سلام به روی ماه همه ی دوستای خوبمون......
.
امروز کلی به من خوش گذشت..هر چی باشه روزمون بود دیگه...
از وقتی بیدار شدم مامان بهم تبریک گفت...بعدشم بابام برام اس ام اس فرستاد...عمه هام اس ام اس فرستادن...فکر نکنین من متوجه نمیشما..یه سره میگفتم:لوزه تودت مبالت.
گل من و لباسهای جدیدم
غروب هم که بابام اومد برام یه شاخه گل قشنگ آورد..بعدشم با مامان و خاله طیه و بابا رفتیم شهر آرا تا کادوی روز کودکمو بگیریم..از اونجایی که من همیشه کلی ذوق لباس میکنم همیشه کادوهام لباسه..
بعد از خرید لباس هم بابا شام ما رو برد بیرون...اون شاخه گل همه جا همرام بود...
امیدوارم همه ی کودکان جهان..
مخصوصا بچه های آفریقا و فلسطین و بقیه ی نقاط محروم به اون چه که میخوان برسن و همیشه لبخند روی لبهاشون باشه..
دوستای خوبم روزتون مبارک.........![]()
از اونجایی که برای دوستای کوچولوم یه مسابقه ترتیب دادن به اسم خواب اسمانی و از اونجایی که ما همیشه عقب هستیم ..و دیر متوجه شدیم..مامانی تصمیم گرفت برای دل خودش عکسهای خواب منو اینجا بزاره...وای که چه قدر کیف داد وقتی با مامان ارشیو عکسهامو میدیدم .از وقتی به دنیا اومدم تا الان...من که کلی ذوق میکردم و همش بلند بلند میگفتم:وواااای مامی من توچولو بودم...
واایییی مامان..بیشتر از مامان خودم ذوق میکردم..خلاصه این عکسها گزیده ای از خوابهای منه...خیلی زیاد بودن..اینا منتخبن...
کمی از خودم بگم که همچنان در حال آتش سوزاندنم...سوژه ی این هفته ی من احسان خواجه امیری بود...![]()
از وقتی مامان سیدی کنسرت احسان خواجه امیری و گرفته
دیگه منم یه سره میگم عمو احسان ..عمو احسان...عموی جدیدمه دیگه...همه اهنگاشم باهاش میخونم..کلی هم میرم تو حس..از فکرم بیرون نمیره...تو خیابون هم هر جا میریم عکسهاش هست..طوری که یه دفعه رفتم تو یکی از این مغازه ها کلی گریه که من عمو احسان میخوام..بنده خدا فروشنده فکر کرد جدی جدی عموی منه...نزدیک بود امضا بگیره....مامان که توضیح داد گفت خانم تو رو خدا ۲ روز دیگه بیاین من یه پوسترشو بدم به این کوچولو..عشق عمو احسان چه ها نمیکنه هااااا...
.

شب عید فطر که داشتیم برای آخرین بار میرفتیم هیئت حاج سعید برای وداع با ماه رمضان دیدیم همه ی شهر آتیش بازیه..میدان آزادی هم کلی قشنگ شده بود و کلی آتیش بازی بود..از اونجایی که منم کشته مرده ی میدان ازادی هستم وهمه میدونن ...بابا جون (بابای مامان)ماشینو نگه داشت و منم کلی کیف کردم..و بالاخره کنار برج ازادی عکس گرفتم...![]()
من و باباجونم(بابای مامان)
با اون که خوب نمبتونم صحبت کنم ولی از الان میدونم چی کار کنم که حرفام خریدار داشته باشه..عزیزم گفتن و جان گفتن و ای جان جان خوندنم باعث میشه که به هر چی که میخوام برسم..یه خورده هم التماس تو حرف زدنهام هست که به قول عمه ی مامان طالاله اصلا نمیشه به فاطمه زهرا نه گفت..
جدیداً یاد گرفتم اخم میکنم در حد دکترا...کلی هم قیافم خنده دار میشه...یه مدت هم زبون درازی میکردم..که خاله طیه خواست درستم کنه تا زبون درازی میکردم میگفت :نه..چشمک بزن..حالا یه دونه زبون درازی میکنم بلافاصله چشمک میزنم...

جمعه ای که گذشت تو خونمون یه مراسم داشتیم که همه بچه ها پیش مامانشون بودن من کل مراسم تو راه پله ها بودم...تا یه مهمون جدید میومد زودتر از اون میومدم داخل و بلند میگفتم کی اومد...نظمی از مجلس میریختم به هم دیدنی...معرفی میکردم دیگه....![]()
تازگی ها عجیب از داداش سیا میترسم...نمیدونم چرا؟؟؟کلی با هم رفیق بودیما...به خاطر سیدیه جدیدشه..مامانم ترسید ازش چه برسه به من..دیگه به عروسکشم دست نمیزنم..به مامان میگم ماله شماست....
اول هر آهنگی و که میشنوم زود تشخیص میدم چیه و باهاش میخونم..کار کردن با گوشیه دایی مجید و یاد گرفتم.از اونجایی که دایی مجید اهنگ محبوب من یعنی (چشمهای خیس محسن یگانه )تو گوشیش داره..خودم میرم برمیدارم و رو اهنگ کلیک میکنم و باهاش بلند بلند میخونم...
من و نازنین زهرا...شکار لحظه ها..
روزی ۱۰ بار هم نماز میخونم...وسط بازی شروع میکنم به نماز خوندن..
یه عموی خیالی هم دارم که صبح تا شب باهاش بازی میکنم...بیشترم باهاش دعوام میشه میرم کلی شکایت پیش مامان..
.مامانم قیافش اینطوری میشه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همچنان سر اینکه بابا اشول تو اتاقم نره دعوا داریم...
.
بنده خدا تا پاشو میزاره تو اتاقم جیغم میره هوا که ماماااااااان باز لفت اتاقم......بدوووو نله......
(باز رفت اتاقم بگو نره...)
دیگه اینکه یادمون نمیاد .......
کلی خاله طیه به مامان گفت چی بنویسه ها..ولی مامانمون پیر شده..حافظه اش یاری نمیده....
بازم روزم مبارک............
پینوشت:
ازتون درخواست میشه به این وبلاگ برین و به بهترین خواب آسمانی رای بدین .پشیمون نمیشین.کلی هم لذت میبرین از دیدن این همه فرشته ی کوچولو..تا جمعه فرصت دارین![]()




