تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
گزارش هیئت رفتنمان

سلام به همه ی دوستان عزیزم...

اول از همه اینکه به لطف خدا و امام حسین(ع)دوستای دو قلوی من کیان و کیارش که با خوردن قرصهای مامانشون مسموم شده بودن...الان حالشون خوبه و مرخص شدن.....خدایا شکرت......

این چند شبه ما همش میریم هیئت و منم اصلا مامان و اذیت نمیکنم....اصلا بیقراری نمیکنم...اصلا گریه نمیکنم...خیلی خیلی دختر خوبی هستم.......طوری که همه متعجب هستن...

page001

بابا به مامان میگه انقدر برای فاطمه زهرا از این کارتون ها گذاشتی دیگه طاقت نمیاره تو هیئت ها بمونه...آخه بی سابقه بوده که من تو هیئت نمونم..من از وقتی به دنیا اومدم کلی هیئت رفتم و همه جا دختر خوبی بودم..البته بگما الان سرما هم خوردم...و تازه یه کم هم شیطونتر شدم..دوست ندارم یه جا آروم بگیرم...تو هیئت بابا جون اینا بین خانما و آقایون یه پرده هست که من همش از لای پرده قسمت آقایون رو نگاه میکنم...انقدر کیف میده...آخه هر کاری اونا میکنن برای مامان اینا گزارش میدم...همشم با صدای بلند دایی مجید و بابا رو صدا میکنم...حواس همه پرت میشه...خلاصه به خاطر شیطنتهای من شبا تو هیئت برنامه ای داریم...این خاله های همسایه (من و تو)هم به کارای من بلند میخندن...یه بار بابا جون پشت میکروفن گفت:خانما آرومتر....

تازه دایی مجیدم هم شبا میخونه...اگه تونستیم صداشو ضبط میکنیم تا شما هم بشنوین که داییه من چه قدر قشنگ میخونه...وقتی مردا سینه میزنن یه نفر اون وسطا بلند میگه به به...منم مثل اون بلند داد میزنم به به.....خلاصه خودتون تصور کنین که هیئت ما چه قدر خوبه دیگه....دوست داشتین شما هم تشریف بیارین....

page002

جدیداً وقتی میخوام مامانو صدا کنم میگم مامانه....روز به روز مدلم عوض میشه...به نظرتون دلیل مامانه گفتن چی میتونه باشه؟؟؟

به فرهنگ لغاتم همچنان اضافه میشه ولی هنوز نمیتونم خوب جمله بسازم...یعنی کل جمله سازیه من میشه ۳ تا کلمه..مثلاً:مامانه بیا بیچین.......تشویقم کنین.........حالا وقت زیاده ..حرف هم میزنم...

این شبا ما رو فراموش نکنین.......برای دوستای خوبم هم خیلی خیلی دعا کنین..دعا کنین تا دیگه هیچ وقت از این نوع اتفاقها برای هیچ کدوممون نیفته........دوستتون داریم........

page003

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 24 دی1386 ::: ساعت 4:45 ::: لینک ثابت
صدای عشق...............
 

يا رب الحسين ، به حق الحسين ، اشف صدر الحسين ، به ظهورالمهدی (عج)

 

غبار بر آسمان، خورشید بر زمین، خون خون خدا بر خاک،در جستجوی عدالتی که خون شد بر چشم ناپاکان و دست شد برای فشردن گلویشان...

عاشورا، کربلا بزم عرشیان شد که پای بکوبند با خلخالهایی از بلور خون و دست افشانند با موسیقی آرام شهادت، لب های ترک خورده را ، خدا بوسید،و فرات را جاری ساخت بر گلویشان؛ که از فلک آسمانی تر بودند، و خونشان بر جای ماند، تا ابد بر خاک،که خاک را تقدس

بخشد، که خاک را کربلا کند...

عباس کنار آب اما تشنه...

حسین بر زمین اما در آسمان...

ورقیه آرام کنار دیوار،دیوار نه آوار...

با رقیه هیچکس بازی نکرد، هیچکس حتی خاک خرابه را نگرفت، هیچکس چشم هایش را نفهمید که خیره خیر مانده بود در انتظار بابایی که نیامد، نیامد،نیامد، آمد اما...

و رقیه با همه بزرگی تمام کودکانه های دنیا را گریست، برای بابایی که آمد اما...

و نالید از تمام دست هایی که خدا را روی سجاده قربانی کردند، نالید از چشمانی که ندیدند و از نگاههایی که طاقت دیدن داشتند، دیدن سر بابا در مقابل سه سالگی های او...

بر گلویش غبار هزار هزار بغض، و بر دلش کرور کرور حرف که خاک خورد و خاک خورد تا خسبید، با لالایی عمه ، بر دامان عمه تا ابد...

و عمه ماند و رسالتی بر دوش، در میان خیمه سوخته ها،زینب غلط تمام دیکته های دنیا را گرفت،هیچکس او را معنی نخواهد کرد؛ مثل همه واژه های آشنایی که قدرت معنا کردنشان را نداریم، اما او تمام خوب های دنیا را معنی کرد و از همانجا قصه زنجیر ها شروع شد...

قصه زنجیر هایی که بالا رفت و فرود آمد...

قصه دست هایی که بر سینه کوبید...

قطره قطره اشک هایی که در کنار لب ها مرد...

 

وصدای عشق

 

 که ماندگار شد                 

در سکوت مطلق این شب های بوران زده  ...

 

ـ از همه ی دوستانی که به یاد من بودن و تولد منو تبریک گفتن ممنونم..ایشاله جبران کنیم براتون...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

ـ این نوشته از دست نوشته های خاله ی خودم هست..خاله جونم خیلی التماس دعا داره...همینطور من و مامان...این شبا ما رو فراموش نکنین....

 

ـ راستی نوای جدید وبلاگمون هم قشنگه...گوش کنین حتماَ.....

 

بعداً نوشت۱:دوقلوهای عزیزمون کیان و کیارش به خاطر خوردن قرصهای مامانشون مسموم شدن و در بیمارستان بستری هستن...ازتون میخوام خیلی خیلی براشون دعا کنین...(یاحضرت رقیه...خانوم جان امروز روز شماست.شفای این کوچولوهای عزیزمون رو بخواه......یا وجیهً عندالله..اشفع لنا عندالله.......

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ جمعه 21 دی1386 ::: ساعت 1:0 ::: لینک ثابت
تولدم مبارک
سلام به همه ی مهمونای عزیزمون.....

خیلی خیلی خوش اومدین..........صفا آوردین....قدم روی چشم ما گذاشتین.....ممنون که به خاطر ما تو این سرما و هوای برفی از راهههای دور اومدین...ایشاله که بهتون خوش بگزره....

این مامان نمیزاره من بنویسم...

مامان:زشته دختر جان..برو اونور پیش دوستات تا من بقیشو ادامه بدم...آدم که خودش تولدشو به خودش تبریک نمیگه.........

سلام به همه ی دوستای عزیزمون......

میخوام جشن تولد دختر عزیزمو شروع کنم....آماده این؟؟؟؟؟؟

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

دختر قشنگم...

تولدت مبارک.......


 

عزیز دل مامان..۲ سال از اومدنت گذشته و من هر روز عاشقتر از دیروز ...

مامان و بابا خیلی دوستت دارن..و همیشه برات بهترینها رو میخوان...


 

دخترم آی دخترم..

برات شادی میارم.

با دستای پر از مهر

با قلبی عاشقونه

دخترم یکی یک دونه

تولدت مبارک

حالا مهمونای عزیز بفرمایین کیک...

page003

دیشب در منزل پدر خودم برای دخمل عزیزمون یه جشن کوچیک گرفتیم..که جای همه گی خیلی خالی بود..دختر من کلی خوشحالی میکرد و کلی ذوق زده شده بود...عکسهاشو میزارم تا ببینید..

page001_0

کادوهای قشنگی هم گرفت..دست همه گی درد نکنه...

page002

فاطمه زهرای عزیزم.....

از خدا میخوام همیشه پشت و پناهت باشه....

از خدا میخوام تا همیشه تو و دوستای عزیزت...شما بچه های خوب و عزیزمون رو در پناه خودش حفظ کنه و همیشه سالم و سلامت باشید......

تا بتونید در آینده افراد مفیدی برای جامعتون بشید......

خدایا ما مادر ها همیشه کوچولوهامون رو به تو میسپاریم...

پس همیشه هواشونو داشته باش..

و شاکریم به خاطر این نعمتهای خوب و دوست داشتنی که به ما عنایت کردی.....

دوستای عزیزم خیلی خیلی ممنونم که به جشن کوچیک دختر من اومدین..ببخشید اگه خوب نبود..زیاد وارد نبودم...

راستی قالب دخملی قشنگه؟؟مریم جون زحمتشو کشیدن..البته خیلی خیلی ممنونم از محدثه خوبم که نوبتشو به دخمل من داد

 دخترم

سلامتیت آرامش وجودم

دعاهایت امید زندگیم

خنده هایت شادی بخش زندگیم......

دوستت دارم......

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 18 دی1386 ::: ساعت 2:40 ::: لینک ثابت
برف میاد..............

سلام و صد سلام به سفیدیه این برف زیبا........

میدونم اکثرا دارن یخ میزنن...ولی من کلی به خاطر این برفا کیف میکنم...Yahهمش به مامان اینا اشاره میکنم و برف نشونشون میدم و میگم :مامان....اینو.....Yah

مامان هم میخنده و میگه دخملی فکر میکنه ما هم تا حالا ندیدیم برف...کلی برف بازی کردم این روزا..جای همتون خالی..البته میدونم همه برف بازی کردن...Heart Smile

مامان یه چند روزیه که ناراحت بود به خاطر عمو سید و خاله مریم..که وبلاگشونو تعطیل کردن...کلی جاشون خالیه بین وبلاگا...ولی به مامان قول دادن که همیشه به ما سر بزنن...حالا عمو مامان دیگه چه طوری باید جواب کامنتهاتونو بده؟؟؟؟؟؟دلمون براتون خیلی خیلی تنگ میشه...

این روزا باز هم همش مهمون بودیم...یه بار دیگه هم رفتیم فرودگاه...اینبار خیلی خیلی شلوغ بود..ولی من باز هم از امکانات اونجا استفاده کردم و ۵ بار از این بازیها که آهنگ میزنه و تکون میخوره سوار شدم...هر کی میومد از مامان میپرسید:خانم سکه اش چند تومنیه؟؟؟مامان هم میگفت:سکه ای ۵۰۰ تومن....از سرزمین عجایب هم گرونتر بود...هر چی حاجیها دیر تر میومدن..غرفه دارها بیشتر ذوق میکردن...خیلی خسته شدیم..۴ ساعت فرودگاه بودیم..

۲شب بعدش هم رفتیم ولیمه ی حاجیمون...که کلی با نازنین زهرا بازی کردم...بازم گیر داده بودم به مامان نازنین زهرا...هر چی خودم میخوردم دهن اونم میزاشتم..بعدش دور دهنشو با دستمال تمیز میکردم براش..آخه نازنین زهرا نمیزاره مامانش یه خورده به خودش برسه..همش غریبی میکنه...سالنه جای مخصوص عروس داماد هم داشت که من همش اونجا نشسته بودم...Queenبعدش خودم دیدم مامان به اون خانمه گفت تا بیاد منو دعوا کنه که بیام پایین...منم حرف گوش کردم و اومدم پایین....

page001

به فرهنگ لغاتم هم روز به روز اضافه میشه...یکی از کلماتی که میگم و همه میگن خیلی عجیب غریبه اینه که به چاقو و انواع و اقسام خودکار و مداد و پاستل و غیره.....میگم:(بابو)خودتون ربطشو پیدا کنین...Ruminate

به قول مامان :فاطمه زهرا از هر کلمه سر و تهشو میزنه...مثلا:به کلاه میگم:لا...به لیوان میگم:لیا...و کلی کلمه دیگه که همه رو همین مدلی میگم...با ناز حرف زدنم همچنان ادامه دارد......

جدیدا خیلی به آلبوم عکسهام علاقه مند شدم..از اولش که ورق میزنم برای هر کدوم یه مدل ابراز احساسات نشون میدم...وقتی عکسهای نوزادیمو میبینم...بلند میگم:آَاَی....یعنی خیلی بدم میاد...

قرار بود مامان با دوستام تو بوستان قرار بزاره و همونجا برام یه جشن تولد کوچیک بگیرن..منتها به خاطر این برف و لغزندگیه خیابونها فعلا منتفی شده...ولی مامان قول داده تا روز ۳ شنبه تو وبلاگم برام جشن بگیره...تشریف بیارید...تولد من تو بهمن هستش..به خاطر محرم زودتر میگیریم...منتظرتون هستیم.......

                       

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 17 دی1386 ::: ساعت 2:47 ::: لینک ثابت
سلامی دوباره

سلام میدهیم....خوب هستین همه گی؟؟؟؟؟

باید ما رو ببخشید که خیلی کم پیدا شده ایم...مامان خانم دیسک کمر گرفتن..و آقا دکتره گفته حسابی باید استراحت کنه..تازه بهش گفته اصلا نباید منو بغل کن..مامان هم اصلا بغل نمیکنه...از یه طرف هم حسابی سرمون شلوغ بود.......بیشتر مهمون بودیم ...به خاطر عید غدیر...شب هم که میرسیدیم مامان خیلی خسته بود و میخوابید...منم این چند روز از هر فرصتی برای شیطنت استفاده کردم...

چند روز پیشا داشتیم با باباجون اینا میرفتیم بیرون...تو ماشین موبایل باباجون زنگ زد...بعدش که حرف زدنشون تموم شد من به باباجون گفتم:بابا جی.....دیه؟؟(کیه؟)

باباجون:همینم مونده تو هم دیگه از من بپرسی کیه؟؟؟؟۳ تا بودن تا حالا ..دیگه شدن ۴ تا.....مامان اینا کلی خندیدن....

page001

روز عید برای نهار ..نازنین فاطمه اینا اومدن خونمون..که من اصلا نمیزاشتم با وسابلم بازی کنه...برام دست بزنین در حد دکترا.......سالی به ماهی سوار تابم نمیشم..ولی تا دیدم نازنین زهرا میخواد سوار بشه از اول تا آخر نشستم رو تابم....نمیدونم چرا جدیداً انقدر به مامان نازنین زهرا علاقه مند شدم..I Love Youتا میبینمش میگم بغلم کنه..اون بنده خدا هم منو نازنین زهرا رو با هم بغل میکنه...علاقه ست دیگه..کاریش نمیشه کرد..

شب عید هم جایی جشن بودیم که پر بود از همسنهای خودم..مامان عکسشونو گذاشته..من.محدثه.ریحانه و ایلیا که بین ما ۳ تا دختر گیر کرده بود...کلی با همدیگه بازی کردیم..جالبش این بود که هممون متولد ۸۴ بودیم...

 ماشینمون هم عوض کردیم..منم  ذوقشو میکنم همش به بابا میگم بییم ماچین؟؟؟؟(بریم ماشین)

 راستی به قول خاله مژگان قراره یه اتفاقای خوب بیافته........بله دیگه....حالا بعدا میگیم بهتون.....

گوش الیاسا کر......شبا خیلی راحت میخوابم............مامان کلی خیالش راحته که من اذیت نشدم....

خوب برای مامانی دعا کنین تا بهتر بشه......بتونه بازم بیاد پیشتون...اگه بعضی وقتها میبینین کامنت نمیزاره براتون ...درک کنین....ممنونیم.........ببخشید دیگه......دوستتون داریم...خوش باشین........

page002

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 11 دی1386 ::: ساعت 16:2 ::: لینک ثابت
یک هفته ی شلوغ.......

سلام..........خوب هستین؟؟؟پیشاپیش عیدتون مبارک......این هفته خیلی هفته ی خوبیه ها...همش جشن و شادیه.............

خوب ما هم یه هفته ی خیلی شلوغ رو پشت سر گذاشتیم..مامان که حالش خیلی بد بود...هنوز هم فشارش پائینه..به خاطر من...

بابابزرگ دو تا از دوستای خوبم(فاطمه و ابوالفضل) که بعضی وقتا ازشون گفته بودم هفته ی قبل فوت کردن..خیلی خیلی خیلی مرد خوبی بودن...ما چند روز همش خونه ی اونا بودیم...بنده خدا ها تا میاومدن برن تو حس...من یه حرکتی انجام میدادم که خندشون میگرفت..یکیش این که گیر داده بودم ابوالفضل بیاد بشینه پیشم...بعدش به مامان میگفتم..عتس مامان...همچین قشنگ هم میخندیدم تا عکسم قشنگ بشه..بعد مامان میگفت حالا با فاطمه عکس بنداز..من داد میزدم.(نه مامان......علیییی)...آخه من به همه ی پسر بچه ها به جز دائی مجید میگم علی...خلاصه کلی با ابوالفضل عتس انداختم...ملاحظه بفرمایید گوشه ای از عتسها را..........یه دونه عکس هم از حاج آقا لواسانی و خودم گذاشتیم تا ببینید ایشونو...

page003

دیروز از هم صبح زود رفتیم فرودگاه  استقبال حاجیها....به من که خیلی خیلی خوش گذشت...کلی خرج انداختم گردن مامان...هر چی که میگفتن پرواز تاخیر داره من خوشحالتر میشدم...ولی به جاش از عصر تا شب بهونه گیری میکردم..آخه خیلی هم خسته شدیم...نازنین زهرا هم باهامون بود..کلی با هم بازی کردیم..باباجون هم همه جا دنبالمون بود و هوامونو داشت..عجیب غریبش این بود که منو نازنین زهرا خیلی هم به همدیگه محبت کردیم...

یه نکته ی خیلی جالبی که در فرودگاه عجیب فکر مامان رو مشغول کرد این بود که:

پفیلای ۲۰۰ تومانی رو از اونجا بخرید ۵۰۰ تومن...

بادکنک ۱۰۰ تومانی رو بخرید ۱۰۰۰ تومن...

اگه این روزا میرین برای استقبال اقوام...چند تا بادکنک با پفیلا بزارین تو کیفتون...تا مثل امروز مامان نشید...

راستی شرمنده که ۳ روزمون تبدیل شد به چند روز.....امیدوارم درکمون کرده باشین.........(قابل توجه عمو سید)Balloons

page001

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ چهارشنبه 5 دی1386 ::: ساعت 2:15 ::: لینک ثابت