تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
پست رمضانی

سلام...حالتون خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خاله ها و دایی ها و دوست کوچولوهای عزیزم به خاطر این همه لطفی که به ما دارین خیلی خیلی ممنونیم.....

dokhmal chadori

من و چادری که مامان جون برام دوخته

 

نماز و روزه هاتون قبول باشه...
2 روز بیشتر نمونده...اطرافیان ما که همه دلشون گرفته به خاطر اینکه این ماه داره تموم میشه..شما چه طور؟؟؟
تو کل ماه رمضان من به همراه مامان خانمی تا سحر بیدار میموندم...کلی بهمون خوش میگذشت...
خیلی از شبها هم مهمون بودیم.
شب ولادت امام حسن(ع)من و مامان دو تایی رفتیم خونه ی یکی از اقوام...همونایی که با هم رفته بودیم اصفهان..اونجا عمه شبنم که من عمه شمنم صداش میکنم بهم میگفت:امشب تولد امام حسنه..حالا تو بگو؟؟؟؟منم میگفتم تولد آندیاست...
10 بار باهام تمرین کرد.عینه ده بار هم من گفتم تولد آندیاست.
شب که رفتیم هیئت حاج سعید حدادیان من دیدم که عمه شمنم داره گریه میکنه.رفتم چادرشو کشیدم کنار و برای اینکه خوشحال بشه گفتم :عمه تولد امام حسنه؟؟؟؟؟عمه هم کلی ذوق کرد و کلی فشارمان داد...منم مثل بقیه دستامو آوردم بالا و برای همه دعا کردم....

fatemehzahra&nazaninzahra

من و نازنین زهرا و احساساتمان

شبهای احیا هم پیش مامان جون میموندم و مامان و بابا و خاله طیه با همدیگه میرفتن هیئت حاج سعید حدادیان...ساعت 3 صبح که بر میگشتن من هنوز بیدار بودم .و کلی ذوق میکردم و کلی هم جیغ و داد راه مینداختم..

fatemehzahra&seydali

من و سید علی پسر خاله ی مامان

باباجون من از وقتی خیلی کوچیک بوده ماه رمضونا موقع سحر میرفته تو کوچه و اذان میداده.قبل از انقلاب هم به خاطر این کارش یه بار دستگیر شده..حالا هنوز هم ادامه میده.منم شبهایی که میخوابیدیم خونه مامان جون اینا موقع اذان دنبال باباجون میرفتم حیاط و وقتی میومدم بالا برای همه تعریف میکردم که بابا جون چه طوری اذان میده.بلند بلند الله اکبر میخوندم...
راستی باباجووووووووووووووون تو پست قبلی متوجه شدیم که شما برامون نظر دادیاااا..آخ غش کردم.......
آخه همیشه وقتی باباجون و میبوسم باباجونم بلند میگه(آخ غش کردمممممم)

khandan

یه شب هم من با  باباجون و مامان جون و خاله طیه و دایی مجید رفتیم نمایشگاه قرآن.از قول خاله طیه اینکه من نمایشگاه و گذاشتم رو سرم.سرم و مینداختم پایین و میرفتم تو غرفه ها...همش دنبال بازی بود دیگه.من بدو خاله بدو من بدو مجید بدو...کلی اذیتشون کردم..مامان خانم هم افتخار ندادن بیان...البته یه مسئله ای پیش اومد که نیومد دیگه...باباجون دو تا نرم افزار کودکانه برام گرفت(آریانا و غنچه ها)خیلی برنامه های جالبی داره.خاله ها برای دوستام بگیرین .کلی بازیها و شعرها و قصه های جالب داره که حسابی سرگرمشون میکنه.منو که عجیب سرگرم کرده.باعث میشه خودمون کار کردن با کامپیوتر و یاد بگیریم.

namayeshgahe qoran

تو محله مون یه نمایشگاه کوچیک دفاع مقدس هم زده بودن.که من 2 بار رفتم.یه بار با خاله طیه و مامان.یه بار هم با عمه آزاده و شوهر عمه ی گرام.تو غرفه ی کودکانشون کلی نقاشی کشیدم و جایزه هم گرفتم.حالا تا از اونجا رد میشیم من میگم بریم نقاشی بکشیم.انگار قراره اونا برای همیشه بمونن اونجا.

namayeshgah

خلاصه که طبق معمول سرمون حسابی گرم بود.
این مدت عجیب از بازی قایم موشک خوشم اومده.یه سره در حال ساک ساک گفتنم.عصر ها با دایی مجید میرم حیاط و با دوستاش کلی بازی میکنیم.منم میرم پیش دوستای دایی قایم میشم هر چی صدام میکنن جواب نمیدم.ولی تا میگن فاطمه زهرا بخند بلند بلند میخندم و باعث میشم چند نفر لو برن.کلی هم کفری میشن.همه دوستاش هم اروم میگن فاطمه زهرا جان مادرت پیش ما نیا...

fz&abalfazl&yalda

من وابوالفضل و یلدا

شیطنتهای ما تمامی ندارد.....
یه خبر دیگه اینکه کلاس اولیه وبلاگیا هستی جونمون امسال راهیه دبستان شد......هستیه گلم..دوست خوبم ایشاله یه روز ببینیم داری میری دانشگاه..موفق باشی دوست جونم........

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ دوشنبه 8 مهر1387 ::: ساعت 7:3 ::: لینک ثابت