سلام و صد سلام........حالتون چه طوره؟؟![]()
اول از همه میخوایم رسما از خاله محدثه ی عزیزم عذر خواهی کنیم...
چون مامان نتونست اینجا براش یه جشن قشنگ بگیره...
سرمون حسابی شلوغ بود و مامان هم شبا زود خوابش میگرفت...شرمنده..
خاله محدثه جونم
تولدت مبارک........![]()
ایشاله جشن تولد صد سالگیتو بگیریم تو همین وبلاگ...![]()
ایشاله نوه ها و نتیجه هات بیان تولدت و تبریک بگن...![]()
ایشاله همیشه دلت خوش باشه و بهاری....![]()
ایشاله همیشه باشی تا من برای خاله جونم جشن بگیرم...![]()
ایشاله همیشه دلت همین طور مهربون باشه...![]()
ایشاله که ماشاله.....![]()
دوستت داریم یه عالمه...هر چی بگیم بازم کمه..........![]()
این روزا بگی نگی مهمون نوازی میکردیم...از وقتی کمر مامان درد گرفته بود کسی خونمون نیومده بود..مامانمون هم تنبل شده بود..
.شب جمعه خاله خانمچه جون افتخار دادن و از اصفهان اومدن خونمون..۲ تا عمه هام و خاله طیه هم بودن...انقدر این مامان اینا خندیدن که من جای اونا دل درد گرفتم...خاله خانمچه هم برای تولدم زحمت کشیدن و کادو آوردن...
دستت درد نکنه خاله..میدونم دیگه سراغ ما نمیای بس که من دختر خوبی بودم
و اصلا از سر و کولت بالا نرفتم
و گذاشتم خووووووب بخوابی..
.قول میدم دفعه ی دیگه دخمل خوبی باشم..
.باچچه؟؟؟؟
یک شنبه هم یه مهمون خیلی خیلی عزیز داشتیم ..اگه گفتین کی بود.؟؟؟؟دوست خوبم
آندیا جونم و خاله مژگان
مامان مهربونش...کلی خوش گذشت بهم...همش آندیا رو بغل میکردم و بوسش میکردم و میگفتم جووون......
.از عجایب هم بود که میزاشتم به وسایلم دست بزنه.
.بعدش هم رفتیم آتلیه و آندیا کلی عکسهای قشنگ گرفت..
تا شب خونمون بودن..
.خاله مژگان خیلی خیلی ممنون که اومدین و خوشحالمون کردین...
دو شنبه هم شب محدثه اینا با دایی مجید اینا اومدن خونمون..
که من بازم خسیسیم گل کرده بود و نمیزاشتم محدثه با وسایلام بازی کنه...
داشتم با عروسکام بازی میکردم که بابا جون گفت :فاطمه زهرا بیام پیشت؟گفتم نه بابااااااا.....
باباجون هم که بهش برخورد به محدثه گفت:محدثه بیا پیش عمو...منم که دیدم بابا جونم داره محدثه رو بغل میکنه..داد زدم.......................بابادون بیاااااااااا.........![]()
![]()
![]()
سیاستی داریم بس عجیب ما...........
.همه میمونند توش در حد دکترا.....
دایی مجید به خاطر وجود مبارک بنده همیشه درساشو خیلی خیلی خوب اماده میکنه...یه مدلشو گذاشتیم تا سیر کنین....من و دایی مجید و دوست دایی سید محمد که میشه داداش همین خاله فاطمه که من همیشه بهش میگم علی....ربطشو پیدا کنین دیگه...
جدیدا خیلی علاقه مند شدم که هر لغتی رو که بلدم تکرار کنم...یعنی مامان بگه بعد منم پشت سرش بگم...![]()
اینم مدل حرف زدن فاطمه زهرا خاتون.....![]()
مامانی بگو:
آزاده.............آزادا...
نسرین.........نسیین..
ابوالفضل......ابوالپل
فاطی......باطییییی
شیرین...شیشیییییی
طیبه.....طیه
رسول.....اشوووووول
شیوا.......شیااااا
آندیا...آندی
طاهره.....مامانیییی
مجید....اجیید
مامان جون دیگه چی بلد بودی؟؟؟؟؟
من:عموووووووو...........
اگه میبینین که مامان حرفای منو کشیده مینویسه برای اینه که من خودمم کشیده حرف میزنم با کلی ادا و اصول...به بزرگیه خودتون ببخشید..اینا اسمهایی هست که زیاد میشنوم...از اونجایی که کمی کنجکاو تشریف دارم اسمهای افراد و بهتر یاد میگیرم...دیگه ما اینیم دیگه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی خیلی دوستتون داریم.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


بعدشم که روزی ۱۰ بار تلفنی با خاله مژگان صحبت میکنه
جیغ های بنفشی میکشم که به ذهنتون هم خطور نمیکنه..
برای همین اگه بپرسین هیچی نمیگن..از ماماناشون بپرسید بهتره...اینو گفتم که بدونید ما دوباره با دوستامون رفتیم بوستان...منم حسابی برای مامانم آبرو داری کردم...
همش میگفتم همه ی اینا برای منه..هیچ کس نباید بازی کنه.
(عمو محمد به آرزوت رسیدیا)
خدا رو شکر......
به دلایلی...
فکر نکنین قهر کرده بودیما...
من و مامان جفتمون عجیب سرما خورده بودیم...هوا هم که حسابی سرد بود..
.یخ بندون هم که بود...منم که خیلی دختر خوبی بودم..
این محرم من خیلی خیلی دختر خوبی بودم.......
قبلا که تعریفشو شنیدین...
خلاصه که همه ی اهالیه خونه کل شبهای محرم بعد از عزاداریهاشون مجبور بودن بشینن کارتونهای منو ببیننن.
تازه بعضی شبا ...بابا جون میگفت فاطمه زهرا اون سیدی رو بیار که دیشب نصفه دیدیم...بیار ببینیم آخرش چی میشه؟؟؟؟
خلاصه که این شبا حسابی برای خودم پادشاهی کردم که گریه نکنم....
.بعضی شبا هم با خاله طیه خودم میرفتن تکیه رو جارو میزدن...خلاصه که خیلی شبای خوبی بود...عزاداریه همتون قبول.......
کار بدی کردم مگه؟؟؟؟؟

.شرمنده که این مدت بهتون سر نزدیم...مامانی اصلا نت نمیومد..........خلاصه که ایشاله این غیبتمونو جبران میکنیم.....