تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
تولد آرش وروجک و شیطنتهای ما.......
سلام سلام.......احوالات شما....؟؟؟؟

øªùˆù„ø¯page004

میبینیم که همه عجییییییب مشغول هستن...بدا به حال ما کوچولوها که گیر کردیم این وسط...مامان خانم ما از روزی که از کیش برگشتیم یا در حال خرید هستن یا خونه تکونی..با هم دیگه میریم خونه ی بابا جون...بعدش تا من غافل میشم میبینم که مامان خانم غیبش زد....ای داد بیداد....آخر شب هم میومد خونه...انقدر بی حال و خسته بود که نمیشد بری طرفش......امروز خونه موندیم و منم کلی تو خونه تکونی کمکش کردم...همچین براش خونه رو تکوندم که کیف کرد...اتاقمو به سلیقه ی خودش چیده بود..منم خوشم نیومد همه رو تکون دادم..سلیقه ی خودم حرف نداره...

حرف زدنم خیلی بهتر شده و دیگه بتر متوجه میشن چی میگم..این دو سه شبی که خونه ی بابا جون اینا بودیم حسابی با دائی مجید و باباجون بازی میکردم...همه باباجونمو حاج آقا صدا میکنن..منم از اونا یاد گرفتم و بلند داد میزدم.::::حاد آدااااااااااااا........بعضی وقتها هم اسمشو صدا میکردم...امییی(امیر)کلی میخندیدن از دستم...دو روزه یه آقایی میاد خونه ی بابا جون اینا...میره بالای نردبان و کلی جوجو میکشه...من موندم:چرا من نباید جوجو بکشم رو دیوارا.........ولی این آقاهه میتونه؟؟؟؟؟؟روز اول انقدر شیطونی کردم و زیر دست و پای آقاهه بودم که روز دوم تا منو دید گفت:تو هنوز اینجاییی؟؟؟منم رفتم عروسکی که مامان برام خریده بود نشونش دادم و گفتم:عمو بیبین....

تقلید کردنم از دایی مجید روز به روز بیشتر میشه...هر کاری انجام میده و هر جا که میره منم هستم...

øªùˆù„ø¯page005

 

روز شنبه خاله آرزو مامان آرش وروجک ما رو دعوت کرده بودن به خانه بازیه بوستان.....اگه گفتین چه خبر بود؟؟؟؟؟؟تولدآرش وروجک بود......انقدر خوش گذشت بهمون...جای همه ی دوستامون خالی بود مخصوصا خاله مژگان و آندیا جونم...خاله آرزو دستتون درد نکنه..به ما خیلی خیلی خوش گذشت...

øªùˆù„ø¯page003

بعد از جشن هم من دیدم یه خانمه نشسته داره رو صورت یه دختره جوجو میکشه...رفتم سراغ مامان که منم از اونا میخوام...مامان هم منو برد و خانمه رو صورت منم جوجو کشید...باز هم موندم :چرا اگه خودم بخوام جوجو بکشم کار بدیه؟؟؟ولی لون خانمه کلی جوجو رو صورت همه میکشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که تو کارای شما بزرگا موندم در حد دکترا....

از اونجایی که بابا اشوول دیر اومد دنبالمون ما با خاله بیتا رفتیم داخل شهروند تا مامان خرید کنه...حالا بقیه شو تعریف نمیکنم که این مامان خانم و خاله بیتا چی کار کردن...کلی خودشون به کار خودشون خندیدن....

øªùˆù„ø¯page002

øªùˆù„ø¯page001

برای عید نوروز چه برنامه هایی ریختین؟؟؟؟؟؟بابای ما که میگه امسال از تهران بیرون نریم...میگه برمون یه برنامه ی تهران گردی گذاشته..فکر کنین!!!!!!!چه شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته به خاطر شیطنتهای من مامان خیلی با این نظر موافقه.....منم که برام فرقی نمیکنه کجا بریم...هر جا بریم کار خودمو انجام میدم...

تعطیلات خوبی داشته باشین ......سال خوبی هم داشته باشین..........پیشاپیش عیدتون هم مبارک.........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ جمعه 24 اسفند1386 ::: ساعت 3:7 ::: لینک ثابت
سفرنامه ی کیش

یه سلام گرم به همه ی شما دوستای عزیزمون.......

ما برگشتیم..ببخشید دیر پست میزاریم..مودم سیستممون خراب شده بود...نشد که بشه که زود پست سفر نامه بزاریم براتون...

page001

جای همه گی خیلی خیلی خالی بود...به من که خیلی خوش گذشت..تا تونستیم با آندیا بازی کردیم و شیطونی..طوری که مامانا هنگ میکردن که ما این همه نیرو از کجا میاریم..موقع رفت داخل هواپیما تا تونستیم همه رو اذیت کردیم...همه لحظه شماری میکردن تا برسیم..آندیا صندلی پشت سر ما بود..کلی با هم داللی بازی کردیم..تا اینکه رسیدیم و همه خیالشون راحت شد..تا وارد هتل شدیم شیطنتمون شروع شد..در بدو ورود به اتاق برای اینکه اتاقمون خشگل بشه یک بسته پفیلا خالی کردیم زمین...مامان اینا هم از ترسشون گفتن زود حاظر شیم بریم بیرون..

page002

شبا ساعت ۱ که برمیگشتیم هتل بارم گریه میکردیم که بریم دَدَ........شب اول خاله مژگان آندیا رو تو حیاط خوابوند..شب دوم من بیرون خوابیدم...انقدر کیف میداد..مامانا جراءت نمیکردن داخل اتاقمون بمونیم..آخه تختاش خیلی باحال بود..فنر داشت در حد دکترا..من و اندیا با هم مسابقه میزاشتیم بپر بپر بازی میکردیم..طوری که مامان اینا جیغ میکشیدن..میترسیدن بیفتیم زمین رو سرامیکا...خلاصه که بعد از صبحانه میرفتیم بیرون تا آخر شب...

page004

page003

 این معده ی ما به خوردن هله هوله ی زیادی بسیار عادت دارد..بر عکس معده ی آندیا...دوست عسیسم خیلی اذیت شد..البته خاله مژگان خیلی بیشتر...ولی خدا رو شکر روز آخر خیلی بهتر شد...

page006

تو پاساژ ها کلی کیف میکردیم..سالنها ی بزرگ ...با آندیا تا میتونستیم فرار میکردیم و با تمام سرعت میدویدیم..مامان منو میزاشت تو کالسکه منم تا میدیدم مامان حواسش نیست از جلوی کالسکه میومدم پایین و میزدم کمر آندیا و میگفتم آندیا بدو بدو..........

page005

خلاصه که بدو بدویی داشتیم تو این سالنها...خاله مژگان که تا میتونست دنبال آندیا میدووید..آندیا ماشاله خیلی سرعتش بالا بود..مخصوصا کنار دریا...که تند میدوید بره تو آب..اگه مامانش نمیرسید بهش یه شنای مفصل هم میکرد...خلاصه هر کدوم یه جور مامانامونو اذیت کردیم دیگه..تعجب میکردم مامان اونجا زورم نمیکرد لباس تنم کنم..منم حسابی لختی میچرخیدم..کیفی میکردم اساسی...

خلاصه هر جا میرفتیم همه منو آندیا رو نشون میدادن و میگفتن وای اینا رو نگاه کن..اکثراً فکر میکردن دو قلو هستیم...من و اندیا خیلی با هم جوریم..اصلاً با هم دعوا نمیکردیم..من شده بودم رئیس اندیا و هر کاری میگفتم آندیا انجام میداد.. 

مامان برای بابا اشوول تعریف میکرد..بابا هم میگفت عمرا اگه بابای آندیا بزاره دیگه با شما بچرخن...

با مامان رفتیم یه مغازه ی اسباب بازی فروشی که مامان برای من یه عروسک بخره...پر بود از عروسکهای خوشگل و رنگارنگ....فکر میکنین من چی انتخاب کردم؟؟؟؟؟؟؟؟

عروسک محبوبم شرک..........مامان چندشش میشد بهش دست بزنه..بر عکس من.همچین سفت بخلش کردم...که نتونشتن ازم بگیرنش..کلی هم بوسش میکردم..از اونروز این عروسک از کنارم دور نشده...خیلی دوستش دارم...

page007

یه شب هم رفتیم سوار یه کشتی شدیم(کشتی اطلس)جاتون خالی ۲ ساعت روی آب چرخیدیم..انقدر خوب بود..یه آقایی اونجا نانای میخوند منم پا به پاش دست میزدم و جیغ میکشیدم و میرقصیدم...بین آهنگهاشم همش میگفتم عمو بخوون....تازه آندیا که ساکت مینشست..میرفتم سراغش و میگفتم آندی دست.......کل دو ساعت من همراهی کردم..فکرکنین.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هر جا کالسکه ام میرفت منم میخواستم برم..حتی تو صندوق عقب تاکسیها...همش گریه میکردم...مامان ماشین من.........آبرویی بردیم اساسی...

یه آقای هنر مندی هم از من و آندیا عکش گرفت تا کاریکاتور ما رو بکشه..هر وقت فرستاد براتون میزاریم...عکس آقاهه رو گزاشتیم براتون...

تو فرودگاه موقع برگشت مامان اینا متوجه شدن که ای داد بی داااااااد...همه ی اونایی که موقع رفت همسفرمون بودن موقع برگشت هم با ما هستن...مخصوصا یه خانمه بود که موقع رفت منو دعوا کرد..موقع برگشت صندلی بغل خاله مژگان بود..ولی بنده خدا این بار تو رودرواسی هیچی نگفت...موقع برگشت من آرومتر بودم..یه خورده آندیا گریه کرد که زود خوابش برد...

page008

سفر خیلی خیلی خوبی بود..مامان به یاد همه ی خاله ها بود...همش میگفت کاش یه فرصتی میشد تا همه گی با هم به همچین سفری بریم......

تعریفیها بسیار است....

فعلا همینا رو داشته باشید...

دوستتون داریم یه عالمه....................................

ب.ن.......یکی از سوتی های خاله مژگان که مامان خیلی خوشش اومده بود (البته خاله حق داشتا..بس که آندیا اذیتش کرد دیگه)خاله همش میگفت...چه کیفی میده بشینیم رو چمنااااا.(شنها)داشتین که قضیه رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(خاله مژگان خیلی دوستت دارما.......)

ب.ن.....تولد ایلیا جونم هم مبارک باشه الهی

ب.ن....گزارش سفر نامه ی ما رو میتونید تو وبلاگ آندیا جونم هم ببینین......

...

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ سه شنبه 14 اسفند1386 ::: ساعت 15:19 ::: لینک ثابت
محبت میکنیم.......

سلام سلام........

این مامان جون ما درست نمیشه...خیلی سرش شلوغ شده..خودشم نمیدونه چرا.....بابا اشوولو(رسول) راهیش کردیم..همون شب اول تماس گرفت که چمدونش تو فرودگاه گم شده.مامان هم کلی ناراحت شد...امروز خبر رسید که پیدا شده..مامان خوشحال شد...مامان و بابا گوشیهاشونو با هم عوض کردن این چند روز من همش به مامان میگم الو اشووول....؟؟؟مامان هم میگه کشتی منو...

اینو نوشتیم یاد یه خاطره افتادیم بسی جالب انگیز...

مهر ماه که با یه عالمه از فامیل رفته بودیم انزلی و با عمو سید و خاله مریم قرار داشتیم من یه کاری کردم  که مامان هنوز هم برای همه تعریف میکنه...از این قرار که مامان و عمه باطی(فاطی)گوشیهاشونو عوض کرده بودن ..چون کیفیت دوربین گوشیه عمه بیشتر بود.. تا بتونن راحتتر عکس بگیرن....همین که با خاله مریم و عمه ها نشستیم روی یه نیمکت...من دیدم که گوشیه عمه دست مامانه...گفتم شاید حواسش نیست(لابد!!!!!!)زودی با دستم زدم به عمه گفتم :عمه عمه...

الوووووووووو.....حالا مامان هی ابرو میندازه بالا..بعدشم طاقت نیاوردن و خندیدن..مامان هم به خاله مریم گفت :بابا جان این گوشیه فاطمه ست نه من......یعنی اینکه ما نمیزاریم چیزی مخفی بمونه..بارها اینطوری مامان جانمان را خجالت زده کرده ایم......این یک نمونه اش بود....

یه بازیه جالب هم بلدیم...اگه جایی باشیم که همه گوشی داشته باشن...مخصوصا خونه ی مادربزرگ پدری...همه ی گوشیها رو میچینن زمین تا از من تست هوش بگیرن...منم وظیفه دارم دونه دونه شونو برسونم دست صاحبشون...تا به حال خطا نداشتم....حدود ۷ تا گوشی رو هم امتحان کردم...

همه بچه ها بازی میکنن منم بازی میکنم....

بچه های عصر دیجیتالیم دیگه....

page001_0

مامان جانمان روز شنبه به همراه شوهر عمه و عمه آزادا(آزاده) و خاله طیه و دائی مجید رفتن ارکست سمفونیک و منو نبردن...منم تا تونستم شیطنت کردم و مامان جونو اذیت کردم...مامان خانم میگه خیلی برنامشون خوب بود...تا ۱۳ اسفند اجرا دارن در تالار وحدت.....از دست ندهید......

یک شنبه هم قرار بود با خاله طیه و باباجون برن نقد وبلاگها (وبلاگ عمو سعید)که باباجون نتونست بیاد و چون مسیرش دور بود خودشون نرفتن...به جاش شام مهمون خونه ی ابوالفضل اینا بودیم که کلی به من خوش گذشت...انقدر ابوالفضل و تحویل گرفتم که همه پشت سرم حرف میزدن...هر چی میوه بهم میدادن یه دونه هم برای ابوالفضل میبردم....هر جا میرفتم ...داد میزدم:ابوالپل.......بیاااااااااا...یه بارم ابوالفضل خواست زیپ بلوزمو بکشه بالا که زیپه پوستمو کند.......منم های های گریه سر دادم...

ابوالفضل هم کلی نگران بود و همش به مامانش میگفت :مامان دلم گرفته..میخوام برم اتاقم گریه کنم...به خاطر فاطمه زهرا نگرانم.....

مامانی هم کلی بخلش کرد و قربون صدقه اش رفت و منو به زور آورد تا ابوالفضل و ببوسم ...

بعدشم ابوالفضل به مامان گفت:طاهره خانم دستتون درد نکنه دلم باز شد ......(ابوالفضل ۸ سالشه)

خلاصه فکرای بد نکنید که من خیلی ناراحت میشما......

به سفارش خاله زهرا عکسهای توپی میگزاریم براتون........امیدواریم بپسندید....

page002_1

راستی شاید مامان فعلا دیگه پست نزاره تا موقع برگشتن از کیش.....Shark Islandدعا کنید چمدان ما گم نشه....Flower

اگه من حواس بزارم برای مامان.....

مامانی سعی میکنه همه ی وبلاگ ها رو بره..منتها ادرس بیشتر دوستامون تو لیست بلاگرد بود که الان نداریمشون...دعا کنین زودتر درست بشه تا از خجالت همه ی دوستان در بیایم.......

دوستتون داریم یه عالمه............

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 6 اسفند1386 ::: ساعت 2:36 ::: لینک ثابت
يك پست بي عكس

سلام و صد درود بي پايان بر شما عزيزان ....
ووووووي چه ادبي شد....
به نظر شما من چي كار كنم كه مامان جانمان دوباره حس و حال قبل و پيدا كنه براي به روز كردن اين خونه ي من؟؟؟؟؟؟؟؟
البته من خيلي خيلي خيلي مقصرم......آخه شديدا شيطون شدم و تو طول روز عجيب مامان جانمان را خسته مي كنم......
لباس كه به هيچ وجه نميپوشم......با صد تا كلك و فيلم...يعني كلا تو خونه لخت ميچرخم..عين خيالم هم نيست كه هوا سرده...
جيغ هام كمي كمتر شده ولي همچنان ادامه داره..مخصوصا وقتي دايي مجيد و ميبينم...
ديرزو دايي خونمون بود يه بازيه عجيب غريب اختراع كرده بودم ..با همديگه بازي ميكرديم...كلاه دايي رو ميزاشتم سرم با همديگه ميرفتيم اتاق مامان اينا بعدش بدو بدو ميومديم رو مبلا خودمونو ميزديم به خواب......انقدر خوب بود...كلي هيجان داشت........شما هم مثل مامان سر تكون ميديد.....خوب بازيه ديگه..مگه بده؟؟؟؟؟
ديگه اسم همه رو صدا ميكنم.....
خاله محدثه خواسته بود بگم اسمشو چه شكلي ميگم...ميگم:مَثثه..........
مامان يه صدا رو گوشيش داره كه مثلا هر وقت ميخواد منو بترسونه اونو ميزاره تا بلكه من يه خورده آرومتر بگيرم...منم از قضاي روزگار عاشق اون صدا شدم و تا مامان ميزاره از ذوقم ميگم :مامان بدار......و مامان بيچاره ما كلي حالش گرفته ميشه...

خاله مريم جونم و عمو محمد هم زحمت كشيدن و كلي ما رو خجالت دادن و برام يه عروسك خيلي ناز فرستادن...(بابي اسفنجي)دفعه ي ديگه مامان عكسشو ميزاره تا ببينيند.....دستتون درد نكنه خاله و عموي مهربونم.ايشاله براي عروسيتون جبران كنيم در حد دكترا
اين هفته مامان خانم شديدا با تلفن مشغول بود.....يه سره حرف ميزدا.اگه گفتين چرا؟؟؟؟؟
براي اين كه با خاله مژگان قرار گذاشته بودن يه سفر برن با همديگه..البته با من و آنديا...كه بالاخره بعد از كلي تلاش بي وقفه موفق گرديدند و ديروز مامان جانمان بليط به دست كلي ذوق كرد.....
هفته ي ديگه 4 شنبه من و مامان و خاله مژگان و آنديا با عمه آزاده ي من راهيه كيش هستيم.....
باباهامون هم نميبريم..خودشون يه فكري براي خودشون بكنن..البته بابا اشووول من شنبه داره ميره دبي دبي....
ما هم ديديم از قافله جا ميمونيم اگه نريم جايي ...تصميم گرفتيم بريم كييييييييييش....
اين مامانامون انقدر خوشحالن كه ميرن يه هوايي عوض ميكنن ..خبر ندارن من و آنديا ميخوايم كلي اذيتشون كنيم...
پس چي فكر كردين؟؟؟؟؟؟؟؟
همه گي يه ختم صلواتي بگيريم تا بلكه بلاگرد درست بشه........

از اونجايي كه مامان ما حول حولكي داره پست ميزاره از گذاشتن عكس معذوريم...چون امكان داره هر لحظه من بيدار بشم و وا مصيبتا........

خوش باشين هميشه دوستاي عزيزمون

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ چهارشنبه 1 اسفند1386 ::: ساعت 12:8 ::: لینک ثابت