سلام.....
تعجب نکنین.......
نزنید ما رو.....
ما اومدیم......
ممنون از همه ی اونایی که به یاد ما بودن...دلمون برای همه تنگ شده بود....غیبتمون هیچ دلیلی نداشت جز تنبلیه مادرمان......
خوب میخوایم یه تنوعی به مدل پست گذاشتنمون بدیم...گزارشی کار کنیم..خوبه؟؟؟؟
اگه خوب بود بگین تا ادامه بدیم...
کلی عکس میزاریم تو این پست..به تلافیه ۳ ماه نبودن.
تاریخ تولدم در این روز:
دو سال و یازده ماه و سه هفته و دو روز
یعنی به عبارتی دیگه دارم سه ساله میشم
رویدادهای این 3 ماه:
گشت و گذارها:
خوب این مدت ما اصلا بیکار نبودیم..سفر کردیم..بازم سفر کردیم به دیار خاله مریم و عمو محمد..شهر زیبای انزلی.کلی هم زحمتشون دادیم..ناهار مهمونشون بودیم .تازه عروس برامون سنگ تموم گذاشته بود.خاله بازم میگم دستت درد نکنه.
چند بار قرار وبلاگی رقتیم..دوبار پارک ترافیک.یک بار پاساز بوستان که خیلی از مامانا با دوستای عزیزم اومده بودن.یه خانمه اونجا اومد سمت مامان.به مامان گفت منو شناختی؟؟مامان منم که حافظه اش حرف نداره گفت :شرمنده.به جا نمیارم.خانمه که خیلی هم مهربون بود گفت:حضرت زینب دیدمت..باردار بودی..مامان منم گفت:من سوریه نرفتم واله.....
خانمه بازم گفت:بیمارستان حضرت زینب و میگم...........مامان کلی شوکه شد...ای بابا...عجب حافظه ای....جدا منو یادتونه؟من یادم نمیاد شما رو...
خانمه:اره بابا...از صبح میومدی بافتنی میبافتی...کلی با همه خوش وبش میکردی..همیشه تو ذهنم بودی..
مامان:اخی.الهی.شما هم بچه داری الان؟
خلاصه کلی پز ما رو به همدیگه دادن...شماره تلفن گرفتن از همدیگه..اخرشم مامان ما یادش نیومد خانمه رو..خدایی عجب حافظه ای داشتن..بعد از 3 سال...
مهمونی هم تا دلتون بخواد رفتیم..
یکی از مهم ترین مهمونیا رفتن به خونه ی اندیا جونم(خاله مژگان) بود..که کلی بهمون خوش گذشت..تا تونستیم با آندیا جونم باری کردیم.اصلا هم دعوا نکردیم.خونه ی خاله رو به هم نریختیم..تا دلتون بخواد خاله مژگان افتاده بودن تو زحمت..خاله از شما هم ممنون...
کلی جاهای دیگه هم رفتیم که یادمون نیست...تعریف حافظه رو که کرده بودم؟؟؟
شیطنتهایم:
چه بگویم که هر چه بگویم کم است...
زلزله دیدیدن؟؟؟من یه خورده شدتم کمتره از اون...
خونه ی خودمون که همیشه زلزله ی ۸ ریشتری اومده.به هیچی رحم نمیکنم.هر چی دم دستم باشه باهاش سر گرم میشم.انقدر ریخت و پاش کردم که مامانمان دست به یه کارایی زد..
یه روز منو برد خونه مامان جون خودش برگشت خونه..شب که رفتم اتاقم دیدم ای داد بیداد...یه دزد بی انصافی هر چی داشتم با خودش برده.کلی ناراحت شدم.فقط یه خورده از اسباب بازیام مونده بود..هر چی سراغشو از مامان گرفتم خبر نداشت.(داخل پرانتز اینکه خودم فهمیدم که مامان تو کمد قایم کرده همه رو..منم یه تصمیمای دیگه گرفتم...خودمم خسته شده بودم از اسباب بازیام...این همه خونمون وسایل داره..غصه خوردن نداره. من که نمیزارم حوصله ام سر بره.)
هر وقت صدام نیاد همه مطمئن میشن که یه دسته گل حسابی به آب دادم.
نمونه اش چند روز پیش که خونه مامان جون بودم..بس که مامان جون خسته شده بود از دستم..خوابش برده بود..منم رفتم سراغ کمد دایی مجید.کشوها رو کشیدم بیرون..رفتم بالا.گواش هاشو برداشتم..نصف فرش اتاق دایی مجید و نقاشی کردم..مامان جونم وقتی منو پیدا کرد که کار از کار گذشته بود...شبم به بابا رسول گفتم که اتاخه مجید گل آب دادم...
بچه های همسن خودمو که میبینم کلی ریاست میکنم..بابا میگه مثل خودم مدیره...عجب ها...
تلفن خونه دایی مجید اینا پیام گیر داره که صدای منو با هزار بدبختی ضبط کردن.خاله طیه اروم میگفت که منم بگم:منم مثل اون آروم میگفتم..فیلمی شده بود اساسی..تازه گفتم رو کاغذ بنویسین از روی اون بخونم..مثل با سوادا گرفته بودم دستم از رو اون میگفتم.
از اونجایی که پدر بزرگ مامان (مادری)سنشون بالاست..بنده خدا زنگ زده بوده..فکر کرده اشتباه گرفته..همش بلند بلند گفته اقای محرابی....آقای محرابی...اونم با یه لهجه ی خاص...منم کلی خوشم میاد از این قسمت..هر کی میاد خونه مامان جون اونو میزارم..بلند بلند میخندم..میگم آقای محرابی؟؟؟دقیق هم مثل خودش میگم.
عکسها:
سخنوریهایم:
تا دلتون بخواد زبون باز کردم..البته هنوزواضح صحبت نمیکنم...اطرافیان متوجه میشن فقط..هر شب بابا رسول به مامان میگه:خانم این کی زبون باز کرد؟
تعارفات عامیانه رو کامل یاد گرفتم و بلدم..هر کس چیزی بهم بده میگم.مچککلم..ممنون..تا یه کار اشتباه میکنم سریع میگم من دختل خوبیم...تازه به مامان میگم اخم نکن..
مامانو همیشه من از خواب بیدار میکنم..میرم بالا سرش..میگم مامان قشنگم...عسیزم..پاشو..سله ظله ها..ساعت دوهه...(ساعتو بلد نیشتما..)
شدیدا عادت کردم که شبا بمونم خونه مامان جون اینا.تنهایی.موقع رفتن که میشه کلی خودمو مظلوم میکنم.میرم بغل مامان جون..التماس میکنم که من بمونم خونتون؟دیشب با هم خوابیدیم..یادته؟
خاطره تعریف کردنم حرف نداره..دقیق همه چیزو تعریف میکنم...
بعضی وقتام میبینم کسی حرف نمیزنه مجلسو گرم میکنم..![]()
یه روز که با مامان و یکی از دوستاش به همراه مادر شوهر دوستش که مامان اولین بار بود میدیدشون میرفتیم بیرون.مامان یه جا پیاده شد .منم شروع کردم واسه مادر شوهر خانم تعریف کردن..که دیشب مامان و بابام دعوا کردن..منم گریه کردم...(بابام ۳ روز قبل رقته بود مشهد)
تا مامان اومد حرفمو قطع کردم..
بعدا دوست مامان برای مامان تعریف کرد..مامان هاج و واج مونده بود..عجیب دقتم زیاده. با دقت فیلمارو نگاه میکنم. بعدا میچسبونم به خودمون داستانای فیلمارو .سکانس به سکانس هم از مامان میپرسم که چی شد و چی نشد؟؟
جدیدا از یکی از همسا یه ها ی مامانی اینا خیلی میترسم..تا میبینمش در میرم..تا میگن آقا سادات اومد اروم میگیرم .فعلا همه با این سوژه سرگرمن.منم تا میبینم یکی کارش اشتباست.صدامو کلفت میکنم و میگم:آقا سادات اومدا...
شبای محرم:
امسال خیلی خیلی مراسم آپارتمان خونه بابا جون اینا خوب برگزار شد.منم که از اول هیئت تا آخرش این پله ها رو میرفتم و میومدم...موقع سینه زنی میومدم تو زنا میگفتم:مردا لخت شدنااا...شب سوم محرم که میشه شب حضرت رقیه منم لباس حضرت رقیه پوشیدم آخه دقیق منم ۳ ساله شدم دیگه..بغل آقای مداح وایسادم..کلی ازم فیلم گرفتن.واسه همه تعریف میکردم که من رقیه شدم...
تولدم:
چند روز دیگه سه سالم تموم میشه.۶ بهمن ماه.
ما اگه خدا بخواد ۹ بهمن راهیه سوریه هستیم.با مامان و بابا.از وقتی که من به دنیا اومدم بابا میخواست ما رو ببره.ولی انگار قسمت بود که وقتی ۳ سالم تموم شد بریم اونجا..
تولد وبلاگی میگیریم حتما...همتون دعوتین دوستای خوبم.........

ببخشید که مدتی نبودیم بی معرفت شده بودیم..بعضی وقتا پیش میاد دیگه..ولی همیشه به یادتون هستیم.........


