سلااااااام...... ![]()
میبینم که همه دارن میگن:چه سلامی چه علیکی؟؟؟خواهشا هیچی به من نگین..هر چی شکایت دارین به مامان خانم بگین...من بی تقصیرم شدید.....
ما شرمنده ی همه ی دوستای خوبمونم هستیم..منتها چه کنیم که این مامان ما روز به روز تنبل تر از دیروز میشه..البته من میدونم یه مشکلی داره منتها به رو نمیاره
چه خبرا؟؟؟مامان وقت نکرده به دوستامون سر بزنه...(داخل پرانتز تنبلی کرده)حدود ۲۰ روزی میشه که این طرفا نیومده
حالام که اومدیم کلی خبرهای جالب داریم..منتها یادش رفته چی بنویسه و از کجا بنویسه
چه کنیم دیگه؟؟؟
یکی از اون خبرهای جالب انگیز این بود که وبلاگ من یک ساله شد...یکی از اتفاقهای خوب زندگیه ما درست کردن این وبلاگ بود که باعث شد ما یه عالمه دوست خوب و مهربون پیدا کنیم...دوستایی که تو دنیای حقیقی شاید نمیتونستیم پیدا کنیم...مامان خیلی دوست داره اسم تک تک دوستامونو اینجا بنویسه و از تک تکشون به خاطر محبتهاشون که تو این یک سال به ما داشتن تشکر کنه...ولی چه کنیم که خیلی خیلی زیادن....اینو بدونین همتون خیلی برامون عزیز و ارزشمند هستین...همیشه بهترینها رو براتون آرزو میکنیم...
خوب این مدت خیلی خبرا بود...به ترتیب بگم؟؟؟؟
اولش تولد خاله زهرا جونم بود که نتونستیم بیایم و اینجا براش جشن بگیریم........خاله زهرا خودت میدونی چه قدر دوستت دارم و برام عزیزی............![]()
![]()
![]()
.شرمنده ایم در حد دکترا![]()
![]()
![]()
تو این چند وقتی که مونده بود تا ماه رمضان مامان سعی میکرد منو تند تند ببره پارک و مهمونی...منم خیلی خیلی خوش به حالم میشد...منتها یه ۲۰ روزی دوربین عکاسیمون رفته بود مسافرت..مامان خانم نمیتونست عکسهای قشنگ قشنگ بندازه ازم...
کلی تو مراسمهای نیمه شعبان شرکت کردیم..تو سامانه نشاط هایی که تو پارک محله مون بود شرکت میکردیم..مخصوصا یه شبش خیلی خیلی مراسم خوبی داشتن...کلی تدارک دیده بودن...مجریه برنامشون محمود شهریاری بود ...آخر برنامه هم یکی از این خواننده های صدا و سیما رو آورده بودن که اون ترانه ی معروف دریا اولین عشق مرا بردی )خوند...از اون موقع به بعد من یه سره به مامان میگم :مامان دیا عشقمو بزار....
یک شب هم با پسر داییه مامان و خانمش رفتیم پارک ملت تا آ ب نماهای جدید و ببینیم...اونجا زیاد استقبال نکردم...ولی تا روزی ۱۰ بار فیلمشو نبینم ول کن نیستم...هر جا میریم برای همه تعریف میکنم که دریا رفت بالا...آتیش گرفت...امکان نداره برای کسی تعریف نکنم...خیلی خیلی جالب بودن این آب نماها..توصیه میکنیم اگه نرفتین حتما برین...وسط هفته بهتره...
یک برنامه ی جالب دیگه که این مدت داشتیم جشن تولد یکی از دوستای خوبمون بود....که رفتیم
....آندیای عزیزم......
دوست قشنگ و مهربونم که صبح تا شب تو خونه دارم باهاش بازی میکنم و حرف میزنم...۳ روز قبل از رفتن به جشن تولد آندیا به همه میگفتم که تولد آندیاست..شب هم که میخواستم بخوابم کادوی تولدشو میزاشتم بغلم میخوابیدم و کلی باهاش حرف میزدم..
جشن تولد آندیا تو پارک بهشت مادران بود که خاله مژگان سنگ تموم گذاشت برامون...کلی از مامان های وبلاگی و دوست جونام اومده بودن..خیلی خیلی خوش گذشت...کلی شیطونی کردیم...من و آندیا همش کنار هم بودیم...از اونجایی که دوربین همراهمون نبود نتونستیم عکس بگیریم...احتمال خیلی زیاد اکثرا گزارش جشن و دیدن و خوندن...شرمنده خاله مژگان..دیگه تکرار نمیشه
خلاصه .....این مدت پارک جمشیدیه رفتیم ..پارک گقتگو رفتیم...تا دلتون بخواد مهمونی رفتیم...منم گوش شیطون کر اخلاقم خیلی خیلی خوب شده...دیگه مشکل لباس پوشیدن ندارم...ساعت خوابم تقریبا کنترل شده ...کمتر گریه میکنم...فقط یه مدت که ماشینمونو فروخته بودیم و مجبور بودیم با دایی مجید اینا بریم هر جا میخواستیم بریم..موقع برگشتن که ما پیاده میشدیم..بساطی داشتیم دیدنی...با هزار کلک منو راهیه خونه میکردن..که بیشتر شبا دایی مجید فداکاری میکرد و میومد خونمون...
خدا رو شکر ماشین خریدیم و کمی مشکلات بر طرف شد...هر کی میپرسه اسم ماشینتون چیه؟من میگم اسبه....حدس بزنین دیگه![]()
در پی این رفت و آمدها من شدیدا به میدان آزادی علاقه مند شدم...چون خونه ی ما تهرانسره بیشتر مواقع از میدان آزادی رد میشیم.......از دور که برج آزادی و میبینم از خود بی خود میشم...آزادی سلااااااااام.........آزادی سلااااااااااااام..خوبی آزادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انقدر میگم تا دیگه دیده نشه...آخرشم میگم شب به خیر آزادی
یه مدت که هر شب گریه میکردم بریم آزادی...فکر کنم هیچ کس مثل من انقدر به آزادی علاقه نداشته باشه......مامان میخواد یه بار ببره یه عکس بندازه از من و آزادی...یادگاری![]()
جدیدا همه میگن فاطمه زهرا خیلی سیاست داره...منو سیاست؟؟؟
از اونجایی که من خیلی مزاحم مامان بزرگ جونم میشم واسه اینکه یه وقت خسته نشه از دستم براش شعر گفتم........تا میبینمش یه سره براش میخونم:مامان جونم قشنده...مامان جونم قشنده....(قشنگه)
اگه چیزی از کسی بخوام اولش میگم ببخشید ....بعد ادامه میدم...
همه رو با جون صدا میکنم...
شعر تاب تاب عباسی..خدا منو نندازی ..اگه میخوای بندازی بغل مامان بندازی و برای همه میخونم..
دیشب بابا جون داشت شام میخورد..منم کنارش نشسته بودم..به من تعارف نکرد..منم شروع کردم تاب تاب خوندن...(بغل مامان جون بندازی...بغل طیه بندازی...بغل مجید بندازی...)هر چی گفتن بغل بابا جون چی؟من هیچی نگفتم...یه خورده گذشت باباجون بهم سالاد داد..منم یه هو گفتم ببله باباجون بندازی![]()
چند روز پیش مامان تو اتاق خواب بود..مامان جون پرسید :فاطمه زهرا مامان طاهره کجاست؟منم گفتم:داره اش ام اش میزنه![]()
خونمون ۲ تا اتاق خواب داره که خودم سند زدم...
یکیش اتاق با زلاست(فاطمه زهرا)یکیشم اتاق اشوله(رسول)هر کی میاد خونمون میگم نلو اتاق با زلا....نلو اتاق اشول...اتاق مامان هم احتمال خیلی زیاد آشپز خونه ست دیگه...![]()
از این دسته کارها زیاد انجام میدم...حرف زدنم خیلی بهتر شده...
همچنان به ژست گرفتنهایم ادامه میدهم....
بی زحمت تو این ماه عزیز دعا کنین مامان ما برگرده به حس و حال سابقش......
این یک سال خیلی سریع گذشت...............................


