سلام به همه ی دوستان عزیزم...![]()
اول از همه اینکه به لطف خدا و امام حسین(ع)دوستای دو قلوی من کیان و کیارش که با خوردن قرصهای مامانشون مسموم شده بودن..
.الان حالشون خوبه و مرخص شدن.....
خدایا شکرت......![]()
این چند شبه ما همش میریم هیئت و منم اصلا مامان و اذیت نمیکنم...
.اصلا بیقراری نمیکنم...
اصلا گریه نمیکنم...
خیلی خیلی دختر خوبی هستم......
.طوری که همه متعجب هستن...![]()
بابا به مامان میگه انقدر برای فاطمه زهرا از این کارتون ها گذاشتی دیگه طاقت نمیاره تو هیئت ها بمونه...
آخه بی سابقه بوده که من تو هیئت نمونم..من از وقتی به دنیا اومدم کلی هیئت رفتم و همه جا دختر خوبی بودم..
البته بگما الان سرما هم خوردم...و تازه یه کم هم شیطونتر شدم..دوست ندارم یه جا آروم بگیرم...
تو هیئت بابا جون اینا بین خانما و آقایون یه پرده هست که من همش از لای پرده قسمت آقایون رو نگاه میکنم...
انقدر کیف میده...آخه هر کاری اونا میکنن برای مامان اینا گزارش میدم...همشم با صدای بلند دایی مجید و بابا رو صدا میکنم...حواس همه پرت میشه...خلاصه به خاطر شیطنتهای من شبا تو هیئت برنامه ای داریم...این خاله های همسایه (من و تو)هم به کارای من بلند میخندن...یه بار بابا جون پشت میکروفن گفت:خانما آرومتر....![]()
تازه دایی مجیدم هم شبا میخونه...اگه تونستیم صداشو ضبط میکنیم تا شما هم بشنوین که داییه من چه قدر قشنگ میخونه..
.وقتی مردا سینه میزنن یه نفر اون وسطا بلند میگه به به...منم مثل اون بلند داد میزنم به به.....
خلاصه خودتون تصور کنین که هیئت ما چه قدر خوبه دیگه....دوست داشتین شما هم تشریف بیارین...
.
جدیداً وقتی میخوام مامانو صدا کنم میگم مامانه....
روز به روز مدلم عوض میشه...به نظرتون دلیل مامانه گفتن چی میتونه باشه؟؟؟![]()
به فرهنگ لغاتم همچنان اضافه میشه ولی هنوز نمیتونم خوب جمله بسازم...یعنی کل جمله سازیه من میشه ۳ تا کلمه..مثلاً:مامانه بیا بیچین.......تشویقم کنین......
...حالا وقت زیاده ..حرف هم میزنم.
..
این شبا ما رو فراموش نکنین......
.برای دوستای خوبم هم خیلی خیلی دعا کنین..
دعا کنین تا دیگه هیچ وقت از این نوع اتفاقها برای هیچ کدوممون نیفته......
..دوستتون داریم........![]()




تولدت مبارک.......
کلی برف بازی کردم این روزا..جای همتون خالی..البته میدونم همه برف بازی کردن...
کلی جاشون خالیه بین وبلاگا...
ولی به مامان قول دادن که همیشه به ما سر بزنن...
ولی من باز هم از امکانات اونجا استفاده کردم و ۵ بار از این بازیها که آهنگ میزنه و تکون میخوره سوار شدم...
هر کی میومد از مامان میپرسید:خانم سکه اش چند تومنیه؟؟؟مامان هم میگفت:سکه ای ۵۰۰ تومن....از سرزمین عجایب هم گرونتر بود...هر چی حاجیها دیر تر میومدن..غرفه دارها بیشتر ذوق میکردن...خیلی خسته شدیم..۴ ساعت فرودگاه بودیم..
که کلی با نازنین زهرا بازی کردم...بازم گیر داده بودم به مامان نازنین زهرا..
سالنه جای مخصوص عروس داماد هم داشت که من همش اونجا نشسته بودم...
یعنی خیلی بدم میاد...
.مامان خانم دیسک کمر گرفتن..و آقا دکتره گفته حسابی باید استراحت کنه..
تازه بهش گفته اصلا نباید منو بغل کن..مامان هم اصلا بغل نمیکنه...
از یه طرف هم حسابی سرمون شلوغ بود.......بیشتر مهمون بودیم ...به خاطر عید غدیر..
.سالی به ماهی سوار تابم نمیشم..ولی تا دیدم نازنین زهرا میخواد سوار بشه از اول تا آخر نشستم رو تابم....


.شبا خیلی راحت میخوابم............مامان کلی خیالش راحته که من اذیت نشدم....
ما چند روز همش خونه ی اونا بودیم...بنده خدا ها تا میاومدن برن تو حس...من یه حرکتی انجام میدادم که خندشون میگرفت..یکیش این که گیر داده بودم ابوالفضل بیاد بشینه پیشم...بعدش به مامان میگفتم..عتس مامان...همچین قشنگ هم میخندیدم تا عکسم قشنگ بشه..بعد مامان میگفت حالا با فاطمه عکس بنداز..من داد میزدم.(نه مامان......علیییی)...آخه من به همه ی پسر بچه ها به جز دائی مجید میگم علی...خلاصه کلی با ابوالفضل عتس انداختم...ملاحظه بفرمایید گوشه ای از عتسها را.........
هر چی که میگفتن پرواز تاخیر داره من خوشحالتر میشدم...ولی به جاش از عصر تا شب بهونه گیری میکردم..آخه خیلی هم خسته شدیم...نازنین زهرا هم باهامون بود..
