تبليغاتX
عزیز دل مامان بابا
خاله نویس!!!!

 

سلام

قبل از هر چیز پوزش می خوام از همه خوانندگان وبلاگ فاطمه زهرا ، به خاطر این که این پست مثل پست های قبلی پر شور و هیجان و شاد و پر عکس نیست.من این پست رو برای یه دونه عشقم فاطمه زهراََِ...خواهر زاده ی عزیزم می نویسم.

 

سلام به نفسم ، فاطمه زهرا

خیلی وقت پیش مامانت گفت یه بار تو وبلاگ نی نی رو آپ کن ولی من به کل فراموش کردم و الان که نزدیک به تولد ۳ سالگیت هست می خوام که برات بنویسم.

بزار از اول برات بگم ...

یادم میاد روزای بارداری مامانت که اوایلش خیلی سختی کشید.

یادم میاد چند بار اولی که با مامانت رفتم سونوگرافی و گفتن بچه پسره و من به خاطر یه سری مسائل خیلی خوشحال می شدم و روزایی که می رفتیم خیابان جمهوری و با ذوق و شوق برات سیسمونی می گرفتیم ، اونم به رنگ آبی و روزی که دوباره رفتیم سونوگرافی و مامانت از اتاق اومد بیرون و گفت که میگه بچت دختره و من یکدفعه به خاطر همون مسائل اشک از چشمام اومد .و بعدش رفتیم همه وسایل آبی رو با صورتی عوض کردیم.

یادم میاد روز زایمان مامانت ، از وقتی که مامانت رفت داخل اتاق عمل من توی راهرو راه رفتم و وقتی خانم پرستار اومد و گفت خانم جفتشون سالمن ، اول خدارو شکر کردم و بعد رفتم به مامان جون و بابات خبر دادم.

یادم میاد ، اولین نفرایی که تو رو دیدن ، من و بابات بودیم ، بغل خانم پرستار ، یه دختر زشت و سیاه ، توی دلم گقتم وای ، چقدر زشته ، ولی برای اینکه بابات ناراحت نشه ، خندیدم...

یادم میاد روزای اول زندگیت ، گفتن باید ببرنت بیمارستان و بستری بشی ، به خاطر زردی ، و من کلی گریه کردم ، بعد از چند ساعت برگشتید و بابات گفت ، دیدی الکی گریه کردی ، اومدش.

یادم میاد ، روزی که تو بغلم از بینیت یه مایع سفید اومد و من طبق معمول هول کردم و داد کشیدم و زدم زیر گریه و تا وقتی که از درمانگاه بیارنت خودمو کشتم...

یادم میاد به مرور زمان بزرگ شدنت و جا افتادن چهرت و اینکه خیلی دختر خوب و خانم و آروم و مهمتر از همه مهربونی شدی ، همش می خندیدی ، طوری که همه مامان ها به مامانت حسودیشون می شد(خاله جونم بدجوری چشم خوردی ها!!!)

کم کم زبون در آوردی ولی خیلی کم و نسبت به بچه های اطرافت دیرتر.

یادم میاد می زاشتیمت توی اون کریر سنگینت و تو مثل شاهزاده خانم ها لم می دادی و من و مامانت دوتایی دسته کریرت رو می گرفتیم و باز خسته می شدیم.

یادم میاد برف اومد و من و مامان جون اومدیم خونتون و از خواب بیدارت کردیم و با کالسکه آوردیمت بیرون تا اولین برف زندگیت رو ببینی...

دیگه کم کم شیطون شدی.دومین محرمی بود که تو هم بودی ، خیلی بی تابی می کردی ، و ما هم هر شب پایین هیئت داشتیم و تو عادت داشتی من شبها تو اون سرما ببرمت توی حیاط و رو دستم بگیرمت و انقدر راه برم تا خوابت ببره و بیارمت بالا.

eshghe man

خیلی این سه سال زود گذشت ، مثل برق و باد ، الان دیگه سه سالت شده و برای خودت خانمی شدی ، همیشه فکر می کردم ۱۸ سالگی برای خانم ها سن حساسیه و وقتی ۱۸ سالم شد ، به مامانم گفتم این ۱ سال باید خیلی هوای منو داشته باشید و به من بی احترامی نکنید ، ولی الان می بینم ۳ سالگی هم برای دختر بچه ها سن حساسیه...

خاله قربونت بشه که امسال شب سوم محرم ، چادر مقنعه سرت کردی و مثل حضرت رقیه شدی ، خاله قربونت بشه که دیگه وقتی میبینی یه بچه مقنعه و چادر سرشه ، میگی ، لقیه (رقیه) شده ؟

خاله فدای تو بشه که وقتی خاله تو هیئت ها گریه می کنه تو طاقت نمیاری و نمیزاری که خاله گریه کنه ، قربونت بشم که امسال محرم یه شب که خاله داشت گریه می کرد ، وقت دعا ، اومدی پیشم نشستی و دستای خوشگلت رو گرفتی بالا و گفتی ، خدا ، خالمو تمت (کمک) کن.

خاله قربونت بشه ، که وقتی شبا پیشم می خوابی تا صبح هزار بار پا میشم و روت رو می کشم تا به مقصود شوم لخت خوابیدنت نرسی . و هر بار بیدار میشم کلی قربون صدقت می رم.

خاله فدات شه که تا یه چیز می خوای و میبینی بهت نمی دم ، از سلاح زبون استفاده می کنی و صدبار با ناز میگی طیه(طیبه) ، خاله جون ، هانی ، تا من تسلیم بشم و خواستت رو انجام بدم.

خاله فدات شه که اینقدر تو تخیلاتت دوست برای خودت داری و باها شون صحبت میکنی و بعضی وقتها از ما میخوای ک دوستای خیالیت رو دعوا کنیم.

خاله فدات شه که بعد از سه سال بخاطر شیطنت و لخت شدنت مامانت هنوز نتونسته پروژه پوشک گیری رو کامل عملی کنه.

خاله بمیره برات که تا الان که سه سالت شده هزار بار برای زمین خوردنات و اتفاق هایی که برات افتاده مرده و زنده شده.

خاله قربون تو بشه که اگه نبودی خاله تو سخت ترین لحظه های زندگیش کم می آورد و نمی تونست جلو بره و ادامه بده.

الان دیگه ۳ سالت شده ، نمیدونم به قول مامانت چه حکمتیه که تو تولد سه سالگیت میخوای بری پابوس سه ساله امام حسین ، اونم درست تو ایام شهادتشون.

می دونم خیلی بهتر از من میدونی و بعد ها می فهمی که حضرت رقیه کی بود ، از خود خانم رقیه می خوام که تو تمام طول سنت همراهت باشه و تنهات نزاره و کمکت کنه که پیرو واقعیشون بشی گلم .

خیلی حرف داشتم ولی می دونم تا همین جا هم خیلی زیاد شد و از حوصله دوستای عزیزت خارجه.

 بهترین ها رو برای عزیزترین کسم و بهترینم که با وجودش تمام غمهایی که داشتم رو فراموش کردم ، از خدا می خوام.

یا حق...

 

 

  
نویسنده: فاطمه زهرا ::: در تاریخ پنجشنبه 3 بهمن1387 ::: ساعت 1:12 ::: لینک ثابت