یه سلام پر از تبریک...![]()
![]()
![]()
![]()
تبریک به مناسبت عید قربان...
شب یلدا....
وای که چه قدر خوش بگذره بهمون...![]()
البته این روزا به خاطر اجرای یکی از پروژه های من.به من اصلا خوش نمیگذره..
.ولی خوب خوبیش اینه که ۳ روزی میشه اومدیم خونه ی باباجون اینا و من کلی سرم گرمه....
از روز دیدار با دوستام تو بوستان بگم که خیلی خوش گذشت.
..اول کیان و کیارش وخاله بیتا جون اومدن..که کلی مامانی ازشون خوشش اومده بود...
منم همینطور...راستی دائی اجید هم با ما اومده بود..![]()
بعدش خاله بیتا رفتن و بقیه اومدن..
آندیا جونم..
آرش وروجک..
.نازنین فاطمه جون...و
مهدیار جون..کلی همه با هم بازی کزدیم..البته این بار من بیشتر نقاشی میکشیدم..بعد از بازی هم رفتیم سیب زمینی خوردیم.. که جای همه گی خیلی خالی بود...
این ۳ رو حسابی شیطنت کردم..حسابی آتیش سوزوندم...شب اول لباسام خیلی کیف شد ..مامان برام لباس نیاورده بود..آخه قرار نبود بمونیم..مامان جون لباسای بچه گیهای دائی اجید رو آورد..بلوز سقایی شم آورد برام..خیلی بامزه شده بودم..
عکساشو میبینین حالا..همون که یه سره همی تنمه..
بابا جون این روزا همش روزه میگیره..منم سر افطار کلی برای همه دعا میکنم...
کلی هم این روزا با دایی و بابا جونم بازی میکنیم...![]()
بابای خودم هم برام یه عروسک موش خیلی قشنگ خرید
.دیشب برام آورد..به خاطر اینکه مثله موشا میرم تو اون سوراخه...
دیگه اینکه این روزا همه هوامو دارن تا حسابی سرم گرم باشه..کلی با خاله جونم میرم دَدَ...ذیشب هم منو با خودش برد سخنرانیه حاج اقا لواسانی...شب هم حاج آقا اومدن خونمون..از خاله پرسید خوب امشب چیا گفتم..خاله جون کلی خجالت که این دخمله نذاشت بفهمم....یه عکس هم با حاج آقا انداختم که بعدا میزارم براتون..شب که میخواستن برن من رفتم جلوشون گفتم دتس دتس(یعنی به منم دست بدین)...
راستی امروز روز عرفه ست........ما رو یادتون نره ها...دعا کنین قسمت همه بشه این سفر معنوی......
دینگ دینگ ۱:اگه میبینین مدل عکسها عوش شده برای اینه که خونه خودمون نیستیم..
دینگ دینگ۲:مامانی از دوستایی که به روز شدن و نتوسته بره پیششون معذزت میخواد..آ]ه اینجا وقت نمیکنه...
دینگ دینگ ۳:ایشاله تا ۳ روز دیگه میایم پیشتون...
این روزا خیلی بهتون خوش بگزره..............عیدتون هم مبارک.........![]()



بابا جون و بابای من خیلی با همدیگه خوبن ..آخه تفاوت سنیشون با همدیگه کمه
آخه همیشه میگه دستتو بزار زیر چونت تا عکست خوشگل بشه..منم تا بیاد عکس بندازه دستمو میندازم پایین...دیگه از اون روز به بعد تا میگه وایسا عکس بندازم من براش ژست میگیرم در حد دکترا....
سلام به همه ی دوستانم.......
نمیدونم چرا؟؟ولی یه خورده بد اخلاق شده ام..که باعث تعجب همگان گشته است..
فکر کنم یا قسطام عقب مونده..یا اجاره خونمو ندادم...حالا شماهام یه خورده فکر کنین..اگه فهمیدین به منم بگین..جالب اینجاست که مامان مونده با من چی کار کنه..خوب منم میخوام که یه خورده سر کار باشن دیگه...
از یه طرف میگن محلش ندیم..خودش آروم میشه..ولی چشمتون روز بد نبینه که تا این حرفو میشنوم صدام دو برابر میشه..از یه طرفم میگن بریم سمتش که دلخور نشه..که منم خودمو لوس میکنم...حالا این بزرگان چه باید بکنن با من؟؟؟؟
ولی شب های بعدی تو عالم خواب هم پتو رو زدم کنار..هم گلیم کوچولو هارو..هم تیکه موکتهای اتاق بابا اینارو..یعنی کلاُدکوراسیونو ریختم به هم..خیلی کیف میده ها..بازم شبا رو سنگ میخوابم...بی سنگ هرگز...خلاصه ...برای اینم هر کس راهه چاره ی دیگه ای به جز پتو داره خبر کنه..البته از همین جا بهتون بگم که من برنده میشم
مامان خانمی روز اول که میخواست بهم یاد بده..دونه دونه میزاشت رو هم برام میشمرد..
.اصلا محل نمیزاشتم...دیدم نخیر..
مامان خانم ول نمیکنه..لوگو رو از دستش گرفتم و گفتم...ماما........یه.....دوووووووو............سه.....الی آخر..(یعنی مامان خانم بزار ما با همون یک دو سه خوش باشیم..برو غذا درست کن که مردیم از گشنگی..)
من و مامانم و بابام و دائی اجید و خاله و بابایی و مامانی و خلاصه همه ی همه خوب خوبیم...
آخه روز جمعه خونه ی بابا یی اینا جشن امام رضا بود..
۲۳۰ تا مهمون بود..اگه گفتین از کجا فهمیدم؟؟معلومه دیگه از تعداد غذا هایی که دادن...هر سال این برنامه خونه ی باباجون اینا برقراره..همه هم نذر میکنن اگه تا سال دیگه حاجت گرفتن یه بسته شکلات بیارن..برای همین هر سال مراسم پره از شکلات..خوش به حال ما کوچولوهاست...
کلی شکلات جمع میکنیم...شب جمعه هم یه مراسم دیگه دعوت بودیم که اونجا هم کلی شکلات جمع کردم..خلاصه که مامانی نذر کرده که اگه تو این ماه بریم مشهد سال دیگه شکلات بده...آخه قراره اگه به قول مامان بطلبن بریم مشهد..میگما کاشکی میشد با مامانای وبلاگ نویس و دوستام همه با هم میرفتیم...خیلی خوش میگذشتا...
انقدر نقاشیمون قشنگ شده بود...ولی نمیدونم چرا مامان خوشش نمیومد..آخه شب به بابا میگفت فاطمه زهرا داشت اشکمو در میآورد...
همش به من میگفت:فاطمه زهرا الگویی که من همیشه تو نیم ساعت میکشم الان تو ۳ ساعت نتونستم تمومش کنم.خلاصه به زور الگوشو کشید ..نمیدونم کی اون پارچه رو تیکه تیکه کرد..فکرکنم من خواب بودم..بعدش دیدم مامان نشسته پشت همون ماشینه که تق تق صدا میده..همش میرفتم جلوش میشستم نگاه میکردم..آخه خیلی با مزه میچرخید اون چرخه...مامان که دید این طوری فایده نداره منو خوابوند و تا ۸ صبح نشست خیاطی کرد ..تازه فقط تونسته بود یه کت بدوزه..آخه کته هم خیلی اذیتش کرده بود..همش میگفت تا حالا خیاطی به این سختی نداشتم..خلاصه که مامان ما تا ۲ ساعت قبل از مراسم بابا جون اینا داشت خیاطی میکرد...ولی وقتی همه بهش گفتن که خیلی خوب شده خستگیش در رفت...


