تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
انزلی میرویم

سلام سلام...

ما از شمال برگشتیم...خیلی وقته برگشتیما...ولی همه چیز دست به دست هم میداد تا مامان خانم ما حسابی توجیه داشته باشه برای به روز نکردن وبلاگ من...

Page003

خوب اول از سیزده به درمون بگیم که به جای ۱۳ فروردین ۱۲ فروردین رفتیم بیرون..با کلی از اقوام قرار گذاشتیم و رفتیم پارک چیتگر..از صبح خیلی زود تا موقع غروب..خیلی خوش گذشت.. هوا خیلی خیلی خوب بود . کلی همبازی داشتم..روز سیزدهم هم تا حاضر شدم با مامان بریم پارک رگبار و بادی بلند شد که پشیمونمون کرد از بیرون رفتن..به جاش وسایل سفرمون رو جمع کردیم.

page001

 و صبح زود راهیه انزلی شدیم..ظهر هم رسیدیم.جاتون خیلی خیلی خالی بود...هوا بسیار عالی وخیلی خنک بود..دریا هم خیلی آروم بود...طبق معمول ۵ تا ماشین بودیم..خاله طیه و دائی مجید تو ماشین ما بودن..از اول راه تا آخرش شیطونی کردیم..نازنین زهرا هم همسفرمون بود...کلی با همدیگه خوش گذروندیم...صبح که بیدار میشدیم با نازنین زهرا تو محوطه میچرخیدیم تا آخر شب...که رو تاب خوابمون میبرد..اصلا داخل ویلاها نمیرفتیم..البته من چون خیلی شیکمو تشریف دارم برای صرف غذا میرفتم داخل ویلا..ولی نازنین زهرا و مامانش تو محوطه غذا میخوردن..بس که این خانم غریبی میکنه...تو سرمای زیاد انزلی و مخصوصا کنار ساحل که خیلی باد بود..من میرفتم آب بازی..همه حرص میخوردن...آخه خیلی میچسبید ...کلی موج بازی میکردیم..البته از نوع کودکانه...دنباله موجا میدویدم..

قسمت خیلی جالب سفرمون دیدار دوباره ی خاله مریم و عمو سیدم بود که این بار با بودن خاله مینا خواهر خاله مریم خیلی بیشتر خوشحالمون کردن...

قرار گذاشته بودیم بعد از اینکه بازیه استقلال و پیروزی تموم شد حرکت کنیم...تا خواستیم از درب شهرک بریم بیرون ماشین بابا طبق معمول خراب شد و خود به خود خاموش شد.....حالا مامان تو دلش کلی حرص میخورد ولی به روی خودش نمی آورد...مامان اسم ماشین جدیدمونو گذاشته عروس خانم...

Page002

خلاصه هر کاری کرد بابا اشول این عروس خانم روشن نشد..مامان هم زنگ زد به خاله مریم و با کلی خجالت گفت که دیر تر میریم...ما هم ماشین عموی مامان و برداشتیم و راهی شدیم..واای که این مامان وقتی خاله مریمو دید چه قدر ذوقیده بود...منو سپرد دست خاله طیه و خودش با اونا راهی شد...کلی میخندیدن...حالا نمیدونم به چی...؟؟؟بابا و عمو سید هم وسایل به دست(سبد و زیر انداز)با همدیگه میرفتن...کلی پیاده روی کردیم تا یه جای مناسب نشستیم که مامان خانم یادش افتاد فلاسک چای رو یادش رفته از تو ماشین بیاره...(ذوق زده شده بود دیگه)عمو و بابا رفتن چایی گرفتن ...کلی هم مامان و اذیت کردن به خاطر سبد خالی...البته شانس آوردیم یه خورده آجیل داخل سبد داشتیم...وگرنه هیچی دیگه..من شیرین کاری میکردم(البته خیلی کم)آخه همش هواسم پیش کادوهایی بود که خاله مریم و خاله مینا زحمت کشیدن و برام آوردن(پازل ۴ بعدیه شرک و یه کتاب داستان برچسبی)خاله مریم هر جا میرم به مامان میگم شِلِکو آوردی یا نه؟؟؟؟کلی عاشقشونم...دستت درد نکنه...ایشاله برای عروسیتون سنگ تموم بزاریم...چون بابا میخواست دنبال یه تعمیرکار بگرده نتونستیم زیاد بمونیم...برای همین بار و بندیلمونو جمع کردیم و راهی شدیم...عمو اینا از اونجایی که خیلی خیلی به ما لطف دارن ما رو برای عروسیشون دعوت کردن..ما هم قول دادیم که حتما بریم...چه شود عروسیه خاله و عمو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان اصلا دوست نداشت از خاله مریم جدا بشه ولی چاره ای نبود دیگه...

شبونه یه تعمیرکار پیدا کردیم و عروس خانم تعمیر شد...خاله مریم شب با مامان تماس گرفت و کلی مامان و خجالت داد...مامان خاله مریم زحمت کشیدن و برامون کلی غذای خوشمزه ی محلی درست کردن و برای نهار جمعه خاله مریم و عمو و بابای خاله مریم اون همه راه زحمت کشیدن و برامون آوردن...الحق که خوردن داشت این غذاهای خوشمزه...هممون کلی لذت بردیم..البته موقع خوردن همه همش میگفتن کلی خجالتمون دادن...هی میخوردن هی میگفتن کلی خجالتمون دادن...خلاصه که خاله مریم چه طوری باید این زحمتهاتونو جبران کنیم نمیدونم....از خدا میخوام خیلی زود با عمو برین زیر یه سقف تا ۲۷ نفری بریزیم خونتون.........وووووووووی چه دعایی بود این؟؟؟؟؟؟

            الهی که خوشبخت بشی خاله مریم جونم

سفر خیلی خیلی خوبی بود....با بودن پدر بزرگ و مادر بزرگ مامان خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت.مخصوصا که بابادون با ما خیلی بازی میکرد..عکسشو ببینین.منو بابادون و بابا اشول و نازنین زهرا سوار بر چرخ و فلک زمینی.من تا باباجونو میدیدم میرفتم جلو و دست میدادم و میگقتم بابادون سلام...اونا هم کلی برام ذوق میکردن...همه میگن من دخمل اجتماعی هستم..آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته اگه خوابم یه خورده اینور اونور بشه میشم ضد اجتماعی...مثل شمال رفتنمون که چون همیشه ساعت ۱۲ ظهر از خواب بیدار میشم و اونجا ساعت ۹ بیدار میشدم حسابی میشدم ضد اجتماعی ولی در هر حال قابل تحمل...

page004

موقع برگشت یه رستوران رفتیم برای نهار که توش پر بود از پرنده های مختلف و کلی حیوون خشک کرده...خیلی جای قشنگی بود..کلی لذت بردیم ..

کلی عکس و خبر دارم..ولی این سیستممون حسابی قاطی کرده..۳ شبه میخوایم به روز بشیم نمیشه..زود میایم پیشتون...چون مامان هفته ی دیگه یه عمل جراحی داره و احتمالا تا مدتی نمیتونه وبلاگمو به روز کنه...راستی برای مامانم دعا کنین....باچچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی خیلی دوستتون داریم...........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 26 فروردین1387 ::: ساعت 5:58 ::: لینک ثابت
نوروزتان مبارک

یه سلام بهاری از اعماق وجودمون به همه ی دوستای دوست داشتنیه خودمون........

page001_0

نوروزتون مبارک........میببینم که این عمو نوروز سراغ همه ی دوستامون رفته و دل همه رو با عیدیهای قشنگش شاد کرده..خدا رو شکر...

اگه میبینین که این مامان خانم ما انقدر دیر داره به روز میکنه به خاطر تنبلیه بیش ار حدش هست..یه وقت گردن من نندازینا...من به هیچ وجه اذیتش نمیکنم...

یادتونه گفته بودیم که قراره با بابا اشول یه تور تهران گردی راه بندازیم !!!!!!!!جاتون خالی عجب توری راه انداختیم....!!!!!!!!!!

page002_0

ماشین بابا اشول دو روز مونده به عید رفت تو تعمیرگاه تا روز ششم عید...آخ که چه قدر بابا ذوق میکرد...روز ششم به بعد هم راهیه سرکار شد..همگی بابامو تشویق کنین.........

از همین رو تمام عید دیدنی ها رو با ماشین باباجون میرفتیم...من و بابام و مامانم با باباجون و مامان جون و خاله طیه و دایی مجید...فکر کنین!!!!!!!

بیشتر بهمون خوش میگذشت...مامان میگفت یاد دورانی که ماشین نداشتیم و همه جا با  باباجون اینا میرفتن افتاده..البته قبل از به دنیا اومدن من...

page001_1

از شیطنتهام بگم که این چند روز تا تونستیم با نازنین زهرا آتیش سوزوندیم...۲ روز نازنین زهرا و مامانش مهمونمون بودن...انقدر بهمون خوش گذشت...کلی بازی کردیم..کلی پارک رفتیم و تفریح کردیم..از اونجایی که نازنین زهرا از وقتی به دنیا اومد جز گریه کردن کار دیگه ای بلد نبود ..عمه میترسید که تو سرزمین عجایب هم گریه کنه...تو اولین دستگاهی که نشستیم یه دفعه نازنین زهرا شروع کرد..منم خیلی خنده دار گوشامو گرفتم و یه جوری اخم کردم که یعنی عصبی شدم...خلاصه کم کم یخ خانم خانما باز شد ..طوری که دیگه باباش به زور پیاده اش میکرد..خیلی خوش گذشت...

page005_0

من خیلی علاقه دارم بچه ها رو ناز کنم...همش میرفتم سراغ نازنین زهرا بغلش میکردم و میگفتم:

نادی نادی(نازنین)ای دوووووووووون(ای جون)نازنین زهرا هم قاطی میکرد و داد میزد...فاطمه زلا ..بس تن(بس کن)          کلی دلمون میگرفت...

page006_0

کلی بازی یاد گرفتیم با همدیگه...بازیه در حاله....بازیه عروسک......بازیه غش کردم...انقدر دور خودمون میچرخیدیم...بعدش خودمونو مینداختیم زمین و با همدیگه میگفتیم:عَش تَدَم(غش کردم)

استعداد ها رو میبینین....!!!!!!

مامانا از دستمون خل شده بودن در حد دکترا....البته کلی هم ذوق میکردن...میگفتن مثل بچه گیهای خودشون که با همدیگه بزرگ شدن ...من موندم اینا ۲ سالگیشونو از کجا یادشونه؟؟؟؟؟

ازا ونجایی که بابا اَشوول میخواست که من و مامان زیاد هم ناراحت نشیم منو یه بار برد خانه ی بازی...که خرش با جیغ و داد و گریه ی بلندی اومدیم بیرون..همه فکر میکردن منو دزدیدن....

باغ وحش هم رفتیم که اونجا من واقعا کِیف کردم...انقدر اونجا دودو(جوجو)بود...آخه از نظر من همه ی حیوونا جوجو هستن...

page004_0

جلوی قفس شیرا که رسیدیم من دیدم همه ی بچه ها دارن گریه میکنن..آخه نعره هایی میکشیدن این شیرا که آدم بزرگها هم ترسیده بودن..مامان گفت الانه که فاطمه زهرا هم بترسه...منم خواستم نشون بدم که من ترسو نیستم با خنده ی بلند داد زدم جوجو بیاااااا.........بیاااااا جوجو........پاشووووو....همه داشتن نگام میکردن..منم یه بادی به غبغب انداختم و گفتم :اشوول جوجو بخور....شانس آوردیم جوجو ما رو نخوردا.....

این روزا مامان به اندازه ی یه سالی که مهمونداری نکرده بود ..مهمون داشت..منم تا تونستم از خجالت مهمونا در اومدم...کفریشون میکردم در حد پزشکی....شیطنتها ی ما روز به روز بیشتر میشود...

page003_0

مامانمان همینطور هاج و واج میماند که با ما چه کند!!!!!!!!مخصوصا با یه حرکتم که واقعا اعصابشو خورد کرده...ناخن میخورم خیلی زیاد..به پیشنها دکتر یه لاک تلخی خریدن که من ترک ناخن خوردن کنم...یه بار مامان یه کوچولو ازش چشید تا دو روز دهنش بد مزه بود...ولی من صبح تا ظهر میخورم لاک رو...خودتون حدس یزنید قیافه ی مامان چه شکلی میشه..تازه یه کار دیگه هم میکنم که حسابی کفری میشه..بعضی ها خودشون میدونن........

خوب بقیه داستانمان برای بعد...۱۳به در و غیره...

ما صبح راهیه شمال کشور هستیم...(انزلی)شهر خاله مریم جونم و عمو سید..قراره بازم همدیگه رو ببینیم........

با یه سفرنامه ی دیگه میام پیشتون.....

همه تونو دوست داریم خیلی زیاد.......

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ چهارشنبه 14 فروردین1387 ::: ساعت 2:15 ::: لینک ثابت