میبینیم که همه عجییییییب مشغول هستن...بدا به حال ما کوچولوها که گیر کردیم این وسط...مامان خانم ما از روزی که از کیش برگشتیم یا در حال خرید هستن یا خونه تکونی..با هم دیگه میریم خونه ی بابا جون...بعدش تا من غافل میشم میبینم که مامان خانم غیبش زد....ای داد بیداد....آخر شب هم میومد خونه...انقدر بی حال و خسته بود که نمیشد بری طرفش......امروز خونه موندیم و منم کلی تو خونه تکونی کمکش کردم...همچین براش خونه رو تکوندم که کیف کرد...اتاقمو به سلیقه ی خودش چیده بود..منم خوشم نیومد همه رو تکون دادم..سلیقه ی خودم حرف نداره...
حرف زدنم خیلی بهتر شده و دیگه بتر متوجه میشن چی میگم..این دو سه شبی که خونه ی بابا جون اینا بودیم حسابی با دائی مجید و باباجون بازی میکردم...همه باباجونمو حاج آقا صدا میکنن..منم از اونا یاد گرفتم و بلند داد میزدم.::::حاد آدااااااااااااا........بعضی وقتها هم اسمشو صدا میکردم...امییی(امیر)کلی میخندیدن از دستم...دو روزه یه آقایی میاد خونه ی بابا جون اینا...میره بالای نردبان و کلی جوجو میکشه...من موندم:چرا من نباید جوجو بکشم رو دیوارا.........ولی این آقاهه میتونه؟؟؟؟؟؟روز اول انقدر شیطونی کردم و زیر دست و پای آقاهه بودم که روز دوم تا منو دید گفت:تو هنوز اینجاییی؟؟؟منم رفتم عروسکی که مامان برام خریده بود نشونش دادم و گفتم:عمو بیبین....
تقلید کردنم از دایی مجید روز به روز بیشتر میشه...هر کاری انجام میده و هر جا که میره منم هستم...
روز شنبه خاله آرزو مامان آرش وروجک ما رو دعوت کرده بودن به خانه بازیه بوستان.....اگه گفتین چه خبر بود؟؟؟؟؟؟تولدآرش وروجک بود......انقدر خوش گذشت بهمون...جای همه ی دوستامون خالی بود مخصوصا خاله مژگان و آندیا جونم...خاله آرزو دستتون درد نکنه..به ما خیلی خیلی خوش گذشت...
بعد از جشن هم من دیدم یه خانمه نشسته داره رو صورت یه دختره جوجو میکشه...رفتم سراغ مامان که منم از اونا میخوام...مامان هم منو برد و خانمه رو صورت منم جوجو کشید...باز هم موندم :چرا اگه خودم بخوام جوجو بکشم کار بدیه؟؟؟ولی لون خانمه کلی جوجو رو صورت همه میکشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که تو کارای شما بزرگا موندم در حد دکترا....
از اونجایی که بابا اشوول دیر اومد دنبالمون ما با خاله بیتا رفتیم داخل شهروند تا مامان خرید کنه...حالا بقیه شو تعریف نمیکنم که این مامان خانم و خاله بیتا چی کار کردن...کلی خودشون به کار خودشون خندیدن....
برای عید نوروز چه برنامه هایی ریختین؟؟؟؟؟؟بابای ما که میگه امسال از تهران بیرون نریم...میگه برمون یه برنامه ی تهران گردی گذاشته..فکر کنین!!!!!!!چه شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته به خاطر شیطنتهای من مامان خیلی با این نظر موافقه.....منم که برام فرقی نمیکنه کجا بریم...هر جا بریم کار خودمو انجام میدم...
تعطیلات خوبی داشته باشین ......سال خوبی هم داشته باشین..........پیشاپیش عیدتون هم مبارک.........



خیلی سرش شلوغ شده..خودشم نمیدونه چرا.....بابا اشوولو(رسول) راهیش کردیم..
همون شب اول تماس گرفت که چمدونش تو فرودگاه گم شده.مامان هم کلی ناراحت شد...
امروز خبر رسید که پیدا شده..مامان خوشحال شد..
.مامان و بابا گوشیهاشونو با هم عوض کردن این چند روز من همش به مامان میگم الو اشووول....؟؟؟مامان هم میگه کشتی منو...
قرار داشتیم من یه کاری کردم که مامان هنوز هم برای همه تعریف میکنه...از این قرار که مامان و عمه باطی(فاطی)گوشیهاشونو عوض کرده بودن ..چون کیفیت دوربین گوشیه عمه بیشتر بود.. تا بتونن راحتتر عکس بگیرن....همین که با خاله مریم و عمه ها نشستیم روی یه نیمکت...من دیدم که گوشیه عمه دست مامانه...گفتم شاید حواسش نیست(لابد!!!!!!)
زودی با دستم زدم به عمه گفتم :عمه عمه...
عدشم طاقت نیاوردن و خندیدن..مامان هم به خاله مریم گفت :بابا جان این گوشیه فاطمه ست نه من......یعنی اینکه ما نمیزاریم چیزی مخفی بمونه..بارها اینطوری مامان جانمان را خجالت زده کرده ایم......این یک نمونه اش بود....
اگه جایی باشیم که همه گوشی داشته باشن...مخصوصا خونه ی مادربزرگ پدری...همه ی گوشیها رو میچینن زمین تا از من تست هوش بگیرن...منم وظیفه دارم دونه دونه شونو برسونم دست صاحبشون...تا به حال خطا نداشتم....حدود ۷ تا گوشی رو هم امتحان کردم...
تا ابوالفضل 

دعا کنید چمدان ما گم نشه....
