تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
روز جهانی کودک مبارک

 

ipmrr9

 سلام به روی ماه همه ی دوستای خوبمون.......

امروز کلی به من خوش گذشت..هر چی باشه روزمون بود دیگه...

koodak

از وقتی بیدار شدم مامان بهم تبریک گفت...بعدشم بابام برام اس ام اس فرستاد...عمه هام اس ام اس فرستادن...فکر نکنین من متوجه نمیشما..یه سره میگفتم:لوزه تودت مبالت.

ro0ze ko0dak

گل من و لباسهای جدیدم

غروب هم که بابام اومد برام یه شاخه گل قشنگ آورد..بعدشم با مامان و خاله طیه و بابا رفتیم شهر آرا تا کادوی روز کودکمو بگیریم..از اونجایی که من همیشه کلی ذوق لباس میکنم همیشه کادوهام لباسه..

بعد از خرید لباس هم بابا شام ما رو برد بیرون...اون شاخه گل همه جا همرام بود...

امیدوارم همه ی کودکان جهان..مخصوصا بچه های آفریقا و فلسطین و بقیه ی نقاط محروم به اون چه که میخوان برسن و همیشه لبخند روی لبهاشون باشه..دوستای خوبم روزتون مبارک.........

از اونجایی که برای دوستای کوچولوم یه مسابقه ترتیب دادن به اسم خواب اسمانی و از اونجایی که ما همیشه عقب هستیم ..و دیر متوجه شدیم..مامانی تصمیم گرفت برای دل خودش عکسهای خواب منو اینجا بزاره...وای که چه قدر کیف داد وقتی با مامان ارشیو عکسهامو میدیدم .از وقتی به دنیا اومدم تا الان...من که کلی ذوق میکردم و همش بلند بلند میگفتم:وواااای مامی من توچولو بودم...واایییی مامان..بیشتر از مامان خودم ذوق میکردم..خلاصه این عکسها گزیده ای از خوابهای منه...خیلی زیاد بودن..اینا منتخبن...قلب

lala2

lala4

lala3

lala1

کمی از خودم بگم که همچنان در حال آتش سوزاندنم...سوژه ی این هفته ی من احسان خواجه امیری بود...

khodammm

از وقتی مامان سیدی کنسرت احسان خواجه امیری و گرفته دیگه منم یه سره میگم عمو احسان ..عمو احسان...عموی جدیدمه دیگه...همه اهنگاشم باهاش میخونم..کلی هم میرم تو حس..از فکرم بیرون نمیره...تو خیابون هم هر جا میریم عکسهاش هست..طوری که یه دفعه رفتم تو یکی از این مغازه ها کلی گریه که من عمو احسان میخوام..بنده خدا فروشنده فکر کرد جدی جدی عموی منه...نزدیک بود امضا بگیره....مامان که توضیح داد گفت خانم تو رو خدا ۲ روز دیگه بیاین من یه پوسترشو بدم به این کوچولو..عشق عمو احسان چه ها نمیکنه هااااا....

شب عید فطر که داشتیم برای آخرین بار میرفتیم هیئت حاج سعید برای وداع با ماه رمضان دیدیم همه ی شهر آتیش بازیه..میدان آزادی هم کلی قشنگ شده بود و کلی آتیش بازی بود..از اونجایی که منم کشته مرده ی میدان ازادی هستم وهمه میدونن ...بابا جون (بابای مامان)ماشینو نگه داشت و منم کلی کیف کردم..و بالاخره کنار برج ازادی عکس گرفتم...Photographer

man&baba jo0o0nam

من و باباجونم(بابای مامان)

با اون که خوب نمبتونم صحبت کنم ولی از الان میدونم چی کار کنم که حرفام خریدار داشته باشه..عزیزم گفتن و جان گفتن و ای جان جان خوندنم باعث میشه که به هر چی که میخوام برسم..یه خورده هم التماس تو حرف زدنهام هست که به قول عمه ی مامان طالاله اصلا نمیشه به فاطمه زهرا نه گفت..

جدیداً یاد گرفتم اخم میکنم در حد دکترا...کلی هم قیافم خنده دار میشه...یه مدت هم زبون درازی میکردم..که خاله طیه خواست درستم کنه تا زبون درازی میکردم میگفت :نه..چشمک بزن..حالا یه دونه زبون درازی میکنم بلافاصله چشمک میزنم...

جمعه ای که گذشت تو خونمون یه مراسم داشتیم که همه بچه ها پیش مامانشون بودن من کل مراسم تو راه پله ها بودم...تا یه مهمون جدید میومد زودتر از اون میومدم داخل و بلند میگفتم کی اومد...نظمی از مجلس میریختم به هم دیدنی...معرفی میکردم دیگه....

nini bo0odam

تازگی ها عجیب از داداش سیا میترسم...نمیدونم چرا؟؟؟کلی با هم رفیق بودیما...به خاطر سیدیه جدیدشه..مامانم ترسید ازش چه برسه به من..دیگه به عروسکشم دست نمیزنم..به مامان میگم ماله شماست....

اول هر آهنگی و که میشنوم زود تشخیص میدم چیه و باهاش میخونم..کار کردن با گوشیه دایی مجید و یاد گرفتم.از اونجایی که دایی مجید اهنگ محبوب من یعنی (چشمهای خیس محسن یگانه )تو گوشیش داره..خودم میرم برمیدارم و رو اهنگ کلیک میکنم و باهاش بلند بلند میخونم...

man&nazanin zahra

من و نازنین زهرا...شکار لحظه ها..

روزی ۱۰ بار هم نماز میخونم...وسط بازی شروع میکنم به نماز خوندن..

یه عموی خیالی هم دارم که صبح تا شب باهاش بازی میکنم...بیشترم باهاش دعوام میشه میرم کلی شکایت پیش مامان...مامانم قیافش اینطوری میشه...

همچنان سر اینکه بابا اشول تو اتاقم نره دعوا داریم....بنده خدا تا پاشو میزاره تو اتاقم جیغم میره هوا که ماماااااااان باز لفت اتاقم......بدوووو نله......(باز رفت اتاقم بگو نره...)

دیگه اینکه یادمون نمیاد .......

کلی خاله طیه به مامان گفت چی بنویسه ها..ولی مامانمون پیر شده..حافظه اش یاری نمیده....

بازم روزم مبارک............

پینوشت:

ازتون درخواست میشه به این وبلاگ برین و به بهترین خواب آسمانی رای بدین .پشیمون نمیشین.کلی هم لذت میبرین از دیدن این همه فرشته ی کوچولو..تا جمعه فرصت دارین

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 18 مهر1387 ::: ساعت 4:41 ::: لینک ثابت
پست رمضانی

سلام...حالتون خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خاله ها و دایی ها و دوست کوچولوهای عزیزم به خاطر این همه لطفی که به ما دارین خیلی خیلی ممنونیم.....

dokhmal chadori

من و چادری که مامان جون برام دوخته

 

نماز و روزه هاتون قبول باشه...
2 روز بیشتر نمونده...اطرافیان ما که همه دلشون گرفته به خاطر اینکه این ماه داره تموم میشه..شما چه طور؟؟؟
تو کل ماه رمضان من به همراه مامان خانمی تا سحر بیدار میموندم...کلی بهمون خوش میگذشت...
خیلی از شبها هم مهمون بودیم.
شب ولادت امام حسن(ع)من و مامان دو تایی رفتیم خونه ی یکی از اقوام...همونایی که با هم رفته بودیم اصفهان..اونجا عمه شبنم که من عمه شمنم صداش میکنم بهم میگفت:امشب تولد امام حسنه..حالا تو بگو؟؟؟؟منم میگفتم تولد آندیاست...
10 بار باهام تمرین کرد.عینه ده بار هم من گفتم تولد آندیاست.
شب که رفتیم هیئت حاج سعید حدادیان من دیدم که عمه شمنم داره گریه میکنه.رفتم چادرشو کشیدم کنار و برای اینکه خوشحال بشه گفتم :عمه تولد امام حسنه؟؟؟؟؟عمه هم کلی ذوق کرد و کلی فشارمان داد...منم مثل بقیه دستامو آوردم بالا و برای همه دعا کردم....

fatemehzahra&nazaninzahra

من و نازنین زهرا و احساساتمان

شبهای احیا هم پیش مامان جون میموندم و مامان و بابا و خاله طیه با همدیگه میرفتن هیئت حاج سعید حدادیان...ساعت 3 صبح که بر میگشتن من هنوز بیدار بودم .و کلی ذوق میکردم و کلی هم جیغ و داد راه مینداختم..

fatemehzahra&seydali

من و سید علی پسر خاله ی مامان

باباجون من از وقتی خیلی کوچیک بوده ماه رمضونا موقع سحر میرفته تو کوچه و اذان میداده.قبل از انقلاب هم به خاطر این کارش یه بار دستگیر شده..حالا هنوز هم ادامه میده.منم شبهایی که میخوابیدیم خونه مامان جون اینا موقع اذان دنبال باباجون میرفتم حیاط و وقتی میومدم بالا برای همه تعریف میکردم که بابا جون چه طوری اذان میده.بلند بلند الله اکبر میخوندم...
راستی باباجووووووووووووووون تو پست قبلی متوجه شدیم که شما برامون نظر دادیاااا..آخ غش کردم.......
آخه همیشه وقتی باباجون و میبوسم باباجونم بلند میگه(آخ غش کردمممممم)

khandan

یه شب هم من با  باباجون و مامان جون و خاله طیه و دایی مجید رفتیم نمایشگاه قرآن.از قول خاله طیه اینکه من نمایشگاه و گذاشتم رو سرم.سرم و مینداختم پایین و میرفتم تو غرفه ها...همش دنبال بازی بود دیگه.من بدو خاله بدو من بدو مجید بدو...کلی اذیتشون کردم..مامان خانم هم افتخار ندادن بیان...البته یه مسئله ای پیش اومد که نیومد دیگه...باباجون دو تا نرم افزار کودکانه برام گرفت(آریانا و غنچه ها)خیلی برنامه های جالبی داره.خاله ها برای دوستام بگیرین .کلی بازیها و شعرها و قصه های جالب داره که حسابی سرگرمشون میکنه.منو که عجیب سرگرم کرده.باعث میشه خودمون کار کردن با کامپیوتر و یاد بگیریم.

namayeshgahe qoran

تو محله مون یه نمایشگاه کوچیک دفاع مقدس هم زده بودن.که من 2 بار رفتم.یه بار با خاله طیه و مامان.یه بار هم با عمه آزاده و شوهر عمه ی گرام.تو غرفه ی کودکانشون کلی نقاشی کشیدم و جایزه هم گرفتم.حالا تا از اونجا رد میشیم من میگم بریم نقاشی بکشیم.انگار قراره اونا برای همیشه بمونن اونجا.

namayeshgah

خلاصه که طبق معمول سرمون حسابی گرم بود.
این مدت عجیب از بازی قایم موشک خوشم اومده.یه سره در حال ساک ساک گفتنم.عصر ها با دایی مجید میرم حیاط و با دوستاش کلی بازی میکنیم.منم میرم پیش دوستای دایی قایم میشم هر چی صدام میکنن جواب نمیدم.ولی تا میگن فاطمه زهرا بخند بلند بلند میخندم و باعث میشم چند نفر لو برن.کلی هم کفری میشن.همه دوستاش هم اروم میگن فاطمه زهرا جان مادرت پیش ما نیا...

fz&abalfazl&yalda

من وابوالفضل و یلدا

شیطنتهای ما تمامی ندارد.....
یه خبر دیگه اینکه کلاس اولیه وبلاگیا هستی جونمون امسال راهیه دبستان شد......هستیه گلم..دوست خوبم ایشاله یه روز ببینیم داری میری دانشگاه..موفق باشی دوست جونم........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 8 مهر1387 ::: ساعت 7:3 ::: لینک ثابت