگذره...ولی خوب خوبیش اینه که ۳ روزی میشه اومدیم خونه ی باباجون اینا و من کلی سرم گرمه....

از روز دیدار با دوستام تو بوستان بگم که خیلی خوش گذشت...اول کیان و کیارش وخاله بیتا جون اومدن..که کلی مامانی ازشون خوشش اومده بود...منم همینطور...راستی دائی اجید هم با ما اومده بود..Heart Smile

kianvakiarash

بعدش خاله بیتا رفتن و بقیه اومدن..آندیا جونم..آرش وروجک...نازنین فاطمه جون...و مهدیار جون..کلی همه با هم بازی کزدیم..البته این بار من بیشتر نقاشی میکشیدم..بعد از بازی هم رفتیم سیب زمینی خوردیم.. که جای همه گی خیلی خالی بود...Balloons

bacheha

dokhmal

این ۳ رو حسابی شیطنت کردم..حسابی آتیش سوزوندم...شب اول لباسام خیلی کیف شد ..مامان برام لباس نیاورده بود..آخه قرار نبود بمونیم..مامان جون لباسای بچه گیهای دائی اجید رو آورد..بلوز سقایی شم آورد برام..خیلی بامزه شده بودم..عکساشو میبینین حالا..همون که یه سره همی تنمه..

بابا جون این روزا همش روزه میگیره..منم سر افطار کلی برای همه دعا میکنم...

کلی هم این روزا با دایی و بابا جونم بازی میکنیم...Yah

بابای خودم هم برام یه عروسک موش خیلی قشنگ خرید .دیشب برام آورد..به خاطر اینکه مثله موشا میرم تو اون سوراخه...

bababii

دیگه اینکه این روزا همه هوامو دارن تا حسابی سرم گرم باشه..کلی با خاله جونم میرم دَدَ...ذیشب هم منو با خودش برد سخنرانیه حاج اقا لواسانی...شب هم حاج آقا اومدن خونمون..از خاله پرسید خوب امشب چیا گفتم..خاله جون کلی خجالت که این دخمله نذاشت بفهمم....یه عکس هم با حاج آقا انداختم که بعدا میزارم براتون..شب که میخواستن برن من رفتم جلوشون گفتم دتس دتس(یعنی به منم دست بدین)...

راستی امروز روز عرفه ست........ما رو یادتون نره ها...دعا کنین قسمت همه بشه این سفر معنوی......

dokhmal1

 دینگ دینگ ۱:اگه میبینین مدل عکسها عوش شده برای اینه که خونه خودمون نیستیم..

دینگ دینگ۲:مامانی از دوستایی که به روز شدن و نتوسته بره پیششون معذزت میخواد..آ]ه اینجا وقت  نمیکنه...

دینگ دینگ ۳:ایشاله تا ۳ روز دیگه میایم پیشتون...

این روزا خیلی بهتون خوش بگزره..............عیدتون هم مبارک.........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 29 آذر1386 ::: ساعت 3:23 ::: لینک ثابت
موش میشویم

سلام عرض میکنیم........

من از طرف مادر خانم بابت این تاخیر تقریبا یک هفته ای معذرت میخواهم..مامان سرمایی خورده بود اساسی.... الان بهتره ....

Flowerاین هفته هم مثل هفته های قبل کلی شیطنت کردم...تو خونه ی باباجون اینا من برای خودم یه جای دنج درست کردم..بین دو تا از مبلاشون یه جای کوچولو هست که من عینه یه دونه موش میرم داخلش میشینم و بازی میکنم...وقتی با باباجون بازی میکنیم و اون بلند میگه فاطمه زهرا الان میام میخورمت......من بدو بدو در حالی که میگم بابا نه بابا نه...عینه یه دونه موش میرم اون تو...جدیدا به دایی مجید هم دستور میدم تا با پتو برام سقف درست کنه...خیلی کیف میده...جمعه شب پسر داییه مامان اومده خونه ی باباجون اینا منم برای اولین بار کلی خجالت کشیدم از اول تا آخر اون تو نشستم..شام هم اونجا خوردم..تا کاسه ام خالی میشد میگرفتم بیرون..یعنی بازم میخوام...همه کلی میخندیدن بهم..حالا دیگه میریم خونه ی بابا جون اینا غذا مو اونجا میخورم..

Flowerدیشب هم که داشتیم میومدیم خونمون من رفته بودم اون تو ..همش به بابا میگفتم بابا نییم...(بابا نریم)پتو رو میکشیدم رو سرم الکی خر و پف میکردم..که یعنی خوابیدم...خاله هم میگفت آخ جون دیگه داره یاد میگیره شبا نیاد خونتون...با کلی کلک منو راهی کردن..

page004_3

Flowerمامان جون لگوهای بچه گیهای دایی اجید و آورده دم دست تا من باهاشون بازی کنم..وقتی میریم اونجا به زور بابایی و بابا رو مینشونم که بیان باهام بازی کنم...اونا هم دوتایی مشغول میشن...دیشب یه دفعه خاله آروم مامانو صدا کرد گفت این دوتا رو ببینمنظورش باباجون و بابا بود..آخه من یه جا دیگه سرگرم بازی شده بودم...اونا خودشون داشتن خونه درست میکردن..کلی مامان اینا خندیدن...بابا جون و بابای من خیلی با همدیگه خوبن ..آخه تفاوت سنیشون با همدیگه کمهبابا جونم ۴۲ سالشونه..بابای خودم ۲۹ سالشه...میبینین چه پدر بزرگ جوونی  دارم... 

شب خوابیهای من روی سنگها همچنان ادامه دارد....پریشب که مامان داشت با خاله محدثه چت میکرد دید من تو خواب دارم راه میرم....حالا نگو تو خواب و بیداری دارم دنبال بالشتم میگردم تا بزارم رو سنگه...ولم کنن رو اون سنگا ۲۴ ساعت میخوابم...

همه با هم بگین خسته نباشمHelloاین تیکه ی مامانم بود..نمیدونم اینجا چی کار میکنه...

Flowerچند روز پیشا با مامان رفتیم خونه ی پسر دائیش تا از دخملش که ۴ ماهش تازه تموم شده عکس بندازه ..Photographerاسمش نازنینه..همه ریخته بودن سره نازنینووهمش صداش میکردن تا بخنده..منم که دیدم دیگه هیچ کس منو تحویل نمیگیره رفتم سراغ مامان و صداش کردم:مامان.مامان....عتس........(عکس)مامان کلی دلش سوخت..کلی بغلم کرد و گفت دخترم وایسا تا ازت عکس بندازم..حالا هیچ وقت نمیزارم ازم عکس بندازنا...همچین ژست گرفتم برای مامان که مامان دهنش باز مونده بودآخه همیشه میگه دستتو بزار زیر چونت تا عکست خوشگل بشه..منم تا بیاد عکس بندازه دستمو میندازم پایین...دیگه از اون روز به بعد تا میگه وایسا عکس بندازم من براش ژست میگیرم در حد دکترا....بله بزرگترا .ما کلی میفهمیم...

Flowerامروز عصر با دوستامون میریم بوستان.......ساعت ۵ بعد از ظهر جلوی خانه بازیه بوستان.هر کس دوست داشت تشریف بیاره

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ یکشنبه 25 آذر1386 ::: ساعت 4:21 ::: لینک ثابت
شیطنت میکنیم در حد دکترا.....

سلامی چو بوی خوش آشنایی

این چند روز عجیییییییب شیطنت کردم...خودم همینطور موندمیک شنبه از صبح زود مهمون داشتیم تا آخر شب...منم از صبح زود آتیش سوزوندم تا آخر شبعمو سید شوهر عمه مو که تا میتونستم اذیت کردم...همه ش صداش میکردم میگفتم عمو پاشو .....جوجو...یعنی بیا هنر نمایی کن برام جوجو بکش...بابا جونم هم کلی خوش خوشانش  شده بود همش میگفت: سید بزار من یه نفس راحت بکشم..فکر کنم تا چند وقت عمه اینا طرف خونه ی ما نیانبابای خودم هم که دید من خیلی عمو مو دارم تحویل میگیرم اومد پیشم.. که من گفتم: عموووووووووو...یعنی امشب فقط عمو سید...شب هم با هزار ترفند ساعت ۲ خوابیدم..مامان بیچاره که کلی هم خسته بود دست به دعا شده بود برای خوابوندن من

کمی از خرابکاریهایم بگم....

دی وی دی مون که قبلنها خراب شده بود..این مدت من همش با ضبطمون فیلم میدیدم..خودم درشو باز میکردم ۱۰ تا سیدی میریختم توش...بعدشم مینشستم تماشا میکردم...تا اینکه ۲ روز پیش هر کاری کردیم درش باز نشدیعنی اینکه ضیطمون مرخص شد...منم که معتاد شدم و نمیشه نانا نبینم...رفتیم سراغ کامپیوتر...اونجا هم کمر درد گرفتم..رو صندلی که نمیشه شیطنت کرد..البته من باز هم کم نمیارم..چند دقیقه یه بار کامپیوتر و خاموش میکردم و مامانو صدا میکردم..........ماماااااااااااااا........نانا..نانا......

page001_4

مامان هم دید چاره ای نداره جز اینکه دست به دامن خاله بشه تا وی سیدیه اتاق خاله جونو بگیره...پس این شد که باباجون اینا یه دستگاه دیگه برام آوردن....حالا هر وقت این یکی هم خراب شد مینویسیم براتون...

دیشب جلوی در آپارتمان منتظر بابا بودیم بیاد دنبالمون..منم چشمم خورد به یه زنگای مدل جدید(صندوقهای نامه).همش داد میزدم اَجید..(دایی مجید)اَجید باش دن(باز کن)

من یه عادتی دارم با ۲ عدد لیوان کلی سرگرم میشم..همش آبو از تو این میریزم تو اون یکی.......یه دفعه به خودم میام میبینم سر تا پام خیسه خالیه...حالا دیشب یه چیز پیدا کردم جالب انگیز.......عکساشو ببینین...آبو میریختم تو این سینیه...شالاپ شولوپی میکردم اساسی......کلی خوش گذشت....تو سینی پر آب شده بود...سینی رو برگردوندم و یه کنسرتی راه انداختم باز هم اساسی...........خواهشاً تشویق نکنین منو.............

page002_2

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 20 آذر1386 ::: ساعت 4:24 ::: لینک ثابت
گزارش کار پنج شنبه و جمعه

سلام سلام......خوب هستین؟؟؟؟

یکی بیاد یه چیز به این مامان من بگه.....باز یه آهنگ گوش کرد جو گیر شد...میترسم برام یه پست غمگین بزاره....مامان خانم از اون اهنگای چرا بزار کلی هم شاد میشی...اینا چیه گوش میدین آخه؟؟؟من اعصابم ضعیفه ها...........

جای همه گی خالی ..روز ۵ شنبه من به همراه مامان و خاله الناز و پرنیان رفتیم پاساژ بوستان تا دوستامونو ببینیم...(آندیا جون و آرش جون......)

page001_3

کلی بازی کردیم........کلی هم زور گفتم.....آرش که ما دخترا رو تحویل نمیگرفت...هر چی اشاره کردیم فایده نداشت..منم یه دونه از اون بازی ها رو به اسم خودم زده بودم..تا پرنیان و آندیا میرفتن سراغشون بلندشون میکردم...نمیدونم چرا موقع اومدن ندادن بیارمش با خودم؟؟؟؟؟

page002_1

کلی هم نقاشی کردیم..آرش که برای خوش کلی پیکاسو تشریف داره...ماشاله...چشم نخوره ایشاله....اهنگای چرا جونمو میزاشتن اونجا..من و آندیا هم نمیتونستیم جلوی خودمونو نگه داریم..یه سره نانای میکردیم.........بله دیگه........

بعد از بازی هم رفتیم ایستگاه شیکم...کلی به این شکممان رسیدیم..یه دونه بشقاب سیب زمینی سرخ کرده  تنهایی خوردم...پرنیان و آندیا با همدیگه خوردن...بالاخره من یه خورده بزرگترم دیگه

page003_0

دست مامانای دوستام درد نکنه که اومدن..کلی بهمون خوش گذشت...ممنونیم....

بعد از پاساژ هم رفتیم بابا رو برداشتیم و رفتیم کرج..خونه ی بابابزرگ مامان و ۲ تا عمه های مامان..شب خوابیدیم کرج..منم تا ساعت ۲ شب با علیرضا کلی اتیش سوزوندم...به زور خوبوندن منو...اینجور مواقع شدید از فرصت استفاده میکنم و حسابی شلوغ میکنم...صبح جمعه هم کله پاچه خوردیم..ناهار جمعه هم خونه ی عمه کوچیکه مامان دعوت بودیم که میشه خونه ی نازنین زهرا اینا....کلی هم به نازنین زهرا زور گفتم...اونم تنها کاری که میکرد پتوشو سفت بغل کرده بود تا کسی بهش آسیبی نرسونه.......

شام هم خونه ی خاله ی مامان دعوت بودیم..یعنی خونه ی محدثه اینا...با محدثه هم کلی بازی کردم...خلاصه که این ۲ روز تا میتونستم با دوستام بازی کردم و کلی هم بهم خوش گذشت...

page004_0

ایشاله شما هم همیشه خوش باشین...........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ شنبه 17 آذر1386 ::: ساعت 3:26 ::: لینک ثابت
از همه جا مینویسیم

سلام میدهیم ....حالتون خوبه؟؟؟هوا خیلی سرد شده ها...تو شهراتون برف نیومده؟؟؟؟تهران که هیچ خبری نیست هنوز...فقط سرما.....

دو شب پیش بابا دو تا چیز خریده بود آورد خونه..مامان میگفت تو یکیش میخواد لباس دم دستی هامو بریزه..تو یکیشم اسباب بازی دمه دستیهامو...بعدشم یکیشو باز کرد و با بابا سرگرم حرف زدن شد..منم از فرصت استفاده کردم رفتم توش نشستم......یه دفعه مامان اینا منو دیدن و کلی خندیدن..بابا گفت وقتی میخریدم حدس میزدم فاطمه زهرا همین کارو میکنه...چه کنیم دیگه؟؟؟

خاله جون با عکسام یه فیلم درست کرده..روشم یکی از آهنگایی که خودش دوست داره گذاشته..حدود ۴۰ تا از عکسهام هست..منم عاشق دیدن اون فیلمم..تا میبینم کامپیوتر خاله روشنه میپرم پایین بالا که طئه طئه نا نا ..نا نا...کلن به همه جور فیلم و آهنگی میگم نانا....بعدشم با لذت به تماشا میشینم..ادای هر عکس هم در میارم..مثلا اگه لالا باشم داد میزنم لالا....اگه یکی پیشم باشه زود با ذوق اسمشو میگم...جالبش اینجاست که جای همه ی عکسها رو حفظ کردم و قبل از اینکه عکس بعدی بیاد من میگم چی میاد الان...مثلا قبل از اینکه عکس دریا بیاد میگم آب بازی.....

page001_2

دیشب آیت اله لواسانی شام مهمون بابا جون اینا بودن...یه اقایی حدود ۸۰ ساله...که خیلی مرد فهمیده ای هستن...خلاصه من که کلی باهاشون دوست شده بودم...رو مبل تکی نشسته بودن که همیشه جای منه..منم از بین دو تا مبلا میرفتم پشتشون و شیطونی میکردم...بعد از خوردن شام گفتن که خوبه که بعد از خوردن غذا سجده ی شکر انجام بدین...بعدش خودشون سجده رفتن و بابا جون این هام همین کارو کردن..منم پشت سرشون رو سفره سجده کردم...حاج آقا خیلی خوششون اومد و گفتن که این دختر عاقبت به خیر میشه..منم بلند داد زدم گفتم :نه............که همه کلی خندیدن...حاج آقا هم گفتن لعنت بر شیطان......دیشب حاج آقا کلی برای نی نی های هم سن من دعا کردن ......

راستی بعضی ها نسبت به ما خیلی کم لطف شدن.........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 15 آذر1386 ::: ساعت 3:31 ::: لینک ثابت
این چند روز چه میکردم؟؟؟

سلام به همه ی دوستانم.......

بازم اومدم...

این چند روزه حسابی سرمون شلوغ بود.....از ۵ شنبه تا به امروز......

شب جمعه :قرار بود بریم خونه بابا بزرگ اینا(بابا ی بابا)که تو راه ماشینمون خراب شد.برگشتیم خونه ...منم که کلی ذوق کرده بودم که دارم میرم دَدَ..کلی ناراحت شدم...مامان هم همش به بابا میگفت کلی ذوقمون کور شدا.......حالا چی کار کنیم؟؟؟؟که نمیدونم چی شد که دیدم مامان داره با خاله مریم حرف میزنه و کلی هم میخندن با همدیگه.......بعدشم به بابا گفت حالم اومد سر جاش...به جاش شب با باباجون اینا رفتیم شاه عبدالعظیم..کلی هم خوش گذشت..شب هم برای اینکه فردا صبحش مامان اینا جلسه ی هلال احمر داشتن رفتیم خونه ی باباجون اینا تا من صبح بیدار نشم...

page001_0

جمعه صبح: من اول از همه بیدار شدم....ولی خوب بازم منو جا گذاشتن و منو مامان جون با همدیگه کلی بازی کردیم..جمعه شب هم رفتیم خونه ی اون یکی بابابزرگ..بابایی ماشینو درست کرد دیگه...

شنبه: صبح زود هم با مامان و خاله جون رفتیم خونه ی یکی از فامیلامون..که دو تا بچه داشتن..فاطمه و ابوالفضل..اونجا هم جاتون خالی کلی آتیش سوزوندیم..با مامان اینا رفتیم یه جا که پر بود از کتاب.....سرگیجه گرفته بودم..همش میرفتم سراغ کتابای کامپیوتری..میگفتم از اینا میخوام.....ولی مامان به جای اونا یه عالمه برام کتاب داستان خرید..البته میگفت کتابای آقای منوچهر احترامی هستش...حسنی نگو یه دسته گل یه دونه از اوناست..کلی هم خونه دوستم اینا تِرد میل رفتم.....از بزرگا هم قشنگتر راه میرفتم روش. برای شام هم دایی اَجید و مامان جون و باباجون و بابا اومدن اونجا و منم همش هنر نمایی میکردم...یه لحظه هم آروم نمیگرفتم..شب که اومدیم خونمون مامان حالش بد شد...

page002_0

یکشنبه:از خواب که بیدار شدیم رفتیم خونه ی مامان جون اینا..قرار بود با بابا جون و خاله بریم جلسه ی نقد وبلاگها..که امروز نوبت بلاگ عمو حاج حمید بود...منم کوچیکترین وبلاگ نویس بودم که رفته بودم..همش هم اظهار نظر میکردم..بلند بلند وسط حرف اونا میگفتم:(اَجیییید بیااااااا)اسم پسر عمو حمید هم مهدی بود که همش صداش میکردم علی...اونم حرسش میگرفت میگفت علی خودتی...خلاصه به دلیل شیطنتهای من بیشتر بیرون از جلسه بودیم ..به من که خوش گذشت ..با دایی اجید و علی کلی بازی کردم..البته کلی هم یخ کردیم...مامان هم هیچی عایدش نشد جز دویدن دنبال من...

شب من و مامان با عمو حمید اینا برگشتیم و رفتیم خونه ی بابا جون اینا..کلی هم اونجا شیطنت کردم...انقدر حرف زدم که همه خسته شده بودن از صدام...سر سفره هم دو بار شدید علی رو بغل کردم..که همه خندیدن..بعدش علی(مهدی) رفت رو مبل نشست و گفت بیا اینجا راحت تره....شب هم به زور مامان خوابوند منو...باز هم حال مامان بد شد..فکر میکنیم مسموم شده باشد...بس که این مدت پا به پای من هله هوله میخوره..یکی نیست بگه مامان جان شما به این معده ی من نگاه نکن...من عادت دارم ....ببین به چه روزی افتادی؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی عمو سعید هم اومده بودن جلسه...یه خانمه هم که خبر نگار بود کلی ازم عکس گرفت...حالا هر وقت گذاشت تو سایتشون خبرتون میکنم.......

فعلا تا بعد........

page001_1

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 12 آذر1386 ::: ساعت 4:34 ::: لینک ثابت
عشق من سنگ کف خونه

سلام.....حالتون خوبه؟اوضاع بر وفق مراده انشاله؟؟؟؟؟؟؟

من با مامان به یه سری مشکلات برخورد کردیم..

اول اینکه جدیداً کمی تا حدودی ابری خشن شده ایم..نمیدونم چرا؟؟ولی یه خورده بد اخلاق شده ام..که باعث تعجب همگان گشته است..فکر کنم یا قسطام عقب مونده..یا اجاره خونمو ندادم...حالا شماهام یه خورده فکر کنین..اگه فهمیدین به منم بگین..جالب اینجاست که مامان مونده با من چی کار کنه..خوب منم میخوام که یه خورده سر کار باشن دیگه...از یه طرف میگن محلش ندیم..خودش آروم میشه..ولی چشمتون روز بد نبینه که تا این حرفو میشنوم صدام دو برابر میشه..از یه طرفم میگن بریم سمتش که دلخور نشه..که منم خودمو لوس میکنم...حالا این بزرگان چه باید بکنن با من؟؟؟؟

دوم اینکه مامان به حرف بزرگترا گوش کرده و شبا اون قسمت خونه رو که من خیلی دوست دارم و پتو بارون کرده...منم شب اول رو همون پتو خوابیدم..ولی شب های بعدی تو عالم خواب هم پتو رو زدم کنار..هم گلیم کوچولو هارو..هم تیکه موکتهای اتاق بابا اینارو..یعنی کلاُدکوراسیونو ریختم به هم..خیلی کیف میده ها..بازم شبا رو سنگ میخوابم...بی سنگ هرگز...خلاصه ...برای اینم هر کس راهه چاره ی دیگه ای به جز پتو داره خبر کنه..البته از همین جا بهتون بگم که من برنده میشم

page008_0

جدیداً بابا اینا برام یه سری از این لوگوهای بزرگ گرفتن..مامان خانمی روز اول که میخواست بهم یاد بده..دونه دونه میزاشت رو هم برام میشمرد..

مثلا میگفت:فاطمه زهرا......یک...........دو.......سه......دیگه تا آخرین...

منم یاد گرفتم و همشو میچیدم رو همدیگه و میشمردم باهاشون...یه.....دوووووو.......سه......پن..(پنج)...دَ.........توجه(شماره های ۴...۶..۷..۸..۹ در لغت نامه ی من وجود ندارد)

یه چند روزی همین طور بازی میکردم..از شما چه پنهون که خیلی هم خوشم میومد..مخصوصا وقتی که به جای صندلی ازش استفاده میکردم و برنامه ها مو میدیدم..تا اینکه یه روز مامان خانمی گیر داد..که چی؟؟؟؟؟؟هی دونه های لوگو رو میگرفت دستش...میگفت:فاطمه زهرا این آبیه...آبی رو بزار.......مامان جان بگو آبی......حالا ول نمیکرد منو....همش میگفت بگو آبی...منم که استاد در پیچوندن...اصلا محل نمیزاشتم...دیدم نخیر..مامان خانم ول نمیکنه..لوگو رو از دستش گرفتم و گفتم...ماما........یه.....دوووووووو............سه.....الی آخر..(یعنی مامان خانم بزار ما با همون یک دو سه خوش باشیم..برو غذا درست کن که مردیم از گشنگی..)

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 8 آذر1386 ::: ساعت 4:58 ::: لینک ثابت
خیاطی میکنیم

سلام به همه ی دوست جونای عزیزم...

خوبین همه گی...من و مامانم و بابام و دائی اجید و خاله و بابایی و مامانی و خلاصه همه ی همه خوب خوبیم...

این چند روزه حسابیه حسابی سرمون شلوغ بود.آخه روز جمعه خونه ی بابا یی اینا جشن امام رضا بود..جای همه گی خالی..خیلی خوش گذشت..۲۳۰ تا مهمون بود..اگه گفتین از کجا فهمیدم؟؟معلومه دیگه از تعداد غذا هایی که دادن...هر سال این برنامه خونه ی باباجون اینا برقراره..همه هم نذر میکنن اگه تا سال دیگه حاجت گرفتن یه بسته شکلات بیارن..برای همین هر سال مراسم پره از شکلات..خوش به حال ما کوچولوهاست...کلی شکلات جمع میکنیم...شب جمعه هم یه مراسم دیگه دعوت بودیم که اونجا هم کلی شکلات جمع کردم..خلاصه که مامانی نذر کرده که اگه تو این ماه بریم مشهد سال دیگه شکلات بده...آخه قراره اگه به قول مامان بطلبن بریم مشهد..میگما کاشکی میشد با مامانای وبلاگ نویس و دوستام همه با هم میرفتیم...خیلی خوش میگذشتا...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

خوب حالا یه خورده از شیطنتهام بگم که این هفته کلی مامانمو اذیت کردم...بعد از قرنی مامان تصمیم گرفت یه دست لباس برای خودش بدوزه..همچین که این کاغذ زردا رو پخش کرد رو زمین من کلی ذوق کردم...زودی رفتم یه دونه مداد آوردم تا به مامان کمک کنم..یه دونه خط بلند مامان میکشید یه دونه من..طوری که دیگه معلوم نبود خطها ماله کیه...انقدر نقاشیمون قشنگ شده بود...ولی نمیدونم چرا مامان خوشش نمیومد..آخه شب به بابا میگفت فاطمه زهرا داشت اشکمو در میآورد...همش به من میگفت:فاطمه زهرا الگویی که من همیشه تو نیم ساعت میکشم الان تو ۳ ساعت نتونستم تمومش کنم.خلاصه به زور الگوشو کشید ..نمیدونم کی اون پارچه رو تیکه تیکه کرد..فکرکنم من خواب بودم..بعدش دیدم مامان نشسته پشت همون ماشینه که تق تق صدا میده..همش میرفتم جلوش میشستم نگاه میکردم..آخه خیلی با مزه میچرخید اون چرخه...مامان که دید این طوری فایده نداره منو خوابوند و تا ۸ صبح نشست خیاطی کرد ..تازه فقط تونسته بود یه کت بدوزه..آخه کته هم خیلی اذیتش کرده بود..همش میگفت تا حالا خیاطی به این سختی نداشتم..خلاصه که مامان ما تا ۲ ساعت قبل از مراسم بابا جون اینا داشت خیاطی میکرد...ولی وقتی همه بهش گفتن که خیلی خوب شده خستگیش در رفت...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

شب هم همش به بابا میگفت..نمیشه امشب تو این دخمله رو بخوابونی..؟؟؟آخه من آخرای هیئت حسابی خوابیدم تا وقت شام...برای همین خیلی سرحال بودم..بابا هم گفت باشه و رفت خوابید..و باز من و مامان و سیدیهای قشنگ قشنگ...نمیدونم کی خوابیدیم..

. امشبم بابایی زود رفت خوابید چون گفتن باید ساعت ۸ هتل باشن..آخه قراره رئیس جمهور بره هتل بابا اینا...اونجا مراسم دارن..اگه ۸ دیرتر بره دیگه راهشون نمیدن...منم بر عکس امشب کلی شیطونی کردم ..بابا هم همش میگفت تو رو خدا بزارین بخوابم....

من چه کاره بیدم؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ یکشنبه 4 آذر1386 ::: ساعت 2:2 ::: لینک ثابت