سلام سلام...
ما از شمال برگشتیم...خیلی وقته برگشتیما...ولی همه چیز دست به دست هم میداد تا مامان خانم ما حسابی توجیه داشته باشه برای به روز نکردن وبلاگ من...![]()
خوب اول از سیزده به درمون بگیم که به جای ۱۳ فروردین ۱۲ فروردین رفتیم بیرون..با کلی از اقوام قرار گذاشتیم و رفتیم پارک چیتگر..از صبح خیلی زود تا موقع غروب..خیلی خوش گذشت.. هوا خیلی خیلی خوب بود . کلی همبازی داشتم..روز سیزدهم هم تا حاضر شدم با مامان بریم پارک رگبار و بادی بلند شد که پشیمونمون کرد از بیرون رفتن..به جاش وسایل سفرمون رو جمع کردیم.
و صبح زود راهیه انزلی شدیم..ظهر هم رسیدیم.جاتون خیلی خیلی خالی بود...هوا بسیار عالی وخیلی خنک بود..دریا هم خیلی آروم بود...طبق معمول ۵ تا ماشین بودیم..خاله طیه و دائی مجید تو ماشین ما بودن..از اول راه تا آخرش شیطونی کردیم..نازنین زهرا هم همسفرمون بود...کلی با همدیگه خوش گذروندیم...صبح که بیدار میشدیم با نازنین زهرا تو محوطه میچرخیدیم تا آخر شب...که رو تاب خوابمون میبرد..اصلا داخل ویلاها نمیرفتیم..البته من چون خیلی شیکمو تشریف دارم برای صرف غذا میرفتم داخل ویلا..ولی نازنین زهرا و مامانش تو محوطه غذا میخوردن..بس که این خانم غریبی میکنه...تو سرمای زیاد انزلی و مخصوصا کنار ساحل که خیلی باد بود..من میرفتم آب بازی..همه حرص میخوردن...آخه خیلی میچسبید ...کلی موج بازی میکردیم..البته از نوع کودکانه...دنباله موجا میدویدم..![]()
قسمت خیلی جالب سفرمون دیدار دوباره ی خاله مریم و عمو سیدم بود که این بار با بودن خاله مینا خواهر خاله مریم خیلی بیشتر خوشحالمون کردن...
قرار گذاشته بودیم بعد از اینکه بازیه استقلال و پیروزی تموم شد حرکت کنیم...تا خواستیم از درب شهرک بریم بیرون ماشین بابا طبق معمول خراب شد و خود به خود خاموش شد.....حالا مامان تو دلش کلی حرص میخورد ولی به روی خودش نمی آورد...مامان اسم ماشین جدیدمونو گذاشته عروس خانم...![]()
خلاصه هر کاری کرد بابا اشول این عروس خانم روشن نشد..مامان هم زنگ زد به خاله مریم و با کلی خجالت گفت که دیر تر میریم...ما هم ماشین عموی مامان و برداشتیم و راهی شدیم..واای که این مامان وقتی خاله مریمو دید چه قدر ذوقیده بود...منو سپرد دست خاله طیه و خودش با اونا راهی شد...کلی میخندیدن...حالا نمیدونم به چی...؟؟؟بابا و عمو سید هم وسایل به دست(سبد و زیر انداز)با همدیگه میرفتن...کلی پیاده روی کردیم تا یه جای مناسب نشستیم که مامان خانم یادش افتاد فلاسک چای رو یادش رفته از تو ماشین بیاره...(ذوق زده شده بود دیگه)عمو و بابا رفتن چایی گرفتن ...کلی هم مامان و اذیت کردن به خاطر سبد خالی...البته شانس آوردیم یه خورده آجیل داخل سبد داشتیم...وگرنه هیچی دیگه..من شیرین کاری میکردم(البته خیلی کم)آخه همش هواسم پیش کادوهایی بود که خاله مریم و خاله مینا زحمت کشیدن و برام آوردن(پازل ۴ بعدیه شرک و یه کتاب داستان برچسبی)خاله مریم هر جا میرم به مامان میگم شِلِکو آوردی یا نه؟؟؟؟کلی عاشقشونم...دستت درد نکنه...ایشاله برای عروسیتون سنگ تموم بزاریم...چون بابا میخواست دنبال یه تعمیرکار بگرده نتونستیم زیاد بمونیم...برای همین بار و بندیلمونو جمع کردیم و راهی شدیم...عمو اینا از اونجایی که خیلی خیلی به ما لطف دارن ما رو برای عروسیشون دعوت کردن..ما هم قول دادیم که حتما بریم...چه شود عروسیه خاله و عمو؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
مامان اصلا دوست نداشت از خاله مریم جدا بشه ولی چاره ای نبود دیگه...![]()
![]()
![]()
شبونه یه تعمیرکار پیدا کردیم و عروس خانم تعمیر شد...خاله مریم شب با مامان تماس گرفت و کلی مامان و خجالت داد...مامان خاله مریم زحمت کشیدن و برامون کلی غذای خوشمزه ی محلی درست کردن و برای نهار جمعه خاله مریم و عمو و بابای خاله مریم اون همه راه زحمت کشیدن و برامون آوردن...الحق که خوردن داشت این غذاهای خوشمزه...هممون کلی لذت بردیم..البته موقع خوردن همه همش میگفتن کلی خجالتمون دادن...هی میخوردن هی میگفتن کلی خجالتمون دادن...خلاصه که خاله مریم چه طوری باید این زحمتهاتونو جبران کنیم نمیدونم....از خدا میخوام خیلی زود با عمو برین زیر یه سقف تا ۲۷ نفری بریزیم خونتون.........وووووووووی چه دعایی بود این؟؟؟؟؟؟![]()
الهی که خوشبخت بشی خاله مریم جونم![]()
سفر خیلی خیلی خوبی بود....با بودن پدر بزرگ و مادر بزرگ مامان خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت.مخصوصا که بابادون با ما خیلی بازی میکرد..عکسشو ببینین.منو بابادون و بابا اشول و نازنین زهرا سوار بر چرخ و فلک زمینی
.من تا باباجونو میدیدم میرفتم جلو و دست میدادم و میگقتم بابادون سلام...اونا هم کلی برام ذوق میکردن...همه میگن من دخمل اجتماعی هستم..آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته اگه خوابم یه خورده اینور اونور بشه میشم ضد اجتماعی...مثل شمال رفتنمون که چون همیشه ساعت ۱۲ ظهر از خواب بیدار میشم و اونجا ساعت ۹ بیدار میشدم حسابی میشدم ضد اجتماعی ولی در هر حال قابل تحمل...
موقع برگشت یه رستوران رفتیم برای نهار که توش پر بود از پرنده های مختلف و کلی حیوون خشک کرده...خیلی جای قشنگی بود..کلی لذت بردیم ..![]()
کلی عکس و خبر دارم..ولی این سیستممون حسابی قاطی کرده..۳ شبه میخوایم به روز بشیم نمیشه..زود میایم پیشتون...چون مامان هفته ی دیگه یه عمل جراحی داره و احتمالا تا مدتی نمیتونه وبلاگمو به روز کنه...راستی برای مامانم دعا کنین....باچچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی خیلی دوستتون داریم...........![]()

