تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
تولدت مبارک خاله محدثه جون.......

سلام و صد سلام........حالتون چه طوره؟؟Flower

اول از همه میخوایم رسما از خاله محدثه ی عزیزم عذر خواهی کنیم...چون مامان نتونست اینجا براش یه جشن قشنگ بگیره...سرمون حسابی شلوغ بود و مامان هم شبا زود خوابش میگرفت...شرمنده..

خاله محدثه جونمQueen تولدت مبارک........

ایشاله جشن تولد صد سالگیتو بگیریم تو همین وبلاگ...

ایشاله نوه ها و نتیجه هات بیان تولدت و تبریک بگن...

ایشاله همیشه دلت خوش باشه و بهاری....

ایشاله همیشه باشی تا من برای خاله جونم جشن بگیرم...

ایشاله همیشه دلت همین طور مهربون باشه...

ایشاله که ماشاله.....

دوستت داریم یه عالمه...هر چی بگیم بازم کمه..........

این روزا بگی نگی مهمون نوازی میکردیم...از وقتی کمر مامان درد گرفته بود کسی خونمون نیومده بود..مامانمون هم تنبل شده بود...شب جمعه خاله خانمچه جون افتخار دادن و از اصفهان اومدن خونمون..۲ تا عمه هام و خاله طیه هم بودن...انقدر این مامان اینا خندیدن که من جای اونا دل درد گرفتم...خاله خانمچه هم برای تولدم زحمت کشیدن و کادو آوردن...دستت درد نکنه خاله..میدونم دیگه سراغ ما نمیای بس که من دختر خوبی بودم و اصلا از سر و کولت بالا نرفتم و گذاشتم خووووووب بخوابی...قول میدم دفعه ی دیگه دخمل خوبی باشم...باچچه؟؟؟؟

page002

یک شنبه هم یه مهمون خیلی خیلی عزیز داشتیم ..اگه گفتین کی بود.؟؟؟؟دوست خوبم آندیا جونم و خاله مژگان مامان مهربونش...کلی خوش گذشت بهم...همش آندیا رو بغل میکردم و بوسش میکردم و میگفتم جووون.......از عجایب هم بود که میزاشتم به وسایلم دست بزنه..بعدش هم رفتیم آتلیه و آندیا کلی عکسهای قشنگ گرفت..Photographerتا شب خونمون بودن...خاله مژگان خیلی خیلی ممنون که اومدین و خوشحالمون کردین...

دو شنبه هم شب محدثه اینا با دایی مجید اینا اومدن خونمون..که من بازم خسیسیم گل کرده بود و نمیزاشتم محدثه با وسایلام بازی کنه...داشتم با عروسکام بازی میکردم که بابا جون گفت :فاطمه زهرا بیام پیشت؟گفتم نه بابااااااا.....باباجون هم که بهش برخورد به محدثه گفت:محدثه بیا پیش عمو...منم که دیدم بابا جونم داره محدثه رو بغل میکنه..داد زدم.......................بابادون بیاااااااااا.........

سیاستی داریم بس عجیب ما............همه میمونند توش در حد دکترا.....

page002_0

دایی مجید به خاطر وجود مبارک بنده همیشه درساشو خیلی خیلی خوب اماده میکنه...یه مدلشو گذاشتیم تا سیر کنین....من و دایی مجید و دوست دایی سید محمد که میشه داداش همین خاله فاطمه که من همیشه بهش میگم علی....ربطشو پیدا کنین دیگه...

page001

جدیدا خیلی علاقه مند شدم که هر لغتی رو که بلدم تکرار کنم...یعنی مامان بگه بعد منم پشت سرش بگم...

اینم مدل حرف زدن فاطمه زهرا خاتون.....

مامانی بگو:

آزاده.............آزادا...

نسرین.........نسیین..

ابوالفضل......ابوالپل

فاطی......باطییییی

شیرین...شیشیییییی

طیبه.....طیه

رسول.....اشوووووول

شیوا.......شیااااا

آندیا...آندی

طاهره.....مامانیییی

مجید....اجیید

مامان جون دیگه چی بلد بودی؟؟؟؟؟

من:عموووووووو...........

اگه میبینین که مامان حرفای منو کشیده مینویسه برای اینه که من خودمم کشیده حرف میزنم با کلی ادا و اصول...به بزرگیه خودتون ببخشید..اینا اسمهایی هست که زیاد میشنوم...از اونجایی که کمی کنجکاو تشریف دارم اسمهای افراد و بهتر یاد میگیرم...دیگه ما اینیم دیگه...

خیلی خیلی دوستتون داریم.....

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ یکشنبه 21 بهمن1386 ::: ساعت 2:30 ::: لینک ثابت
یک روز دیگر در بوستان با دوستان
سلام به همه ی دوستای خوبم....

مامان ما خیلی تنبل شده جدیداً.......دیگه کمتر میاد پیش دوستام...Computerآخه کمرش خیلی اذیتش میکنه..نمیتونه زیاد بشینه رو صندلی...بعدشم که روزی ۱۰ بار تلفنی با خاله مژگان صحبت میکنه همش با هم قرار میزارن..بعدش به هم میزنن..این وسط من و آندیا چی کار کنیم؟؟؟بالاخره ما کی میریم عکس بندازیم؟؟حالا این مامانا کلی نقشه میکشن..من و آندیا هم روز عکس گرفتن  ژست نمیگیریم براشون

منم که اگه خدا قبول کنه روز به روز پیشرفت میکنم..جیغ های بنفشی میکشم که به ذهنتون هم خطور نمیکنه..اگه میخواید بدونید چه طوریه جیغام...از خاله مژگان و ۲ تا خاله مریما بپرسین که روز  شنبه فیض بردن...البته آندیا جونم و کیارش و مهدیار هنگ کرده بودند...برای همین اگه بپرسین هیچی نمیگن..از ماماناشون بپرسید بهتره...اینو گفتم که بدونید ما دوباره با دوستامون رفتیم بوستان...منم حسابی برای مامانم آبرو داری کردم...همش میگفتم همه ی اینا برای منه..هیچ کس نباید بازی کنه..میبینم که بازم همه دارن تشویقم میکنن...بعد از کلی بازی کردن رفتیم سیب زمینی بخوریم..که از یه طرف مهدیار آب میریخت رو میز از یه طرفم من...مامانا هم به جای اینکه هرس بخورن یه سره میخندیدن...این مهدیار دوست خودم هم یه بار گم شد..یه دفعه غیبش زد...مامان و خاله مریم بعد از کلی گشتن لای صندلیها پیداش کرد...آخه دوست جون من میخوای شیطونی کنی بیا منم ببر دیگه..تنها تنها خوش میگذره؟؟؟؟؟؟

page004

خلاصه مادر جان ما از دست جیغهای ما کمی قاطی کرده اند...تازه یه کار جدید هم یاد گرفتم...وقتی میخوایم بریم بیرون نمیزارم لباس تنم کنن...انقدر کیف میده...۳ نفر میریزن سرم تا من لباس بپوشم...مامان هم کلی فیلم برام بازی میکنه..آماده میشه میره بیرون که یعنی رفته..تا من هوس کنم حاضر بشم...منم اولا سرم کلاه میرفت ولی الان داد میزنم مامان نه.............مامان که برمیگرده میرم سراغ کار خودم...دوباره فیلم از نو شروع میشه...(عمو محمد به آرزوت رسیدیا)

page003

این نی نیه پسر داییه مامان..روز به روز ناز تر میشه...من که خیلی دوستش دارم..I Love Youیه سره میرم دستشو میبوسم..ببینید چه قدر با کلاسم...یه بار مامان جون گفت فقط دستشو ببوس..آویزه ی گوشم کردم..بعضی وقتها هم خیلی آروم لپشو میکشم..مامان نی نی که اسمش نازنینه میگفت:نازنین یه چند بار از محدثه کتک نوش جان کرده...ولی من که نمیزنمش..وقتی میبینمش کلی میپرم پایین بالا...عکسشو گذاشتیم براتون تا ببینین نی نی جونمونو.....

page001

خاله مژگان جونم...مامان آندیا جونم زحمت کشیدن برای تولدم کادو آوردن...یه کتاب شعر موزیکال...که خیلی ازش خوشم اومده..از روزی که هدیه گرفتمشا.....نه تنها من..بلکه تمام خانواده سرگرم شدن..Yah.مامان و بابا که سرش دعوا میکنن...چیزی که خاله مژگان بخره همینه دیگه..همه پسنده.....دستت درد نکنه خاله جووووونمFor You

page002

دیگه فکر مامان کار نمیکنه...نمیدونه از کجا بنویسه...بس که من آرومم....یه خورده هم حافظه ش ضعیف شده...باید تقویت بشه...میاد قشنگ مینویسه براتون..این بلاگرد هم مادر ما را تنبل کرده..کی درست میشه ایشاله؟؟؟؟؟؟؟

 

بعداُ نوشت:ببخشیدا از اونجایی که گفتم مامان ما حواسش یه خورده پرت شده...اشتباهی تو عکس کادوی خاله مژگان نوشته خاله مرجان...خاله مژگان جون به بزرگیه خودت ببخش...خودت که میدونی علت حواس پرتیه مامان منو۲ روز گذشت و خبری نشد

یه دونه دیگه بعداُ نوشت:بازم ببخشیدا..این خاله محدثه ی من از اونجایی که خیلی با حال تشریف داره و معلومه که خوشحال بوده یه صفایی به وبلاگ من داده و یه دفعه ۱۰۰ تا کامنت گذاشته...شایدم بیشتر...شما به بزرگیه خودتون ببخشید

 

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 16 بهمن1386 ::: ساعت 2:54 ::: لینک ثابت
پست طولانی به خاطر غیبت طولانی.......

با عرض خجالت سلاااااااااااااام........آخیش بالاخره اومدیما............

اگه بدونین چه قدر دلمون براتون تنگیده بود.خدا رو شکر......

خوش میگذره ایشاله؟؟؟؟؟

این ۱۶ روز.ما حسابی سرمون شلوغ بود...یه ۱۰ روزی که خونه ی دایی مجید اینا بودیم...به دلایلی...فکر نکنین قهر کرده بودیما...من و مامان جفتمون عجیب سرما خورده بودیم...هوا هم که حسابی سرد بود...یخ بندون هم که بود...منم که خیلی دختر خوبی بودم...برای همین به خاطر اینکه از هیئت ها جا نمونیم و اینکه هیئت باباجون اینا تو پارکینگ ساختمونشون هست ما روونه ی خونه ی بابا جون شدیم...این محرم من خیلی خیلی دختر خوبی بودم.......قبلا که تعریفشو شنیدین...خلاصه که همه ی اهالیه خونه کل شبهای محرم بعد از عزاداریهاشون مجبور بودن بشینن کارتونهای منو ببیننن..از باربی گرفته تا اُتیس و سیا ساکتی...تازه بعضی شبا ...بابا جون میگفت فاطمه زهرا اون سیدی رو بیار که دیشب نصفه دیدیم...بیار ببینیم آخرش چی میشه؟؟؟؟اسمش بود ناراحت بودن از دیدن سیدیها..ولی همچین میرفتن تو بهر کارتونا که من تعجب میکردم...خلاصه که این شبا حسابی برای خودم پادشاهی کردم که گریه نکنم....

page002_0

روز تاسوعا و عاشورا هم با مامان رفتیم من دسته دیدم...هر شب هم جاتون خالی نذری داشتیم...این خاله های من و تو که میان دیدنم اینجا ..هر شب کلی خوراکی میخریدن...یه شبم من چیپس خاله من(فاطمه)رو یواشکی خوردم....بعضی شبا هم با خاله طیه خودم میرفتن تکیه رو جارو میزدن...خلاصه که خیلی شبای خوبی بود...عزاداریه همتون قبول.......

page004

راستی یه روز هم دعوت بودیم هتل...هیئت داشتن اونجا...من و خاله طیه و خاله مارال و مامان صبح با ماشین بابا رسول رفتیم هتل...منم حسابی جو گیر شدم ...دوباره مثل ماه رمضان کلی آبروی بابارو خریدم...موقع مراسم بابا که دید من نمیام بشینم منو ول کرد خودش رفت نشست...منم از بین کفشها کفش بابا رو پیدا کردم نشستم رو زمین گزاشتم بین پاهام تا کسی بهشون دست نزنه...که یکی از دوستای بابا رفت به بابا گفت پاشو بیا دخترتو جمع کن...کار بدی کردم مگه؟؟؟؟؟

بعدشم مامان دستمو گرفت برد تو لابی تا بیشتر آتیش نسوزونم که منم بلند میگفتم:اَسوووووووووول(رسول)بیا........هر کی که بابامو میشناخت از خنده روده بر میشد...یکی از خانمای هتل که همکار بابا بود اومد گفت ...بابا جان این بابات اینجا برای خودش مدیریه...بعدشم یه آقای دیگه گفت فاطمه زهرا اینجا آزاده.......هر کار میخواد بکنه....دارین تحویلو....؟؟؟؟؟؟؟

page003_0

از همه ی اونایی که دوباره تولد منو تبریک گفتن ممنونم...این روزا خوووووب برای خودم کادو جمع میکنم...یکی از کادوهایی که خیلی خیلی مارو غافلگیر کرد و خوشحال...کادوی خاله زهرا جونمه که زحمت کشیده بود و از کشور کانادا برام فرستاده بود..خاله جون خیلی خیلی ممنونم....کلی خجالتمون دادیا......چه طوری براتون جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

page001_0

جدیداً یاد گرفتم کلی ژست میگیرم موقع عکس گرفتن..خدا کنه روزی که میخوام برم آتلیه حس ژست گرفتن داشته باشم..Hippie.

page005

چه قدر حرف داشتیم برای گفتن..........بازم مونده.. میایم بازم......شرمنده که این مدت بهتون سر نزدیم...مامانی اصلا نت نمیومد..........خلاصه که ایشاله این غیبتمونو جبران میکنیم.....

خوش باشین همیشه........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ چهارشنبه 10 بهمن1386 ::: ساعت 2:19 ::: لینک ثابت