تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
جو گیر میشم ژست میگیرم...

سلام سلام...

میبینیم که مادر جان ما داره زرنگ میشه...

الانم اومده نشسته مثلا به روز کنه این خونه منو...همش میگه چی بنویسم؟؟؟

خوب مامان خانم بنویس من چه قدر دختر خوبیم دیگه...

یه کارایی میکنم که مامان خیلی دلش به حالم میسوزه...

ما خونمو طبقه ی همکفه.پنجره ی پذیراییمون باز میشه تو راهروی ساختمون.که همه رد میشن...چون خیلی بزرگه بچه کوچولو ها میان اونجا بازی میکنن...دیگه حدس بزنید شدت سر وصدا رو...

خلاصه تا این دخترا میان منم زود میرم رو مبل و پنجره رو باز میکنم و داد میزنم........(بده ها........بده ها.........انقدر با التماس صداشون میکنم که مامان دلش میگیره...اونا هم میان جلو پنجره با من حرف میزنن...عینه این زندونی ها.تازه توریه پنجره مونم پاره شد .بس که با شدت با هم حرف میزنیم..

مامان نمیزاره من برم باهاشون..میگه منم مجبورم بیام پیشتون..آخه اونا بزرگتر از منن...خلاصه که هر روز بساطی داریم...گریه های من برای رفتن به بیرون و ناراحت شدن مامان.

Page002_1

بابا اشول هم به مامان پیشنهاد میده :خانم غصه خوردن نداره..هر روز دست این بچه رو بگیر ببر پارک جلو خونه...۲ ساعت بشین و بیا......

آخه بابا اشوول خوب من اگه عادت کنم دیگه هیچ رقمه درست نمیشما..تا کی میخواین منو ببرین پارک؟؟؟

به قول مامان نورا جونم......(خاله منصوره)شما مامان باباها به ما ظلم میکنین با این خونه های کوچولو...زمان خودتون حیاط داشتین به چه بزرگی .کلی صفا میکردین..حالا ما چی؟؟تا میام تکون بخوریم میخوریم به دیوار...

عجب پست عجیبیه...شکواییه کودکانه.....

حالا اگه احیانا ما بچه ها شکایتی داشتیم چی کار کنیم؟این یونیسف و از کجا گیر بیاریم؟

 

شب جمعه طبق معمول راهیه حرم حضرت عبدالعظیم شدیم.

ما با خاله طیه و دایی مجید و عمه آزاده و شوهر عمه.....

جای همه گی خالی..براتون دعا هم کردیم.برای همه ی همه.خیال همه راحت باشه

بعد از اونجا هم رفتیم پارک و تا دیر وقت پارک بودیم..نمیدونم چرا اونشب انقدر حس ژستیم زده بود بالا.

کلی ژست گرفتم .خاله طیه هم کلی عکس میگرفت.بدون اینکه بگه چی کار کنم.یه درختم اونجا بود که منو یاد این فیلم هندی ها انداخت.باهاش کلی عکس انداختم..

عساشم گذاشتیم براتون تا ببینین.

مامان میگفت عمرا اگه ببرمت آتلیه اینطوری ژست بگیری...

Page001_1

خوب مامان خانمی باید حسشو داشته باشم دیگه.الکی که نمیشه براتون ژست بگیرم.

 من یه خورده زیادی خسیس تشریف دارم...حواسم به همه ی وسایلم هست. نه تنها وسایل خودم..حواسم به وسایل همه هست..

یه روز که رفته بودیم خونه دوست مامان.عینک آفتابیمو گذاشتم تو اتاق نی نی شون..یه ۲ ساعتی نشستیم..موقع رفتن مامان تو یه اتاق دیگه داشت آماده میشد.منم رفتم سراغشو گفتم:مامان طالاله...عیییینتم...(عینکم)..یعنی من عینکم تو اتاق نینیه ..جا نذاریمش یه وقت..

هفته ی پیش که از خونه بابا بزرگ(پدری )برمیگشتیم..بابایی رفت تو اتاق تا شلوارشو عوض کنه..شلوار گرمکنشو گذاشت رو چوب لباسی..منم بلند داد زدم..اشوووووول اشوووول بلدار (یعنی بابا شلوارتو بردار..)

خلاصه نمونه های این چنینی بسیار داریم که همه بلافاصله میگن...اینو نگاه کن..چه قدر خسیسه...

Page002_2

این پیش ملوسو یکی از دوست جونای مامان برای تولدش خریده.

من خیلی دوستش دارم..یه سره بغلش میکنم و فشارش میدم تا میو میو کنه برام..

دوست جون مامان دستت درد نکنه..بازم از این پیشیا بیار برامون..

اینم از پست ما...

 

راستی ایام شهادت خانم فاطمه ی زهرا رو به همه دوستای عزیزمون تسلیت میگیم...

این شبا ما خیلی هیئت میریم...برای همتون دعا میکنیم...شما هم مارو فراموش نکنید...

 

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ::: ساعت 0:40 ::: لینک ثابت
تولد مامان طالاله.....

سلام..........

                یه سلام اردیبهشتی به همه ی متولدین ماه اردیبهشت...

Page001_0

تو این ماه ما خیلی خیلی سرمون شلوغه..کلی متولد اردیبهشت داریم...بابا جونم.مامانی که دیروزتولدش بود.خاله طیه....ابوالفضل...هستی جون...وکلی دیگه از اقواممون...

خلاصه که اردیبهشتی های عزیز تولدتون مبارک.....

مخصوصا مامان خانمی و خاله ی طیه..............................

....دوشتون دالم.....

 

یه گزارش کارکوچیک از این روزهایی که گذشت...

اول اینکه یه قرار وبلاگیه خیلی کوچیک داشتیم با حضور من و آندیا جونم و کیارش جونم.....

خیلی خیلی خوش گذشت..آندیا و خاله مزگان تقریبا دیر اومدن ..برای همین من و کیارش و دایی مجید با همدیگه بیشتر بازی کردیم...

Page002_0

البته من زیاد آبم با کیارش تو یه جوب نمیرفتا.....نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟

بعد از بازیهای فراوان رفتیم ایستگاه شکم..جاتون خالی بازم کلی سیب زمینی سرخ کرده خوردیم...سهم منو آندیا که تموم شد دیدیم ظرف کیارش هنوز سیب زمینی داره...ازا ونجایی که منم خیلی شیکموام حمله کردم به ظرف کیارش....

کیارش هم کلی گریه...هر چی مامان میگفت:فاطمه زهرا زشته ...نخور مامان جان ..گوش نکردم..دلم نمیومد...

خاله بیتا به کیارش میگفت:بزار بخورن...اونم خیلی با مزه با صدای گریه ی بلند میگفت..من که نمیگم نخورن........بخورن.........ولی با چنگال بخورن..با دست نخورن....اینجا بود که صدای خنده ی مامان اینا بلند شد....

خلاصه که کلی بهمون خوش گذشت...

یه چند روزیه حال خاله طیه خوب نیست ما رفته بودیم خونه ی مامان جون اینا...مثلا مامان مراقب خاله بود...به جاش بازم کلی من بازی میکردم و خوش میگذروندم..مخصوصا که از دیروز نازنین زهرا هم اومده...هر چی من میخوام محبت کنم به این دخمل این بازبا من قهر میکنه....شماها بگین من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Page002

شدیدا به بازی عمو زنجیر باف علاقه مند شدم...یه سره با خودم تکرار میکنم...البته به سبک خودما...

تاب تاب عباسی .....هم خیلی میخونم...راه میرم و میزنم زیر آواز....

تا یکی میگه فاطمه زهرا هنر نمایی کن و بخون برامون منم شروع میکنم به خوندن..

بادا دبد من تادا..........سبو بو سکمیب ننتبلنی........خلاصه که فقط خودم میدونم اینا یعنی چی؟؟؟

Page003

تا مامان میاد یکی از شیرین کاریهامو برای یکی تعریف کنه..خودمم شروع میکنم تعریف کردن....بازم به سبک خودم..یعنی خودم متوجه میشم و بس...

یه چند وقتیه خیلی عجیب علاقه مند شدم یه فیلمهای خانوادگی...(vhs) »»نزدیک ۱۲  تا فیلم تو کمد هست که من برچسب همه رو حفظ شدم..تا مامان میگه فاطمه زهرا فیلم مجید و بیار زود ۲ تا فیلمای دایی مجیدو میارم...فیلمای عروسیه مامان اینارو هم حفظم.فیلم کوچولیای خودمم حفظم..تا حالا اشتباهی فیلمی نیاوردم...

تشویییییییییییییییییق.....

فعلا زدیم تو خط فیلم ویدئویی..سیدی خبری نیست.

یه سیدیه کودکانه مامان برام خریده که گذاشتن تو ماشین..البته خیلی شدید پشیمونن..تا میشینیم تو ماشین من بلند داد میزنم.......اشووووووول شیدی بدار.....اشووووووووول شیدی..........هر کی میاد تو ماشینمون سرگیجه میگیره....یشنهاد میکنم اگه خواستین بیاین داخل ماشین ما یه خورده پنبه همراه خودتون بیارین...

Page004

یه روز خاله سوده دوست صمیمی خاله طیه که خبر نگار و عکاسه اومد خونمون...کلی از من عکسهای قشنگ قشنگ گرفت..خاله سوده دستت درد نکنه...

این عکسهای هنری من که خیلی ناناز شده کارای خاله سوده هستش........

خوب دیگه بسه؟؟؟؟؟؟

Page001

 

Page003_0

یه شب هم رفتیم تولد ابوالفضل ........کلی هم اونجا خوش گذروندم...اسم تبلد که میاد دنیارو به من میدن..از در که رفتم تو..اون همه بادکنک و دیدم کلی خوشحال شدم و یه سره میگفتم..مبالد...مبالد..(مبارک).......از بغل ابوالفضل کنار نمیرفتم...هر کاری کردن یه عکس تکی بگیرن نشد که نشد....تازه ژست هم میگرفتم ..سرمو میزاشتم رو شونه ی ابوالفضل..............

اینارو جایی تعریف نکنیدا......آفرین...

خوب جا داره از همه ی خاله هایی که به یاد مامانی بودن تولدشو چه تو وبلاگمون و  چه تو وبلاگشون تبریک گفتن تشکر کنیم....ایشاله که بتونیم جبران کنیم براشون.........

نمیدونیم چرا یه دفعه سیستممون قاطی کرد و نشد بقیه ی پستمونو با اسمایلی ها ادامه بدیم..به بزرگیه خودتون ببخشید.................

خدا یار و نگهدار همتون............

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ::: ساعت 2:55 ::: لینک ثابت
برمیگردیم....

سلاااااااااااااااااااااام...

حال و احوالتون چه طوره؟؟؟؟

با بی معرفتی های ما چه میکنین<؟؟؟؟؟

ما هم خوبیم...مامان مان هم خیلی خیلی خوبه..با دعاهای شما دوستای عزیزمون بهتر هم میشه..

Page003

حالا بگم از این روزهایی که پشت سر گزاشتیم...

این بستری شدن مامان خونه ی مامان جون اینا منو خیلی بد عادت کرد..آخه هر روز عصر با دایی مجید میرفتیم حیاط و من اونجا با کلی دخمل هم سن خودم بازی میکردم..چرخاشونو به زور میگرفتم سوار میدم..عمو زنجیر باف بازی میکردیم..دنبال هم میدویدیم...کلی خوراکی میخوردیم..آخرشم با کلی گریه میرفتم بالا...خیلی خوش میگذشت...حالا که برگشتیم خونمون تا عصر میشه میگم :مامان بییم اَیاث(حیاط)

کلی هم مهمون نوازی میکردیم...یه روز که مامان جون (پدری)اومدن عیادت مامان .منو با خودشون بردن خونه ی عمه آزاده..مامان که از پنجره داشت نگاه میکرد..کلی دلش سوخته بود..اشکش در اومده بود..میگفت یاد بچه هایی افتاده که پدر و مادرشون از همدیگه جدا شدن..وقتی که میان بچه رو از پیش مادرش ببرن

خلاصه این روزا برای من بدک نشد..بدیش این بود که اصلا نمیتونستم برم بغل مامان..کلی گریه کردم روز اول..

خوب از قبل از بستری شدن مامان بگم که همش مهمونی بودیم...خونه ی یه سری از فامیلا که عید نرفته بودیم رفتیم...تقریبا هر شب مهمون بودیم...یه شب هم تولد محمد امین بود(پسر پسردایی باباجون)نسبتو داشتین....؟؟؟ولی خیلی به هم نزدیکیم...

انقدر ذوغ کرده بودم برای تولد....تو فیلم محمد امین به جای خودشو کیکش فقط منم...کلی سوت میزدم...همش میخوندم تبلد تبلد..تبلد تبلد...خلاصه مجلس گرم کن شده بودم در حد دکترا...جای همه گی خالی..همه انقدر خندیده بودن که آخر شب با دل درد رفتن..

Page002

یه ایلیا کوچولوی هم سن منم اونجا بود که خیلی اون شب بد اخلاق شده بود..یه بار بلند داد زد..همه بدن..مامان بده..بابا بده..فقط ایلیا خوبه....نمیزاشت منم نزدیکش بشم...میگفت برو پیش مامانت..منم دلم میشکست  دیگه...

حرف زدنم خیلی خیلی بهتر شده..دیگه بیشتر کلماتو میگم...از اونجایی که بابا رو اشول(رسول)صدا میکنم...تصمیم گرفتم مامانو هم طالاله(طاهره)صدا کنم...تبعیض قائل نمیشم اصلاَ...

هر کسی رو که میخوام صدا کنم یه جان هم آخرش اضافه میکنم...مخصوصا اگه کارم پیشش گیر باشه...کلاسو دارین...؟؟؟

دیروز مامان و خاله طیه خونه ی یکی از دوستای خیلی قدیمیشون دعوت بودن...دوستای مامان هم نی نی داشتن..

اسم یکیشون تارا بود .اسم یکیشون هم پارسا..منم یه سره صداشون میکردم(تالا)...ای دوووووووونم(ای جونم)پاشا(ای دووووووونم)

کماکان همه به خاطر محبت کردن خیلی زیاد من به نی نی کوچولوها تعجب میکنن..مثل آدم بزرگا دستشونو میبوسم..موهاشونو ناز میکنم..یه سره میگم نادی نادی...

امکان نداره به هیچ وجه خشونتی به خرج بدم یا کاری کنم که صداشون در بیاد. این یعنی من مهربونم آیا؟البته نازنین کوچولو به خاطر محبتهای بسیار من گریه اش در میاد..بس که دستشو میبوسم کفری میشه...جیغ میکشه...

Page001

شیطنتهای من روز به روز بیشتر میشه ...یه خورده بیشتر از بیشتر...البته خیلی زود تا یه کار اشتباه میکنم دستمو میزارم رو صورتمو و میگم وااااااااای...یه خورده هم نچ نچ میکنم ...یعنی خودم میدونم کارم اشتباه بوده...باعث میشم همه خندشون میگیره...یه بار مامانمان دید از پسم بر نمیاد گفت فاطمه زهرا قاشق داغ میکنم میزارم رو دستتا...منم که فکر کردم یه بازی...از اون به بعد تا یه کار بد میکنم میگم مامان داشُد(قاشق) بیار...

به قول مامان بچه های این دوره زمونه از هیچی نمیترسن...من که کلی با اون آقاهه که مامان همیشه صداش میکنه رفیق شدم...خودم یه سره صداش میکنم...

راستی خاله زهرا جون داریم یه سیدی از شیطنتهای من برات آماده میکنیم تا بفرستیم براتون.....

به همه هم میگم دوشت دالم(دوستت دارم)...الانم به همه ی شما میگم که (دوشتون دالم)

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ جمعه 13 اردیبهشت1387 ::: ساعت 3:39 ::: لینک ثابت
خبر میدهیم

سلام به همه ی دوستای عزیز وگرامیه خیلی خیلی مهربونمون...

ببخشید که بی خبر گذاشتیمتون..

شکر خدا عمل مامان به خیر گذشت و الان ما خونه ی مامان جون اینا هستیم...و مثلا مامان در حال استراحته...

اگه من بزارم..چون همش از مامان میخوام منو بخل کنه و مامان هم ناراحته به خاطر اینکه نمیتونه منو بخل کنه...

همش میگم مامان اوف شدی؟؟؟

خلاصه که زود زود میام پیشتون...

اولین شبی که بریم خونمون میام سراغ همتون........

خیلی خیلی دوستتون داریم...

ممنون از همه ی اونایی که به فکرمون بودن...

فعلا خدا نگهدار

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ جمعه 6 اردیبهشت1387 ::: ساعت 3:11 ::: لینک ثابت